ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
chapter:2
P.4
کانگ وو:خب چرا اینهمه از بابام میترسن
ته مین:خب منم دقیق نمیدونم ولی میگن بابات خیلی خطرناکه خیلی قوی مقاوم نترس یعنی فکر کن اون روز که افتاد به پای مامانت چهار تا تیر خورده بود و بدنش پر زخم بود
کانگ وو:که اینطور اصلا چطوری زنده مونده الان
ته مین:همینه که خطرناکش میکنه اون حتی اگه با زدن و اینا زمین گیر نکنه با زهن و نفوذی که داره میتونه تو یه دقیقه کل کشورو ورشکست کنه
کانگ وو:....نمیدونم چی بگم
ته مین:منم همینطور ولی بابات خیلی خفنه ها
کانگ وو:میدونم اون بابای منه
سویون:خوبه همه چیزو فهمیدی ولی یه چیزی مونده
کانگ وو:تو کی اومدی؟
ته مین:چی مونده؟
سویون:خیلی وقته اینجام و اینکه.. دیشب وقتی مامان بابام حرف میزدن شنیدم که ...خب بابابزرگ مادری مامانت مثل بابابزرگت مامانبزرگ تو بخاطر پول فروخته بوده و به پول و ثروت بابا بزرگت چشم داشته
کانگ وو:خب این چه ربطی به ما داره
سویون:این بابات بود که بابابزرگتو ورشکست کرد ..اینطوری که من شنیدم اون میخواد بیاد سراغ بابات
کانگ وو:یعنی چی
سویون :یعنی اون میخواد باباتو بکشه و احتمالا الانم داره نقشه میکشه
کانگ وو:لعنتی باید به بابام بگم
ته مین:اره باید هرچه زودتر بهش بگی که اماده بشه
سویون:اره باید بگی ولی به عمه نگو
کانگ وو:چرا
سویون:بزار بابات با ارامش بهش بگه تا نگران نشه اخه جنابالی یکم پرو و عجولی ممکنه خیلی نگران بشه
کانگ وو:دیگه عقلم به این چیزا میرسه
سویون:اخه من فکر میکردم عقلت کمه
کانگ وو:چرا اونوقت
سویون:چون واقعانم عقلت کمه
کانگ وو:یاا با من درست حرف بزن
سویون:چرا مثلا میخوای با بابات منو بترسونی؟محض اطلاع بابای تو شوهر عمهی منه و بابای منم مافیاس و از جمله دایی جنابالی
کانگ وو:من همچین قسطی نداشتم
سویون:هرچی
کانگ وو:حالا ولش کن کی زنگ اخر میخوره باید زود با بابام حرف بزنم
ته مین:فعلا مونده تا زنگ اخر یکم صبرکن
کانگ وو:ای بابا
.....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
chapter:2
P.4
کانگ وو:خب چرا اینهمه از بابام میترسن
ته مین:خب منم دقیق نمیدونم ولی میگن بابات خیلی خطرناکه خیلی قوی مقاوم نترس یعنی فکر کن اون روز که افتاد به پای مامانت چهار تا تیر خورده بود و بدنش پر زخم بود
کانگ وو:که اینطور اصلا چطوری زنده مونده الان
ته مین:همینه که خطرناکش میکنه اون حتی اگه با زدن و اینا زمین گیر نکنه با زهن و نفوذی که داره میتونه تو یه دقیقه کل کشورو ورشکست کنه
کانگ وو:....نمیدونم چی بگم
ته مین:منم همینطور ولی بابات خیلی خفنه ها
کانگ وو:میدونم اون بابای منه
سویون:خوبه همه چیزو فهمیدی ولی یه چیزی مونده
کانگ وو:تو کی اومدی؟
ته مین:چی مونده؟
سویون:خیلی وقته اینجام و اینکه.. دیشب وقتی مامان بابام حرف میزدن شنیدم که ...خب بابابزرگ مادری مامانت مثل بابابزرگت مامانبزرگ تو بخاطر پول فروخته بوده و به پول و ثروت بابا بزرگت چشم داشته
کانگ وو:خب این چه ربطی به ما داره
سویون:این بابات بود که بابابزرگتو ورشکست کرد ..اینطوری که من شنیدم اون میخواد بیاد سراغ بابات
کانگ وو:یعنی چی
سویون :یعنی اون میخواد باباتو بکشه و احتمالا الانم داره نقشه میکشه
کانگ وو:لعنتی باید به بابام بگم
ته مین:اره باید هرچه زودتر بهش بگی که اماده بشه
سویون:اره باید بگی ولی به عمه نگو
کانگ وو:چرا
سویون:بزار بابات با ارامش بهش بگه تا نگران نشه اخه جنابالی یکم پرو و عجولی ممکنه خیلی نگران بشه
کانگ وو:دیگه عقلم به این چیزا میرسه
سویون:اخه من فکر میکردم عقلت کمه
کانگ وو:چرا اونوقت
سویون:چون واقعانم عقلت کمه
کانگ وو:یاا با من درست حرف بزن
سویون:چرا مثلا میخوای با بابات منو بترسونی؟محض اطلاع بابای تو شوهر عمهی منه و بابای منم مافیاس و از جمله دایی جنابالی
کانگ وو:من همچین قسطی نداشتم
سویون:هرچی
کانگ وو:حالا ولش کن کی زنگ اخر میخوره باید زود با بابام حرف بزنم
ته مین:فعلا مونده تا زنگ اخر یکم صبرکن
کانگ وو:ای بابا
.....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
- ۱.۹k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط