Soonliy
Novel name : assistant loyal to hell
pt1
دستیار وفادار به جهنم
هوای سرد و تاریک دفتر کار، با نور سرد و کم نور چراغهای سقفی در هم آمیخته بود. "وِیا"، فرمانده بیچون و چرای ارتش و قسمت شرقی مافیای کیم، پشت میز سیاه رنگ خود نشسته بود. انگشتان بلند و سردش به آرامی روی نقشهای که خطوط قرمزرنگش مسیرهای قاچاق را نشان میداد، حرکت میکرد. گزارشهای مربوط به آخرین محموله، همراه با نامههایی که بوی کاغذ و جوهر تازه میدادند، روی میز پخش شده بودند. او غرق در محاسبات سود و زیان، حجم بار و زمانبندی تحویل بود؛ دنیای پر از ریسک و خطر مافیا. در همین لحظه، در باز شد و "ریو"، دستیار شخصی او، مردی سرد و اجتماع گریز، با گامهایی استوار و با تمرکز وارد شد.
-: "گزارش محموله اولیه آمادست، فرمانده. و سهامدار ها منتظر نهایی شدن قرارداد هستن."
صدای او در سکوت سنگین اتاق پیچید، تنها صدایی بود که نظم تاریک امپراتوری مافیا را برای لحظهای بر هم زد.
+:تغییری توی برنامه ایجاد نشده؟
-:فعلا نه، فرمانده. فقط...خواستن زمان تحویل محموله رو تغییر بدیم.
چشم های وِیا تیز و تاریک شد انگار انتظار این رو داشت.
+:دوباره؟
"ویا" اخم کرد. سومین بار بود که سهامدار های باند و رئیس باند رومخشون زمان تحویل محموله را تغییر میدادند. نور چراغها روی صورتش انعکاس مییافت و سایههایی عمیقتر بر چهرهاش میانداخت. نقشهی قاچاق که روی میزش پهن بود، دیگر فقط مسیری برای سود نبود؛ حالا به صفحهای شطرنجی تبدیل شده بود که هر حرکتش میتوانست سرنوشتساز باشد. این تاخیرهای مکرر، بیشتر از اینکه آزاردهنده باشند، برایش مشکوک بودند.
-:"این تاخیرها عادی نیست. پشت این ماجرا یه چیزی هست. مطمئنم."
ویا به سمت پنجره رفت و به تاریکی بیرون خیره شد.
+:"یه جای کار میلنگه. خیلی بد میلنگه."
حس قویاش میگفت که این فقط یک تغییر زمانبندی ساده نبود.
-:برای منم مشکوک بودن. درباره ی مدارک و قرارداد تحقیق کردم، متاسفانه چیزی دست گیرم نشد.
ناگهان صدای پیامک از گوشی ویا سکوت نفس گیر کمپانی مافیای کیم را پر کرد....
**سرنوشت ادامه دارد...**
خب خب اینم از پارت اول!
چطور بود؟ ممنون میشم نظرات و پیشنهاداتتون رو بهم بگید.
فعلا شرطی نمیزارم تا ببینم چقدر حمایت میکنید!
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
pt1
دستیار وفادار به جهنم
هوای سرد و تاریک دفتر کار، با نور سرد و کم نور چراغهای سقفی در هم آمیخته بود. "وِیا"، فرمانده بیچون و چرای ارتش و قسمت شرقی مافیای کیم، پشت میز سیاه رنگ خود نشسته بود. انگشتان بلند و سردش به آرامی روی نقشهای که خطوط قرمزرنگش مسیرهای قاچاق را نشان میداد، حرکت میکرد. گزارشهای مربوط به آخرین محموله، همراه با نامههایی که بوی کاغذ و جوهر تازه میدادند، روی میز پخش شده بودند. او غرق در محاسبات سود و زیان، حجم بار و زمانبندی تحویل بود؛ دنیای پر از ریسک و خطر مافیا. در همین لحظه، در باز شد و "ریو"، دستیار شخصی او، مردی سرد و اجتماع گریز، با گامهایی استوار و با تمرکز وارد شد.
-: "گزارش محموله اولیه آمادست، فرمانده. و سهامدار ها منتظر نهایی شدن قرارداد هستن."
صدای او در سکوت سنگین اتاق پیچید، تنها صدایی بود که نظم تاریک امپراتوری مافیا را برای لحظهای بر هم زد.
+:تغییری توی برنامه ایجاد نشده؟
-:فعلا نه، فرمانده. فقط...خواستن زمان تحویل محموله رو تغییر بدیم.
چشم های وِیا تیز و تاریک شد انگار انتظار این رو داشت.
+:دوباره؟
"ویا" اخم کرد. سومین بار بود که سهامدار های باند و رئیس باند رومخشون زمان تحویل محموله را تغییر میدادند. نور چراغها روی صورتش انعکاس مییافت و سایههایی عمیقتر بر چهرهاش میانداخت. نقشهی قاچاق که روی میزش پهن بود، دیگر فقط مسیری برای سود نبود؛ حالا به صفحهای شطرنجی تبدیل شده بود که هر حرکتش میتوانست سرنوشتساز باشد. این تاخیرهای مکرر، بیشتر از اینکه آزاردهنده باشند، برایش مشکوک بودند.
-:"این تاخیرها عادی نیست. پشت این ماجرا یه چیزی هست. مطمئنم."
ویا به سمت پنجره رفت و به تاریکی بیرون خیره شد.
+:"یه جای کار میلنگه. خیلی بد میلنگه."
حس قویاش میگفت که این فقط یک تغییر زمانبندی ساده نبود.
-:برای منم مشکوک بودن. درباره ی مدارک و قرارداد تحقیق کردم، متاسفانه چیزی دست گیرم نشد.
ناگهان صدای پیامک از گوشی ویا سکوت نفس گیر کمپانی مافیای کیم را پر کرد....
**سرنوشت ادامه دارد...**
خب خب اینم از پارت اول!
چطور بود؟ ممنون میشم نظرات و پیشنهاداتتون رو بهم بگید.
فعلا شرطی نمیزارم تا ببینم چقدر حمایت میکنید!
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
- ۱۳۶
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط