آن گاه که زمان از حرکت می ایستد
آن گاه که زمان از حرکت می ایستد
آن گاه که من می شوم همه تو
تو می شوی همه من
آن گاه که عقل فرمان نمی دهد
آن گاه که همه نگاه می شویم
همه سکوت
در افق نگاهت ناپدید می شوم
ناگهان دستهایم احساس تنهایی می کنند
و آغوشم احساس تهی بودن
می خواهم کشف کنم؛
که چیست در پسِ آن نگاهِ ساکتِ پرحرف؟
تو نمی دانی سکوتت مرا خواهد کشت؟!
سکوتت جنسِ دلشوره های من است
سکوتت
شکلِ دالانِ تاریکی ست
که درازایِ آن ،
به ترسهای من شبیه است
به نمی دانم هایی که می آیند و گاه نمی روند
می آیند و دنیایت را پُر می کنند؛
از چراهایی که جانت را می گیرند.
نگاهم کن
و بشکن آن سکوت سردِ کِش دار را
نگاهم کن
و سرمایِ سکوتت را به گرمایِ عشقم ببخش
نگاه کن
هنوز هم
دستهایم احساس تنهایی می کنند.
آن گاه که من می شوم همه تو
تو می شوی همه من
آن گاه که عقل فرمان نمی دهد
آن گاه که همه نگاه می شویم
همه سکوت
در افق نگاهت ناپدید می شوم
ناگهان دستهایم احساس تنهایی می کنند
و آغوشم احساس تهی بودن
می خواهم کشف کنم؛
که چیست در پسِ آن نگاهِ ساکتِ پرحرف؟
تو نمی دانی سکوتت مرا خواهد کشت؟!
سکوتت جنسِ دلشوره های من است
سکوتت
شکلِ دالانِ تاریکی ست
که درازایِ آن ،
به ترسهای من شبیه است
به نمی دانم هایی که می آیند و گاه نمی روند
می آیند و دنیایت را پُر می کنند؛
از چراهایی که جانت را می گیرند.
نگاهم کن
و بشکن آن سکوت سردِ کِش دار را
نگاهم کن
و سرمایِ سکوتت را به گرمایِ عشقم ببخش
نگاه کن
هنوز هم
دستهایم احساس تنهایی می کنند.
- ۹۶۳
- ۲۳ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط