Angel of Rescue-part 2
هر کدوم سمت خونه خودشون رفتن. فردای اون روز مینا دوباره دیر راه افتاد تا اگر هیونجین دیر کرده باهاش بره مدرسه اما خبری از هیونجین نبود. حتی گوشیش هم جواب نمیداد. وقتی مینا رسید مدرسه هیونجین رو توی مدرسه هم ندید ولی چیزی که نظرش رو جلب کرد سونگوو بود که گاهی با یه پوزخند مضحک به جای خالی هیونجین نگاه میکرد. بعد از کلاس دیگه صبر مینا تموم شد و رفت سمت سونگوو
مینا:چیه هی نگاه میکنی به جای هیون
سونگوو:چیزی نیست فقط داشتم لذت میبردم که بالاخره کارمو کردم
مینا:چی میگی؟چی کارش کردی؟
سونگوو:فقط بهش گفتم کاری که لازمه رو بکنه. مادرش داره سخت توی شرکت بابام کار میکنه با اینکه جدیدا مریض شده تا برای ادامه تحصیل پسرش پول داشته باشه. به نظر من که این جور خونواده ها اصلا نباید بچه شون مدرسه بیاد...
مینا دیگه طاقت نیاورد و یه سیلی نثار سونگوو کرد و بدون هیچ حرفی رفت سمت دفتر مدیر. در زد و بعد از شنیدن اجازه وارد اتاق شد
مدیر:اتفاقی افتاده خانم پارک؟
مینا:مدیر،هیونجین چرا نیومده بود امروز؟
مدیر:دوست توعه از من میپرسی؟فکر میکردم بدونی ترک تحصیل کرده. امروز صبح زود اومد و گفت دیگه قرار نیست بیاد مدرسه
مینا:و شما هم بهش اجازه دادید؟ شما میدونستید اون چقدر دوست داره هنر رو ادامه بده، با این حال اجازه ترک تحصیل بهش دادید؟
مدیر:تقصیر من نبود. درسته مادرش نیومده بود ولی اقای کانگ همراه هیونجین اومد و گفت از طرف مادر هیونجین اومده و مادرش موافقه
مینا:پس همه چیز زیر سر اونه. احتمالا از فردا منم نیام. شما بمونید و کانگ سونگوو ای که هر ترم و هر سال از شدت ضعف توی درساش داره امتحانا رو میوفته و شما با پول باباش قبولش می کنید.
مدیر:همون هیونجین که رفت بسه. تو هم بری عملا کلاستون هیچ شاگرد اینده دار و درسخونی نداره
مینا:شما که بیشتر به پول اهمیت میدید تا اینده ی ما
مینا از دفتر مدیر اومد بیرون. حالا متوجه شده بود هیونجین چرا با سونگوو میگشت. تمام مدت سونگوو داشته باهاش مثل برده رفتار میکرده و هیونجین اینو به مینا نگفته بود. زنگ زد به مادرش تا بیاد دنبالش. وسطای کلاس مادرش رسید و اجازه شو خواست که ببرش.
مادر:چی شده عزیزم که انقدر ناراحتی؟
مینا:مامان هیونجین ترک تحصیل کرده
مادر:چی؟ اصلا مگه میشه؟ مامانش نمیذاره
مینا:اقای کانگ اومده الکی به مدیر گفته مامانش اجازه داده. من ببر دم در خونه شون باید با هیونجین صحبت کنم.
مادر:باشه. ولی منو بابات هر کمکی که بتونیم میکنیم تا هیونجین برگرده به مدرسه
رسیدن و مینا سریع از ماشین پیاده شد. همون موقع هیونجین که تصمیم داشت بره کار پیدا کنه از خونه بیرون اومد.
هیونجین:اوه مینا اینجا چه کار میکنی؟
مینا بدون هیچ حرفی گوشه لباس هیونجین رو گرفت و کشوندش سمت حیاط خلوت
مینا:خجالت بکش
هیونجین:چرا؟چیزی شده؟
مینا:نه چیزی نشده که فقط تو بدون اینکه به من بگی ترک تحصیل کردی پلشت.
هیونجین:تو وضعیت منو مامانم رو که میبینی. مامانم هر روز از صبح تا شب کار میکنه تا بتونه شهریه منو بده. از اینجا به بعدشم که هزینه ها داره بیشتر میشه. باید کمکش کنم
مینا:اول سونگوو رو میکشم بعد تو رو هوانگ هیونجین!
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
مینا:چیه هی نگاه میکنی به جای هیون
سونگوو:چیزی نیست فقط داشتم لذت میبردم که بالاخره کارمو کردم
مینا:چی میگی؟چی کارش کردی؟
سونگوو:فقط بهش گفتم کاری که لازمه رو بکنه. مادرش داره سخت توی شرکت بابام کار میکنه با اینکه جدیدا مریض شده تا برای ادامه تحصیل پسرش پول داشته باشه. به نظر من که این جور خونواده ها اصلا نباید بچه شون مدرسه بیاد...
مینا دیگه طاقت نیاورد و یه سیلی نثار سونگوو کرد و بدون هیچ حرفی رفت سمت دفتر مدیر. در زد و بعد از شنیدن اجازه وارد اتاق شد
مدیر:اتفاقی افتاده خانم پارک؟
مینا:مدیر،هیونجین چرا نیومده بود امروز؟
مدیر:دوست توعه از من میپرسی؟فکر میکردم بدونی ترک تحصیل کرده. امروز صبح زود اومد و گفت دیگه قرار نیست بیاد مدرسه
مینا:و شما هم بهش اجازه دادید؟ شما میدونستید اون چقدر دوست داره هنر رو ادامه بده، با این حال اجازه ترک تحصیل بهش دادید؟
مدیر:تقصیر من نبود. درسته مادرش نیومده بود ولی اقای کانگ همراه هیونجین اومد و گفت از طرف مادر هیونجین اومده و مادرش موافقه
مینا:پس همه چیز زیر سر اونه. احتمالا از فردا منم نیام. شما بمونید و کانگ سونگوو ای که هر ترم و هر سال از شدت ضعف توی درساش داره امتحانا رو میوفته و شما با پول باباش قبولش می کنید.
مدیر:همون هیونجین که رفت بسه. تو هم بری عملا کلاستون هیچ شاگرد اینده دار و درسخونی نداره
مینا:شما که بیشتر به پول اهمیت میدید تا اینده ی ما
مینا از دفتر مدیر اومد بیرون. حالا متوجه شده بود هیونجین چرا با سونگوو میگشت. تمام مدت سونگوو داشته باهاش مثل برده رفتار میکرده و هیونجین اینو به مینا نگفته بود. زنگ زد به مادرش تا بیاد دنبالش. وسطای کلاس مادرش رسید و اجازه شو خواست که ببرش.
مادر:چی شده عزیزم که انقدر ناراحتی؟
مینا:مامان هیونجین ترک تحصیل کرده
مادر:چی؟ اصلا مگه میشه؟ مامانش نمیذاره
مینا:اقای کانگ اومده الکی به مدیر گفته مامانش اجازه داده. من ببر دم در خونه شون باید با هیونجین صحبت کنم.
مادر:باشه. ولی منو بابات هر کمکی که بتونیم میکنیم تا هیونجین برگرده به مدرسه
رسیدن و مینا سریع از ماشین پیاده شد. همون موقع هیونجین که تصمیم داشت بره کار پیدا کنه از خونه بیرون اومد.
هیونجین:اوه مینا اینجا چه کار میکنی؟
مینا بدون هیچ حرفی گوشه لباس هیونجین رو گرفت و کشوندش سمت حیاط خلوت
مینا:خجالت بکش
هیونجین:چرا؟چیزی شده؟
مینا:نه چیزی نشده که فقط تو بدون اینکه به من بگی ترک تحصیل کردی پلشت.
هیونجین:تو وضعیت منو مامانم رو که میبینی. مامانم هر روز از صبح تا شب کار میکنه تا بتونه شهریه منو بده. از اینجا به بعدشم که هزینه ها داره بیشتر میشه. باید کمکش کنم
مینا:اول سونگوو رو میکشم بعد تو رو هوانگ هیونجین!
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
- ۷.۵k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط