{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هزار یک شب *

هزار یک شب *
غلام سیاه دروغگو .
پادشاه دستور داد مردجوان وپیرمرد وزیر داروغه وجلاد .رابه قصرش ببرنند
در قصر ابتدا از پیرمرد علت کشتن دخترش راپرسید.
پیرمرد گفتم دخترمن نانجیب کرد.سه فرزند در غیاب شوهرش به او خیانت کرد،من هم اوراکشتم وسپس جسدش رادر قالیچه پیچیدم ودر صندوقچه قرار دادم ،به دجله انداختم .
پادشاه سپس از مرد جوان پرسید توعلت کشتن همسرت را بگو.
مرد جوان گفت ،وقتی متوجه خیانت همسرم شدم اوراکشتم ،وجسدش لای چاد وقالیچه پیچیدم .ودرون صندوق گذاشتم ..
وزیر که متوجه تناقض بین حرف مرد وپیرمرد شد.
گفت قاتل زن شوهرش است .حالا علت واقعی کشتن همسرت را بگو ..
مرد گفت.من از کودکی پدر ومادرم را از دست دادم وبه همین علت نزد عمویم بزرگ شدم .من ودختر عمویم راحله به یکدیگر علاقه داشتیم وباهم ازدواج کردیم ..طی این ده سال سه پسر داشتیم
رحیم .رشید.رئوف .

زندگی خوبی داشتیم ،تا اینکه راحله دچار صرع شد،برای درمان راحله تمام طبیان بغداد به بالینش آوردم .اما بیماریش بهبود نیافت .حتی برای درمانش سراغ پزشکان پارسی رفتم .پزشک سیستانی که به بالین راحله اوردم گفت برای درمان همسرت باید به بنفشه که بسیارکم یاب هم هست بیاوری تا همسرت یکماه روز سه بار آن را بو کند ..اگر اینکار کند همسرت معالجه میشود.
من برای پیدا کردن به بنفش تمام بغداد را جستجو کردم ولی پیدا نکردم تا اینکه یک باغدار گفت: در مداین باغی است که درآن باغ دو درخت به بنفش دارد..
من عازم مدائن شدم وآن باغ راپیدا کردم وسه دانه به بنفش هرکدام 2سکه زر خریدم وباخوشحالی راهی بغدادشدم تا راحله نازنینم معالجه شود.....
راحله به بنفش رابوکرد رنگ ورویش را بازیافت،من چند روز در کناربسترهمسرم بود م ومیدیم بهتر میشود.بعداز 20روز که دیدم راحله سرحال تر شد.تعصمیم گرفتم حجره راباز کنم.ظهر هنگام بازگشت به خانه غلام سیاه دیدم که به بنفش در داست دارد ومیخواند (نگارم داده به دستم نمی دانم از بویش چه مستم )بادیدن ان به بنفش تعجب کردم واز غلام پرسیدم از کجا اورد .
غلام گفت از معشوقه ش که در کوچه فلان است گرفتم .
عصبانی شده به خانه رفتم .در کنار بستر راحله فقط 2 به بنفش بود .پرسیدم پس کو یک دانه دیگر ،راحله گفت نمیداند چه شد ه است ،من بدون معطلی اورا کشتم .وجسدش بین چادر وقالیچه گذاشتم به درون صندوق انداختم ...
وقتی به خانه بازگشتم .پسر بزرگتر م گریه میکردن علت را جویا شدم
پسر بزرگم گفت :پدر به خاطر کارزشتی کردم مادر قهر کرد ورفته .من یکی از به بنفش ها را برداشتم ودر کوچه باان بازی میکردم .که غلام سیاه آن را ازمن گرفت .
با شنیدن حرف پسرم شروع به شیون گریه زاری کردم .عمویم. از راه رسید .من ماجرا را بازگو کردم .عمویم هم شیون سرداد .وقرار شد بعد از اینکه پسرانم بزرگتر شوند من خود را معرفی کنم ...
چند روزی گذشت تا اینکه جارچیان گفتن وزیر به خاطر پیدا نکردن قاتل زنی که در صندوقچه بود باید سرش توسط جلاد زده شود .
من طاقت نداشتم بیگناه به خاطر من مجازات شود .قصدداشتم خود رامعرفی کنم ولی عمویم گفت بگذار من گردن میگرم تو بمان نوه هایم بزرگ کن .
ولی من طاقت نداشتم ببینم عمویم هم بی گناه مجازات شود...
پادشاه بعد از پایان حرف جوان گفت .مرد جوان تویک هفته وقت داری آن غلام سیاه پیداکنی، اگرپیداکنی مجازات نمیشوی ،واگر پیدا کن از گناه ت گذشت میکنم ...
حکایت که به اینجا زسید شهرباز در خواب رفته بود.
*پایان شب 20*
دیدگاه ها (۶)

جوانه عشق در قلبی سنگی))part:1[ویو ساعت ۷ صبح به وقت کره ]خو...

پارت3یونگی چند قدم عقب رفت، انگار ضربه‌ی سنگینی به قفسه‌ی سی...

۷۰ لایک کام چک بشه ... ۳۰ بازنشرpart : 36chapter : 2± واقعا ...

طبقه ۱۲پارت اول🚬علامت ها:داهی+جونگکوک_نایا*بقیه اعضا!ویو داه...

part:2

دریاچه خونین :فصل اول _پارت 21چند روز از ورود چویا و سلیا به...

پارت دو همسرم از من خواست حال که نمی تواند بر سر مزار برادرن...

هزار یک شب**شب 21* )گفتیم پادشاه بغدادووزیرش جسد زن جوانی را...

ویس قاط زد این پارت 1 است وپارت 2 پست بعد واما ملک جوان بخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط