رمان :تا وقتی که عاشقت شدم -----------Part:24
𐙚 ویو ا/ت 𐙚
«یه لباس خوشگل پوشیدم و میکاپ نکردم؛ فقط ضدآفتاب زدم و یه تینت زدم و رفتم پایین.»
«بعد از چند دقیقه، تهیونگ هم اومد پایین و پیش من ایستاد.»
«با صدای آرومی، جوری که فقط من بشنوم، گفت:»
&: خوشگل شدی.
«بعد از این حرف، چیزی توی دلم لرزید، ولی خودم هم دلیلش رو نمیدونستم.»
«با صدای آرومی گفتم:»
×: ممنونم.
«بعد از یه ربع، همه اومدن. این دفعه هرکسی با یه ماشین رفت.»
من با تهیونگ.
کوک با رینا.
جیمین با میرا.
«وقتی به ماشین رسیدیم، در رو باز کردم و نشستم. تموم مسیر به بیرون نگاه میکردم.»
«بعد از نمیدونم چند دقیقه، رسیدیم ساحل. میخواستم با کفش پیاده بشم، ولی کفشام رو درآوردم. وقتی پام رو روی شن گذاشتم، حس آرامش بهم دست داد.»
«چشمام رو در هم فشردم و لبخند کمرنگی زدم. کفشهام رو توی دستم گرفتم و راه افتادم.»
«رینا که دید کفشام رو درآوردم، پرسید:»
$: چرا کفشهات رو درآوردی؟
×: اینطوری بهم حس آرامش دست میده.
$: اووو...
«کنار ساحل نشستیم. من به دریا خیره بودم که صدای تهیونگ رو شنیدم.»
&: ا/ت، میای بریم یه جایی؟
×: کجا؟
&: بریم، میفهمی.
«به حرف تهیونگ اعتماد کردم و پشت سرش رفتم.»
«بعد از چند لحظه، به یه جای قشنگ از ساحل رسیدیم.»
«یه پتو روی شنها، نوشیدنی، خوراکی و گلهای زیبا...»
«بعد از دیدن اینا، دلم یه تکون ریزی خورد.»
«تهیونگ دستش رو دراز کرد و گفت:»
&: بفرمایید.
«با تعجب گفتم:»
×: اینا برای منه؟
&: بله که برای شماست.
×: وایــــی... ممنونم.
&: خواهش میکنم، کوچولو.
«نشستیم و شروع به خوردن کردیم.»
«تهیونگ میخواست چیزی بگه، ولی انگار منصرف شد.»
&: ا/ت...
×: بله؟
&: هیچی.
«زیاد اصرار نکردم و به دریا خیره شدم.»
«چند دقیقه بعد دوباره صدام کرد.»
&: ا/ت...
×: جانم؟
&: هیچی، بریم.
×: ساعت چنده؟
&: ساعت ۷ شبه.
«از شنیدن ساعت تعجب کردم، چون از ساعت ۳ اینجا بودیم.»
×: هااا... آره، بلند شو بریم.
«داشتیم به سمت ماشین میرفتیم که گوشیم توی کیفم شروع به لرزیدن کرد.»
«درش آوردم. دیدم ریناست.»
×: الو؟
«همین که جواب دادم، با صدای بلند گفت:»
$: کجایید؟ ما دو ساعته رسیدیم خونه!
×: داریم میایم.
$: باشه... فقط شام بگیرید، غذا نداریم.
×: اه... باشه.
«بعد از قطع کردن تماس، تهیونگ نگاهی به من کرد.»
&: کی بود؟
×: رینا.
&: اوهوم... چی گفت؟
×: گفت موقع اومدن غذا بگیریم.
&: اوهوم بریم بگیریم؟
×: باش.
«رفتیم توی ماشین. تهیونگ دوباره ازم پرسید:»
&: تو چی میخوری؟
«بعد از چند دقیقه فکر کردن گفتم:»
×: من فستفود.
&: اوو... خوبه، برای روز آخر.
«بعد از شنیدن جملهی "روز آخر"، با تعجب پرسیدم:»
×: راستی، فردا ساعت چند میریم؟
&: معلم گفت ساعت ۸ با اتوبوس میام دم در خونهتون.
×: اوهوم
.𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
ادامه دارد.....
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
«یه لباس خوشگل پوشیدم و میکاپ نکردم؛ فقط ضدآفتاب زدم و یه تینت زدم و رفتم پایین.»
«بعد از چند دقیقه، تهیونگ هم اومد پایین و پیش من ایستاد.»
«با صدای آرومی، جوری که فقط من بشنوم، گفت:»
&: خوشگل شدی.
«بعد از این حرف، چیزی توی دلم لرزید، ولی خودم هم دلیلش رو نمیدونستم.»
«با صدای آرومی گفتم:»
×: ممنونم.
«بعد از یه ربع، همه اومدن. این دفعه هرکسی با یه ماشین رفت.»
من با تهیونگ.
کوک با رینا.
جیمین با میرا.
«وقتی به ماشین رسیدیم، در رو باز کردم و نشستم. تموم مسیر به بیرون نگاه میکردم.»
«بعد از نمیدونم چند دقیقه، رسیدیم ساحل. میخواستم با کفش پیاده بشم، ولی کفشام رو درآوردم. وقتی پام رو روی شن گذاشتم، حس آرامش بهم دست داد.»
«چشمام رو در هم فشردم و لبخند کمرنگی زدم. کفشهام رو توی دستم گرفتم و راه افتادم.»
«رینا که دید کفشام رو درآوردم، پرسید:»
$: چرا کفشهات رو درآوردی؟
×: اینطوری بهم حس آرامش دست میده.
$: اووو...
«کنار ساحل نشستیم. من به دریا خیره بودم که صدای تهیونگ رو شنیدم.»
&: ا/ت، میای بریم یه جایی؟
×: کجا؟
&: بریم، میفهمی.
«به حرف تهیونگ اعتماد کردم و پشت سرش رفتم.»
«بعد از چند لحظه، به یه جای قشنگ از ساحل رسیدیم.»
«یه پتو روی شنها، نوشیدنی، خوراکی و گلهای زیبا...»
«بعد از دیدن اینا، دلم یه تکون ریزی خورد.»
«تهیونگ دستش رو دراز کرد و گفت:»
&: بفرمایید.
«با تعجب گفتم:»
×: اینا برای منه؟
&: بله که برای شماست.
×: وایــــی... ممنونم.
&: خواهش میکنم، کوچولو.
«نشستیم و شروع به خوردن کردیم.»
«تهیونگ میخواست چیزی بگه، ولی انگار منصرف شد.»
&: ا/ت...
×: بله؟
&: هیچی.
«زیاد اصرار نکردم و به دریا خیره شدم.»
«چند دقیقه بعد دوباره صدام کرد.»
&: ا/ت...
×: جانم؟
&: هیچی، بریم.
×: ساعت چنده؟
&: ساعت ۷ شبه.
«از شنیدن ساعت تعجب کردم، چون از ساعت ۳ اینجا بودیم.»
×: هااا... آره، بلند شو بریم.
«داشتیم به سمت ماشین میرفتیم که گوشیم توی کیفم شروع به لرزیدن کرد.»
«درش آوردم. دیدم ریناست.»
×: الو؟
«همین که جواب دادم، با صدای بلند گفت:»
$: کجایید؟ ما دو ساعته رسیدیم خونه!
×: داریم میایم.
$: باشه... فقط شام بگیرید، غذا نداریم.
×: اه... باشه.
«بعد از قطع کردن تماس، تهیونگ نگاهی به من کرد.»
&: کی بود؟
×: رینا.
&: اوهوم... چی گفت؟
×: گفت موقع اومدن غذا بگیریم.
&: اوهوم بریم بگیریم؟
×: باش.
«رفتیم توی ماشین. تهیونگ دوباره ازم پرسید:»
&: تو چی میخوری؟
«بعد از چند دقیقه فکر کردن گفتم:»
×: من فستفود.
&: اوو... خوبه، برای روز آخر.
«بعد از شنیدن جملهی "روز آخر"، با تعجب پرسیدم:»
×: راستی، فردا ساعت چند میریم؟
&: معلم گفت ساعت ۸ با اتوبوس میام دم در خونهتون.
×: اوهوم
.𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
ادامه دارد.....
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۹.۲k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط