_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
هیچکس پاسخ نداشت.
تا اینکه پاکت، بدون اینکه کسی لمسش کند، خودش باز شد.
یک کاغذ سفید از داخل آن بیرون لغزید.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«جنا روزیر، اگر میخواهی بدانی چه کسی صدایت زد، قبل از نیمهشب درِ سیزدهم را پیدا کن.»
پاندورا فوراً به ساعت بزرگ تالار نگاه کرد.
۱۱:۱۷ شب.
سیزده دقیقه تا نیمهشب.
و در همان لحظه، از دوردست...
از سمت عمارت...
صدای یک دختر دوباره در میان مه پیچید:
«جنا...»
این بار همه شنیدند.
این بار صدا واضحتر بود.
نه از داخل تالار.
نه از پشت پنجره.
از بیرون آکادمی میآمد.
جنا بیاختیار یک قدم به سمت پنجره برداشت.
پاندورا فوراً مچ دستش را گرفت.
«نه.»
جنا برگشت.
«ولی اون دوباره صدام کرد.»
پاندورا محکمتر گفت:
«دقیقاً به همین دلیل نباید بری.»
ایوان به ساعت نگاه کرد.
۱۱:۱۹.
«سیزده دقیقه نداریم. یازده دقیقه.»
ریگیلوس آرام به سمت در خروجی رفت.
والبورگا جلویش را گرفت.
«تو هیچ جا نمیری.»
هیچکس پاسخ نداشت.
تا اینکه پاکت، بدون اینکه کسی لمسش کند، خودش باز شد.
یک کاغذ سفید از داخل آن بیرون لغزید.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«جنا روزیر، اگر میخواهی بدانی چه کسی صدایت زد، قبل از نیمهشب درِ سیزدهم را پیدا کن.»
پاندورا فوراً به ساعت بزرگ تالار نگاه کرد.
۱۱:۱۷ شب.
سیزده دقیقه تا نیمهشب.
و در همان لحظه، از دوردست...
از سمت عمارت...
صدای یک دختر دوباره در میان مه پیچید:
«جنا...»
این بار همه شنیدند.
این بار صدا واضحتر بود.
نه از داخل تالار.
نه از پشت پنجره.
از بیرون آکادمی میآمد.
جنا بیاختیار یک قدم به سمت پنجره برداشت.
پاندورا فوراً مچ دستش را گرفت.
«نه.»
جنا برگشت.
«ولی اون دوباره صدام کرد.»
پاندورا محکمتر گفت:
«دقیقاً به همین دلیل نباید بری.»
ایوان به ساعت نگاه کرد.
۱۱:۱۹.
«سیزده دقیقه نداریم. یازده دقیقه.»
ریگیلوس آرام به سمت در خروجی رفت.
والبورگا جلویش را گرفت.
«تو هیچ جا نمیری.»
- ۳۳۵
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط