{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دخترای شیطون

رمان دخترای شیطون
پارت_۶۱

اراد:باشه عشقم
رفتیم تو نوبت گرفتیم
بعد از۱۰مین مارو صدا کردن
اراد دستامو گرفت
اراد:چرا انقدر یخ کردی
من:میترسم
اراد:ترس نداره قربونت برم یه دیقست زود تموم میشه
رفتیم تو
نشستم رو صندلی به امپولا و اون شیشه ها نگاه کردم حس کردم فشارم افتاد
زنه اومد اکن بندرو زد بالا دستم و امپولو اماده کرد و زد وای خیلی درد داشت
اراد:دیدی درد نداشت
سرمو تکون دادم
همینکه پاشدم انگار اتاق دور سرم چرخید
چشمام تار شد دیگ هیچی نفهمیدم
~~~اراد~~~
یهو دیدم رزا غش کرد
گرفتمش با ترس به پرستار نگاه کردم
من:چش شد
پرستار:برو بزارش رو تخت فشارش افتاده
بلندش کردم گذاشتمش رو تخت پرستار با یه سرم اومد
سرم زد به دستش
اون یکی دستش که سرم نداشتو گرفتمو ب*و*سیدم
موهای طلاییشو ناز کردم
من:الهی ارادت بمیره که حالت انقدر بده
صدای گوشیش بلند شد
از تو کیفش درش اوردم
شماره ناشناس بود
جوای دادم
من:الو
*:___
من:الو
*:___
من:احمق دیگ زنگ نزنیا
قطع کردم که چشمم خورد به اس ام اس هاش دیدم از همون شمارست
اومدم بازش کنم که رزا چشماشو باز کرد
گوشیش و گذاشتم تو کیفش
من:الهی دورت بگردم خوبی
رزا:اراد گشنمه
من:چشممم بزار سرمت که تموم شد بریم رستوران
رزا:باشه
دستشو ب*و*سیدم
من:خانم ترسو
خندید
من:جانم بخند دورت بگردم
دیدم گوشیم زنگ خورد
من:عه بابا علیه
من:جانم بابا علی
بابا علی:سلام پسرم خوبی؟
من:مرسی بابا شما خوبی
بابا علی:ممنونم پسرم ببین من زنگ زدم وقت بگیرم برای محضر گفت وقت خالی بیست و سوم دارن خوبه پسرم؟
من:بله بابا جان هر چه زودتر بهتر
بابا علی خندید
بابا علی:امان از دست جوونای امروزی باشه بابا کاری نداری
من:نه بابا علی خداحافظ
بابا علی:خداحافظ پسرم
موبایلو قطع کردم برگشتم طرف رزا دیدم چشماشو بسته
رفتم سمتش
من:رزا
چشماشو باز کرد
من:خوابت میاد؟
سرشو تکون داد
به سرم نگاه کردم دیدم تموم شده
من:الان میرم به پرستار میگم سرمت تموم شده
ترسو تو چشماش دیدم پیشونیشو ب*و*سیدم
رفتم بیرون
من:خانم پرستار
پرستار:بله
من:اگ میشه بیاید سرمو از تو دستش بکشید بیرون
پرستار:الان میام
رفتم تو اتاق رفتم سمت رزا
دستشو گرفتم
من:وقتی خواست سرمو از دستت بکشه بیرون فقط به من نگاه کن
رزا هم سرشو تکون داد
پرستار اومد تو اتاق
رفت پنبه رو الکلی کرد اورد سمت دست رزا
من:رزا به من نگاه کن
رزا به من نگاه کرد
پرستارم سرمو از تو دستش کشید بیرون
رزا هم چشماشو محکم رو هم فشار داد
پرستار:خوب خانمی تموم شد فقط پنبه رو دستت فشار بده
کمکش کردم پاشه
من:به من تکیه بده
رزا هم به من تکیه داد و رفتیم سمت ماشین گذاشتمش تو ماشین
رفتم سوار شدم شماره ناشناسه بدجور ذهنمو مشغول کرده
فعلا ازش نمیپرسم حالش بده بزار یه روز دیگ
دیدگاه ها (۷)

رمان تو خود منی

رمان تهیونگ

(دلداده) م.ت: باشه تو بچه نیستی (خنده) جین:(خنده)ا/ت: چرا می...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part69بلندشدم و برقو خاموش کردمتختم دونفره بو...

پارت شانزدهم رزا داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که ته‌سوک جلوی در...

سرنوشت(ویو رایا)شوگا رفت سمت اتاق و کت‌ش رو درآورد.روی دستش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط