پارت ۴۹
پارت ۴۹
آسمانِ شهر خاکستری بود و بارانِ ریزی میبارید که انگار میخواست داغِ زمین را بشوید، اما نمیتوانست. فضایِ گورستانِ اختصاصیِ خانوادهی کیم در سکوتی مرگبار فرو رفته بود. ردیفی از تابوتهایِ چوبی که با گلهایِ سفید پوشیده شده بودند، در کنار هم قرار داشتند.
رزا، در لباسِ مشکیِ کاملاً پوشیده، با چشمانی که از گریه سرخ شده بود، مقابلِ تابوتها ایستاده بود. دستِ تهیونگ محکم بازویش را گرفته بود. تهیونگ با کتوشلوارِ کاملاً مشکی و چهرهای که هیچ حسی را نشان نمیداد، مثلِ یک مجسمهی سنگی کنارش ایستاده بود، اما نگاهش هر لحظه محیط را اسکن میکرد.
صدایِ کشیش که دعایِ کوتاهی میخواند، در میانِ صدایِ باران گم میشد.
رزا دستش را رویِ سردیِ چوبِ تابوتِ مادرش گذاشت. هقهقِ بیصدایی گلویش را فشرد.
— «مامان… قول داده بودم… قول داده بودم مراقبِ خودم باشم…»
تهیونگ به آرامی او را به سمتِ خودش کشید و زمزمه کرد:
— «رزا، نگاهت رو از تابوتها بردار. به من نگاه کن.»
رزا با چشمانِ خیسش به او نگاه کرد. تهیونگ سرش را نزدیک کرد و طوری که فقط او بشنود، گفت:
— «اون داره تماشا میکنه. تهسوک اینجاست.»
رزا خشکش زد. قلبش در سینه کوبیده شد. او به اطراف نگاه کرد، اما فقط محافظهایِ سیاهپوشِ تهیونگ را دید که دور تا دورِ گورستان را محاصره کرده بودند.
تهیونگ چشمانش را رویِ یک ساختمانِ نیمهکاره در دوردستِ گورستان قفل کرد.
— «طبقه سوم. سایهاش رو دیدم. اومده تا زجر کشیدنِ تو رو ببینه. اومده تا پیروزیِ کثیفش رو جشن بگیره.»
خشم، جایِ غم را در چشمانِ رزا گرفت. او مشتش را گره کرد.
— «میخوام بکشمش… همین حالا.»
تهیونگ لبخندِ تلخی زد.
— «نه الان. اینجا نه. اینجا جایِ خداحافظی با خانوادهته. بذار فکر کنه پیروز شده. بذار فکر کنه انقدر شکستهای که دیگه تهدیدی براش نیستی.»
لحظاتی بعد، مراسم تمام شد. خاکسپاری به پایان رسید. وقتی رزا و تهیونگ به سمتِ ماشینِ لیموزینِ مشکی برگشتند، رزا لحظهای ایستاد و به همان ساختمانِ نیمهکاره نگاه کرد.
درست همان لحظه، در فاصلهای دور، تهسوک با دوربینِ شکاری از پنجرهی ساختمان به آنها نگاه میکرد. او لبخندِ کجی زد، سیگاری روشن کرد و دودش را به هوا فرستاد. تهسوک با خودش زمزمه کرد:
— «خوب نگاه کن تهیونگ… این تازه شروعِ تماشایِ فروپاشیِ ملکه کوچولویِ توئه.»
تهیونگ درِ ماشین را برایِ رزا باز کرد. وقتی سوار شدند، رزا درِ پنجره را نیمهباز گذاشت و با صدایی سرد گفت:
— «تهیونگ… اگه منو به عنوانِ سایهات انتخاب کردی… پس اجازه بده سایهات ازت انتقام بگیره. نمیخوام فقط تماشاگرِ نابودیش باشم.»
تهیونگ به رزا نگاه کرد. در چشمانِ دخترک، چیزی تغییر کرده بود؛ آن نگاهِ معصومانه، حالا جایِ خودش را به یک ارادهیِ فولادین داده بود. تهیونگ دستش را رویِ دستِ رزا گذاشت و به راننده اشاره کرد حرکت کند.
— «باشه. ولی قانونِ اولِ مافیا رو یادت نره رزا: هیچوقت با خشم تصمیم نگیر. بذار اون اول حرکتِ اشتباه رو بکنه، بعد… بعد ما همهچیزش رو ازش میگیریم.»
رزا سرش را به شیشهی خنکِ ماشین تکیه داد. باران شدیدتر شد. او میدانست که از این لحظه به بعد، دیگر دختری نبود که با کتابها و رویاها سرگرم میشد. او حالا بخشی از دنیایِ سیاه و خطرناکِ تهیونگ بود.درست همان لحظه، در فاصلهای دور، تهسوک با دوربینِ شکاری از پنجرهی ساختمان به آنها نگاه میکرد. او لبخندِ کجی زد، سیگاری روشن کرد و دودش را به هوا فرستاد. تهسوک با خودش زمزمه کرد:
— «خوب نگاه کن تهیونگ… این تازه شروعِ تماشایِ فروپاشیِ ملکه کوچولویِ توئه.»
تهیونگ درِ ماشین را برایِ رزا باز کرد. وقتی سوار شدند، رزا درِ پنجره را نیمهباز گذاشت و با صدایی سرد گفت:
— «تهیونگ… اگه منو به عنوانِ سایهات انتخاب کردی… پس اجازه بده سایهات ازت انتقام بگیره. نمیخوام فقط تماشاگرِ نابودیش باشم.»
تهیونگ به رزا نگاه کرد. در چشمانِ دخترک، چیزی تغییر کرده بود؛ آن نگاهِ معصومانه، حالا جایِ خودش را به یک ارادهیِ فولادین داده بود. تهیونگ دستش را رویِ دستِ رزا گذاشت و به راننده اشاره کرد حرکت کند.
— «باشه. ولی قانونِ اولِ مافیا رو یادت نره رزا: هیچوقت با خشم تصمیم نگیر. بذار اون اول حرکتِ اشتباه رو بکنه، بعد… بعد ما همهچیزش رو ازش میگیریم.»
رزا سرش را به شیشهی خنکِ ماشین تکیه داد. باران شدیدتر شد. او میدانست که از این لحظه به بعد، دیگر دختری نبود که با کتابها و رویاها سرگرم میشد. او حالا بخشی از دنیایِ سیاه و خطرناکِ تهیونگ بود.
آسمانِ شهر خاکستری بود و بارانِ ریزی میبارید که انگار میخواست داغِ زمین را بشوید، اما نمیتوانست. فضایِ گورستانِ اختصاصیِ خانوادهی کیم در سکوتی مرگبار فرو رفته بود. ردیفی از تابوتهایِ چوبی که با گلهایِ سفید پوشیده شده بودند، در کنار هم قرار داشتند.
رزا، در لباسِ مشکیِ کاملاً پوشیده، با چشمانی که از گریه سرخ شده بود، مقابلِ تابوتها ایستاده بود. دستِ تهیونگ محکم بازویش را گرفته بود. تهیونگ با کتوشلوارِ کاملاً مشکی و چهرهای که هیچ حسی را نشان نمیداد، مثلِ یک مجسمهی سنگی کنارش ایستاده بود، اما نگاهش هر لحظه محیط را اسکن میکرد.
صدایِ کشیش که دعایِ کوتاهی میخواند، در میانِ صدایِ باران گم میشد.
رزا دستش را رویِ سردیِ چوبِ تابوتِ مادرش گذاشت. هقهقِ بیصدایی گلویش را فشرد.
— «مامان… قول داده بودم… قول داده بودم مراقبِ خودم باشم…»
تهیونگ به آرامی او را به سمتِ خودش کشید و زمزمه کرد:
— «رزا، نگاهت رو از تابوتها بردار. به من نگاه کن.»
رزا با چشمانِ خیسش به او نگاه کرد. تهیونگ سرش را نزدیک کرد و طوری که فقط او بشنود، گفت:
— «اون داره تماشا میکنه. تهسوک اینجاست.»
رزا خشکش زد. قلبش در سینه کوبیده شد. او به اطراف نگاه کرد، اما فقط محافظهایِ سیاهپوشِ تهیونگ را دید که دور تا دورِ گورستان را محاصره کرده بودند.
تهیونگ چشمانش را رویِ یک ساختمانِ نیمهکاره در دوردستِ گورستان قفل کرد.
— «طبقه سوم. سایهاش رو دیدم. اومده تا زجر کشیدنِ تو رو ببینه. اومده تا پیروزیِ کثیفش رو جشن بگیره.»
خشم، جایِ غم را در چشمانِ رزا گرفت. او مشتش را گره کرد.
— «میخوام بکشمش… همین حالا.»
تهیونگ لبخندِ تلخی زد.
— «نه الان. اینجا نه. اینجا جایِ خداحافظی با خانوادهته. بذار فکر کنه پیروز شده. بذار فکر کنه انقدر شکستهای که دیگه تهدیدی براش نیستی.»
لحظاتی بعد، مراسم تمام شد. خاکسپاری به پایان رسید. وقتی رزا و تهیونگ به سمتِ ماشینِ لیموزینِ مشکی برگشتند، رزا لحظهای ایستاد و به همان ساختمانِ نیمهکاره نگاه کرد.
درست همان لحظه، در فاصلهای دور، تهسوک با دوربینِ شکاری از پنجرهی ساختمان به آنها نگاه میکرد. او لبخندِ کجی زد، سیگاری روشن کرد و دودش را به هوا فرستاد. تهسوک با خودش زمزمه کرد:
— «خوب نگاه کن تهیونگ… این تازه شروعِ تماشایِ فروپاشیِ ملکه کوچولویِ توئه.»
تهیونگ درِ ماشین را برایِ رزا باز کرد. وقتی سوار شدند، رزا درِ پنجره را نیمهباز گذاشت و با صدایی سرد گفت:
— «تهیونگ… اگه منو به عنوانِ سایهات انتخاب کردی… پس اجازه بده سایهات ازت انتقام بگیره. نمیخوام فقط تماشاگرِ نابودیش باشم.»
تهیونگ به رزا نگاه کرد. در چشمانِ دخترک، چیزی تغییر کرده بود؛ آن نگاهِ معصومانه، حالا جایِ خودش را به یک ارادهیِ فولادین داده بود. تهیونگ دستش را رویِ دستِ رزا گذاشت و به راننده اشاره کرد حرکت کند.
— «باشه. ولی قانونِ اولِ مافیا رو یادت نره رزا: هیچوقت با خشم تصمیم نگیر. بذار اون اول حرکتِ اشتباه رو بکنه، بعد… بعد ما همهچیزش رو ازش میگیریم.»
رزا سرش را به شیشهی خنکِ ماشین تکیه داد. باران شدیدتر شد. او میدانست که از این لحظه به بعد، دیگر دختری نبود که با کتابها و رویاها سرگرم میشد. او حالا بخشی از دنیایِ سیاه و خطرناکِ تهیونگ بود.درست همان لحظه، در فاصلهای دور، تهسوک با دوربینِ شکاری از پنجرهی ساختمان به آنها نگاه میکرد. او لبخندِ کجی زد، سیگاری روشن کرد و دودش را به هوا فرستاد. تهسوک با خودش زمزمه کرد:
— «خوب نگاه کن تهیونگ… این تازه شروعِ تماشایِ فروپاشیِ ملکه کوچولویِ توئه.»
تهیونگ درِ ماشین را برایِ رزا باز کرد. وقتی سوار شدند، رزا درِ پنجره را نیمهباز گذاشت و با صدایی سرد گفت:
— «تهیونگ… اگه منو به عنوانِ سایهات انتخاب کردی… پس اجازه بده سایهات ازت انتقام بگیره. نمیخوام فقط تماشاگرِ نابودیش باشم.»
تهیونگ به رزا نگاه کرد. در چشمانِ دخترک، چیزی تغییر کرده بود؛ آن نگاهِ معصومانه، حالا جایِ خودش را به یک ارادهیِ فولادین داده بود. تهیونگ دستش را رویِ دستِ رزا گذاشت و به راننده اشاره کرد حرکت کند.
— «باشه. ولی قانونِ اولِ مافیا رو یادت نره رزا: هیچوقت با خشم تصمیم نگیر. بذار اون اول حرکتِ اشتباه رو بکنه، بعد… بعد ما همهچیزش رو ازش میگیریم.»
رزا سرش را به شیشهی خنکِ ماشین تکیه داد. باران شدیدتر شد. او میدانست که از این لحظه به بعد، دیگر دختری نبود که با کتابها و رویاها سرگرم میشد. او حالا بخشی از دنیایِ سیاه و خطرناکِ تهیونگ بود.
- ۸۳۰
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط