معامله نهایی

پارت اول


پوفی کشیدم و به قهوه ای که روی برگه های پرینت شده ریخته بود نگاه کردم ، امروز قطعا روز بدشانسی من بود .
داشتم میرفتم کاغذ های خراب شده رو دور بندازم و دوباره پرینت بگیرم که منشی جلوم رو گرفت . « رئیس باهات کار داره ، هرچه زودتر بهتر . رئیس رو معطل نکن »
خیلی خب ، امروز حتی بدتر شد . من فقط یک هفته است که توی این شرکت استخدام شدم ، و به دفتر رئیس فراخوانده شدم و احتمالا دلیلش هم اخراج من یا یک تذکر و خبر کسری حقوقه .
پوفی کشیدم و بعد از اینکه به سریع ترین حالت ممکن کاغذ هارو تو سطل اشغال انداختم به سمت دفتر مدیر رفتم و تقه ای به در زدم .
هوفف ، اروم باش رین ، اروم باش .
بعد از شنیدن کلمه « بیا تو » از ارامش بخش ترین صدایی که تا الان شنیدم کمی مکث کردم و رفتم داخل .
...
با دیدن چهره ای نسبتا اشنا روی صندلی چرخانی که برای رئیس بود کمی فکر کردم و بیشتر بهش نگاه کردم .
هوانگ . . . اون یه هوانگه ! تمام تلاشمو کردم از هوانگ ها دور بشم و الان کوچک ترینشونو رو به روم میبینم ‌. مسیحا ، لطفا . . .
«آکاشی رین ، چرا تماس هام رو جواب ندادی ؟»
اوه اره ، من هر تماسی که از طرف یکی از هوانگ ها بود رو رد کردم چون فکر میکردم درخواست کار دوباره باشه .
« من نمیخواستم دوباره با هوانگ ها کار کنم ، برای همین . »
« خب قراره بکنی »
« ها ؟»
چهره ای گرفت که انگار داد میزد ` من زیباترین هوانگ ام ، من زیباترین هوانگ ام ! `
« من میخوام باهات کار کنم . البته اشتباه فکر نکن ، این یه درخواست نیست دستوره . »
«چرا باید دستور باشه ؟ مگه تو چیکاره ای »
اروم از صندلیش بلند شد ، میز رو دور زد و رو به روم وایساد و گفت « نادیده گرفتن تماسام باعث شد کارای زیادی انجام بدم .»
دستاش رو باز کرد و گفت « از جمله خریدن این شرکت »
خیلی خب رین ، خیلی خب . الان کوچک ترین هوانگ که احتمالا اسمش هیونجین یا چیزی شبیه این بود ، یه شرکت بزرگ رو خریده ، فقط برای اینکه بتونه با تو حرف بزنه ؟
ادامه داد « بعد از اینکه فهمیدی پدر بزرگم یه مافیاست کاملا از کار استعفا دادی ، درک میکنم . خب ، من یه کار دیگه کردم . از کار مافیا بیرون اومدم ، البته کاملا نه . ولی یه شرکت کاملا عادی راه انداختم تا تو منشیم بشی . البته شرکتم تا زمانی عادیه که ساخت اسلحه رو عادی بدونی ، ولی باور کن خطری نداره . »
لعنت بهت ، یه لحظه صبر کن تا همش رو دریافت کنم .
« چرا ... چرا باید اینکارو بکنی ؟ »
« فکر نکن کاملا بخاطر تو بوده ، نه . خانواده ام به ینفر نیاز داشتن که از خود گذشتگی کنه و به ساخت اسلحه بپردازه . به خاطر اون بود »
( سلام رین ، من اشلیم و باید بگم هیونجین عین سگ دروغ میگه ، کاملا بخاطر تو بوده )


#هیونجین #فیکشن #هوانگ_هیونجین
دیدگاه ها (۷)

#دوست‌پسر_شیطون_منPart:12ویو هیونجین:نابی دستاشو دور گردنم ح...

پارت ۵۴

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 7 | من دوستت دارم، پری! ❤️‍🔥بعد...

گردنبند لونا در هری پاتر 🥺توهم همیشه وسایلت گم میشن و بعد یه...

____[The Forbidden Crossing]____

سناریو استری کیدز

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂"""""""""""""""𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 03"""""""""""""""""...

خب، میخوام داستان اوسیمو تعریف کنمح (میدونم کثشعره ولی خب)دا...

در دنیای من عشق بی معنی ست

دو پارتی هیونجین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط