دو پارتی مشترک:تام ریدلp2

چشمات گرد شد و تعجب کردی ولی یادت افتاد مرد رو به روت، با اینکه بریتانیایی بود ولی چیزی از رفتارهای محترمانه که تو جامعه شدیدا رایج بود،حالیش نمیشد. یه دستش دور کمرت بود و کمرتو فشار میداد و دست دیگه‌ش روی دیوار بود و تنش کاملا بهت چسبیده بود. میدونستی دست و پا زدن بیفایده‌س و اون سایکو قراره لذت ببره. ساکن موندی و فقط با چشمایی که از عصبانیت و استرس برق نگاهش کردی. خم شد روی صورتت و رو به روی لبات پچ زد:گفته بودم یه بار دیگه سایکو خطابم کنی بهت نشون میدم چجور روانی هستم،نه؟نظرت چیه اول با این شروع کنیم که تا وقتی که یاد بگیری حرف از جدایی نزنی بین بازوهام حبس بشی،در حالیکه رو پاهام نشستی؟مطمئنا برای هر دومون میتونم غیبت موجه جور کنم و تا وقتی که دختر خوبی بشی میتونیم غیب بشیم.گونه‌هات آتیش گرفتن که تک خنده‌ای کرد که باعث شد تنت از ترس بلرزه الکی سرخ نشو،شکلات. تو زیادی دوست داری که تو بغلم باشی و رویاسازی کنی که داری منو رام خودت میکنی ولی خیلی ساده‌ای که نمیفهمی این تویی که، الان دیگه نمیتونی حتی بدون من نفس بکشی.
وقتی یکم به حرفاش فکر کردی دیگه حرفی برای دفاع از خودت نداشتی ولی پررو تر این حرفا بودی:تو نمیتونی بدون اجازه من بهم دست بزنی!»زبونشو روی گردنت کشید:اوه شکلات،کاش زودتر این بهونه رو دستم میدادی.» وقتی کارشو تکرار کرد با صدای لرزون لب زدی:گفتم بهم دست نزن!» نگفتی نمیتونم از زبونم استفاده کنم،شکلات.» و گاز محکمی از گلوت گرفت:و برای یادآوری_» خر خر کرد:تو برای منی و من هرکاری که بخوام رو،بهت هدیه میدم،شکلات.»
-به بابا میگم! اون زنده به گورت میکنه یا شاید هم یه آوادا کادارا نثارت کنه و همه رو از دستت نجات بده؟
- از هیچکس ترسی ندارم،شکلات.
لیس دیگه‌ای به گردنت زد:تو حق انتخابتو وقتی از دست دادی که توجه این سایکو رو جلب کردی. الان دیگه حق انتخابی نداری، شکلات من. پدرت، دامبلدور و هر کس دیگه‌ای جلو دارم نیست. من تصمیم گرفتم تا ابد نگهت دارم و هیچ چیز لعنتی اینو تغییر نمیده. حالا بهم بگو ترجیح میدی برگردیم لندن یا تو هاگزمید کنار خودم زندانیت کنم تا سر عقل بیای؟میبینی چقدر جنتلمنم،عزیزدلم؟ این فقط واسه توعه، شکلاتم.
با گاز محکمی که از گردنت گرفت جیغ خفه‌ای کشیدی.
اشکات مسیر صورتت رو طی کردن و ریختن،بیشتر و بیشتر.به خودت پیچیدی و با انزجار و هق هق داد زدی:ازت متنفرم!متنفرم متنفرم متنفرم!» مشت هاتو به دیوار میزدی و سعی میکردی از دستش آزاد شی که محکم گرفتت و باعث شد نتونی تکون بخوری:گفته بودم وقتی اینجوری توی بغلم با اشک های کوچولوت دست و پا میزنی،جذاب میشی،شکلات؟»اون به جای اینکه آرومت کنه،که نمیکرد،از اشکات خوشش میومد،لعنتی؛یه سادیسمی خالص.
بس کن،تام. خواهش میکنم. بزار برم. من کنارت حس امنیت که ندارم هیچ وحشت میکنم.
من تنها کسیم که باید کنارش احساس امنیت کنی،شکلات. حالا اشکاتو تموم کن. شاید بیتفاوت به نظر میام ولی ترجیح میدم لبات بخنده تا اینکه گریه کنی.
خنده‌مو میخوای؟پس بزار برم لعنتیییی
پس میتونی تا ابد تو آغوشم باشی و گریه کنی. وقتی گریه میکنی و نوک بینیت و لپای نرمت قرمز میشن یه جور دیگه‌ای دوست داشتنی میشی و خیلی متعلق به من به نظر میای. بهت گفته بودم مژه‌های بلندت وقتی خیس میشن بلندتر به نظر میان؟یا اینکه وقتی داری برام میشکنی و نمیخوای بهم نشونش بدی لباتو گاز میگیری و هق هق‌هاتو خفه میکنی و لبای پرت در کسری از ثانیه سرختر میشن جوری که میخوام انقدر ببوسمشون که از جا کنده بشن؟
اینو بدون،عزیزم. حتی مرگ هم نمیتونه منو ازت جدا کنه. هر دومون جاودانه میشیم و تو تا ابد تو بغلم میمونی.»
تو داری شکنجه‌ام میدی تام!تو-» قبل اینکه چیزی بگه لبای تام به لب هاش چسبیدن و بوسه رو آغاز کردن،تام داشت لباشو به فنا میداد،پاره‌شون کرده بود و کوتاه نمیومد.درحالی که دختر زیرش به خودش میپیچید و از تنگی نفس کبود شده بود اون ادامه میداد و گه گاهی بهش نیشخند میزد و کمرشو نوازش میکرد،به این کار معتاد بود.
بعد از اینکه تا حدی بوسه رو کش داد که دختر تو بغلش به سرفه افتاد عقب کشید و بوسه داغی رو پیشونیش نشوند و خم شد و دستشو زیر زانوهای دختر گذاشت و یه ضرب بلندش کرد که باعث شد دختر جیغ بکشه و دستشو دور گردنش حلقه کنه. تام لبخند مغروری زد و به سمت شومینه گوشه اتاقش رفت که دختر شروع به دست و پا زدن کرد:تام!ولم کن داری منو کجا میبرییی؟!
بهت گفتم، شکلات کوچولو. بهت حق انتخاب دادم و تو انتخاب نکردی. پس خودم انتخاب کردم. یه کلبه کوچیک و دور از همه. فقط ما دو تا. تا وقتی که یاد بگیری نقش من تو زندگیت چیه پیشم میمونی.
همراهی با::
‏@slytherin_one2 💞
ممنونمم🌟
دیدگاه ها (۱۲)

ببین این سومین باره داری این پست و گذارش میکنی تا الان بهت ف...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.23(روایت از زبان ا.ت)...

ببینین حتی سانی هم نمیدونست و گول خورد.... میدونی چیه؟ اصلا ...

ادامهدامیان از ترسش سریع درو باز کرد بدو بدو رفت سمت اتاق در...

dark life = 33

ساعت ۷:۱۵ شب/حرف هایی که باید گفته میشدنهوسوک وارد اتاق شدتو...

«آینده تو به عهده خوده توست🤍و هیچ کس دیگه ای نمیتونه این کار...

پارت ۲ × چشم ...خیلی ممنون‌..........( و جیمین با استرس اینک...

سناریو جونگکوک

خیلی خوبه که یه نفر رو داشته باشي که تمام جزئیاتت رو بدونه،ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط