هزار یک شب*
هزار یک شب*
شب 19*غلام سیاه دوغگو *
(باحکایت شهرباز وشاه زمان آغاز کردیم که چگونه شد که شهرزادبرای نجات جانش هرشب حکایت بازگو میکرد وسحرگاه شهرباز خواب میرفت .حکایت های .بازرگان وعفریته ...ماهیگر وعفریته . 3خاتون بغدادی ..درهرحکایت آدم ها قصه سرگذشت خودشان راداشتن وهر سر گذشت یک شب جان شهرزاد نجات میافت واینک شب 19 شروع حکایت جدید وادم های جدید)
شهرزاد :ای ملک جوانبخت من در بین النهرین پادشاه بود که شب ها با وزیرش درلباس مبدل درشهرمیگذشت واز مشکلات مردمش خبر دار میشد واز ظلم داورغه رامتوجه میشد شورش یاغیان رانقش برآب میکرد ..
یک شب درحال گشت زنی بود.صدای سوزناک راشنید ایستاد ودید مردی که دامی در دوش وسبدی دردست ، پادشاه از وزیرش خواست که برود نزد مرد وماجرا را بپرسید .
وزیر نزد مرد رفت وپرسید :چیزی سبب شد که شما اینگونه سوزانک وپردرد اواز میخوانی دل هر ادمی رابه درد میاورد ..
مرد پاسخ داد.من ماهیگری هستم ،صبح ماهیگر میکنم،عصر میفروشم،تا اندکی نان وماست خریده تابرای فرزندانم ببرم
اما امشب دجله مرا دست خالی گذاشت.وعصر کسی پولی بهم قرض نداد،دارم در کوی برزن میگردم تا شاید دررحمتی به رویم باز شود،
وزیر گفت حالا که این رامیگوی باید بگویم من تاجری هستم که تازه به این شهر پا گذاشتم .بیا بامن یکبار دیگه به دجله بروم وتور بیانداز ،اگرتورت خالی باشد به خاطرحق پایت 2سکه زر واگرماهی گرفتی چه یک چه 10 ماهی 100سکه زر به تومیدهم آیا میپذری ؟
مرد ماهیگر: اری ای جوانمرد حتماوشما از دیار کرمستان از ملک جواد آباد هستید اینگونه بر مرحمت دارید .هزار بار خدا راسپاس گذارم ..
مرد ماهیگر تور را به دجله انداخت .بعد از مدتی حس کرد چیزی درتورش سنگین شد.که به تنهایی نتواست تور از اب بیرون بکشد وزیر وپادشاه کمکش کردن.
در تور صندوق بود ،وطبق قرار که هرچه در صندوق باشد معتلق به وزیر است .ماهیگر 100سکه ش را گرفت وبه خانه ش بازگشت.
وزیر به سراغ صندوق رفت وان را باز کرد.قالیچه درهم پیچیده در صندوق بود ،ان را بازکردند درون قالیچه ابریشمی جسد زنی که تازه مرده بود وخنجری برسینه ش ..
پادشاه گفت برای من ننگ است در دیار من دختری رابکشند،وجسدش دردجله بیندازند،وخودش راحت بگرد،
ای وزیر سه روز فرصت داری که قاتل راپیدا کنی .اگر توانستی 2000سکه زر پاداش میدهمت وگرنه خودت راخواهم کشت
وزیر :سروم سه روز فرصت کمی است .
این قالیچه پارسی است وقالیچه پارسی جفت است اگر جفتی این قالیچه درخانه باشد ،پس قاتل دران خانه است ،سرورم !نه ما اجازه ورود به خانه مردم داریم ونه سه روز کافی ...
ولی پادشاه قبول نکرد
پس وزیر بادراوغه میان ارازل واوباش به جستجو پرداخت تا شاید بفهمد ولی ....
وزیر روز سوم نزدپادشاه رفت وگفت سروم من نقشه دارم که اگر آن رابپذیرد ،یک هفته به من فرصت دهید،اگرنه سرورم من اماده مرگم ..
پادشاه گفت بسیارخوب نقشه ت رابگو .
وزیر:بگوید جارچیان در شهرجاربزند که فردا مرا در کنار دجله سر میزنیدوعده ای بین مردم شیوع کنند .فردا مردم جمع خواهند شند ، سپس داروغه بیاید و وساطت کند ،که به فرصت دهید تا یک هفته تا قاتل را پیدا کند،
اینگونه بین مردم حتما حرف حدیث خواهد شد شاید اینگونه جاسوسان من چیزی دستگیرمان شود،
پادشاه پذیرفت،
فردا ان روز جلاد با صدای بلند گفت جسدزنی درون صندوقچه در دجله پیدا شد وزیر ناتوان نتواسته .
واگر قاتل از امروز تا 10 پیدا شود.قاتل وخانواده او گردن زد خواهند شد..
به محض پایان فرمان پادشاه جوانی خوش سیما جمعیت را کنار زده وخود رابین جلاد ووزیر قرار داد،وگفت من قاتل آن زن جوان هستم که جنازهش را از صندوق از دجله بیرون کشید ..
هنوز حرف جوان تمام نشده بود که پیرمردی شتابان خود را به سکو رساند،وگفت سروم داماد من که پسر برادر من هم هست دروغ میگوید من خود م دخترم را خنجر کشتم ..
جوان گفت .سرورم عمویم کهنسال است وگرفتاری فراموشی شد .من دختر عمویم همسرم را کشتم ..
بدواینجا که رسید،شهرباز به خواب رفته بود .
*پایان شب 19*
شب 19*غلام سیاه دوغگو *
(باحکایت شهرباز وشاه زمان آغاز کردیم که چگونه شد که شهرزادبرای نجات جانش هرشب حکایت بازگو میکرد وسحرگاه شهرباز خواب میرفت .حکایت های .بازرگان وعفریته ...ماهیگر وعفریته . 3خاتون بغدادی ..درهرحکایت آدم ها قصه سرگذشت خودشان راداشتن وهر سر گذشت یک شب جان شهرزاد نجات میافت واینک شب 19 شروع حکایت جدید وادم های جدید)
شهرزاد :ای ملک جوانبخت من در بین النهرین پادشاه بود که شب ها با وزیرش درلباس مبدل درشهرمیگذشت واز مشکلات مردمش خبر دار میشد واز ظلم داورغه رامتوجه میشد شورش یاغیان رانقش برآب میکرد ..
یک شب درحال گشت زنی بود.صدای سوزناک راشنید ایستاد ودید مردی که دامی در دوش وسبدی دردست ، پادشاه از وزیرش خواست که برود نزد مرد وماجرا را بپرسید .
وزیر نزد مرد رفت وپرسید :چیزی سبب شد که شما اینگونه سوزانک وپردرد اواز میخوانی دل هر ادمی رابه درد میاورد ..
مرد پاسخ داد.من ماهیگری هستم ،صبح ماهیگر میکنم،عصر میفروشم،تا اندکی نان وماست خریده تابرای فرزندانم ببرم
اما امشب دجله مرا دست خالی گذاشت.وعصر کسی پولی بهم قرض نداد،دارم در کوی برزن میگردم تا شاید دررحمتی به رویم باز شود،
وزیر گفت حالا که این رامیگوی باید بگویم من تاجری هستم که تازه به این شهر پا گذاشتم .بیا بامن یکبار دیگه به دجله بروم وتور بیانداز ،اگرتورت خالی باشد به خاطرحق پایت 2سکه زر واگرماهی گرفتی چه یک چه 10 ماهی 100سکه زر به تومیدهم آیا میپذری ؟
مرد ماهیگر: اری ای جوانمرد حتماوشما از دیار کرمستان از ملک جواد آباد هستید اینگونه بر مرحمت دارید .هزار بار خدا راسپاس گذارم ..
مرد ماهیگر تور را به دجله انداخت .بعد از مدتی حس کرد چیزی درتورش سنگین شد.که به تنهایی نتواست تور از اب بیرون بکشد وزیر وپادشاه کمکش کردن.
در تور صندوق بود ،وطبق قرار که هرچه در صندوق باشد معتلق به وزیر است .ماهیگر 100سکه ش را گرفت وبه خانه ش بازگشت.
وزیر به سراغ صندوق رفت وان را باز کرد.قالیچه درهم پیچیده در صندوق بود ،ان را بازکردند درون قالیچه ابریشمی جسد زنی که تازه مرده بود وخنجری برسینه ش ..
پادشاه گفت برای من ننگ است در دیار من دختری رابکشند،وجسدش دردجله بیندازند،وخودش راحت بگرد،
ای وزیر سه روز فرصت داری که قاتل راپیدا کنی .اگر توانستی 2000سکه زر پاداش میدهمت وگرنه خودت راخواهم کشت
وزیر :سروم سه روز فرصت کمی است .
این قالیچه پارسی است وقالیچه پارسی جفت است اگر جفتی این قالیچه درخانه باشد ،پس قاتل دران خانه است ،سرورم !نه ما اجازه ورود به خانه مردم داریم ونه سه روز کافی ...
ولی پادشاه قبول نکرد
پس وزیر بادراوغه میان ارازل واوباش به جستجو پرداخت تا شاید بفهمد ولی ....
وزیر روز سوم نزدپادشاه رفت وگفت سروم من نقشه دارم که اگر آن رابپذیرد ،یک هفته به من فرصت دهید،اگرنه سرورم من اماده مرگم ..
پادشاه گفت بسیارخوب نقشه ت رابگو .
وزیر:بگوید جارچیان در شهرجاربزند که فردا مرا در کنار دجله سر میزنیدوعده ای بین مردم شیوع کنند .فردا مردم جمع خواهند شند ، سپس داروغه بیاید و وساطت کند ،که به فرصت دهید تا یک هفته تا قاتل را پیدا کند،
اینگونه بین مردم حتما حرف حدیث خواهد شد شاید اینگونه جاسوسان من چیزی دستگیرمان شود،
پادشاه پذیرفت،
فردا ان روز جلاد با صدای بلند گفت جسدزنی درون صندوقچه در دجله پیدا شد وزیر ناتوان نتواسته .
واگر قاتل از امروز تا 10 پیدا شود.قاتل وخانواده او گردن زد خواهند شد..
به محض پایان فرمان پادشاه جوانی خوش سیما جمعیت را کنار زده وخود رابین جلاد ووزیر قرار داد،وگفت من قاتل آن زن جوان هستم که جنازهش را از صندوق از دجله بیرون کشید ..
هنوز حرف جوان تمام نشده بود که پیرمردی شتابان خود را به سکو رساند،وگفت سروم داماد من که پسر برادر من هم هست دروغ میگوید من خود م دخترم را خنجر کشتم ..
جوان گفت .سرورم عمویم کهنسال است وگرفتاری فراموشی شد .من دختر عمویم همسرم را کشتم ..
بدواینجا که رسید،شهرباز به خواب رفته بود .
*پایان شب 19*
- ۱۰.۲k
- ۲۸ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط