«معشوق سابق» پارت بیست
~~~
کلید را در قفل در انداخت و بی حوصله وارد خانه شد...با قدم های سست به طبقه ی بالا و به سمت اتاقش قدم بر میداشت.
با تندی کروات که مانند طناب دور گردنش پیچیده بود را باز کرد و به گوشهای از اتاق پرت کرد...خودش را پرت کرد روی تخت و ولو شد. حوصله ی هیچکس را نداشت.
کم کم چشمانش داشت گرم میشد که با صدای زنگ تلفن همراهش خواب از سرش پرید.
شماره ای ناشناس بود، اول خواست جواب ندهد اما با خودش گفت شاید شخص کار واجبی داشته باشد.
با بی حوصلگی جواب داد و با لحنی خسته گفت:
_الو؟
+سلام هیونجین...خب راستش...من...
هیونجین باورش نمیشد، واقعا فلیکس تماس گرفته بود؟ با صدایی پر از تعجب پرسید: فلیکس...تویی؟ تو باهام...تماس گرفتی؟
صدای نفس های لرزان فلیکس از پشت تلفن شنیده میشد. خودش هم باور نمیکرد که غرورش را زیر پا گذاشته و تماس گرفته.
با صدایی هول و کمی لرزان گفت: فقط میخواستم یه بار دیگه اسمم رو از دهن تو بشنوم، اونطوری که روز اول صدام میکردی... بیغرض و بیمنت...فقط «فلیکس»... بدون «جناب»... بدون «ببخشید»... بدون «تاسف و حسرت».
هیونجین که باورش نمیشد با صدایی هول گفت:
_فلیکس...عزیز من...
+نه نگو عزیز...نگو متاسفم، من فقط میخواستم...فقط...
بغض اجازه ی صحبت نمیداد، بغضش شکست...اما ایندفعه جلوی کسی که دلیل آن بغض بود... اشک هایش سرازیر شدند، صدای گریه و نفس هایش پشت تلفن میپیچید...
_هی فلیکس، من میام پیشت...همین الان، هرجایی که باشی...فقط بگو کجایی؟
فلیکس با صدایی که کمی نامفهوم بود و در گریه محو بود پاسخ داد: نه خواهش میکنم نیا...اگه بیای نمیتونم ازت دل بکنم، اگه فقط یه بار دیگه اون چشمارو ببینم دیگه هیچوقت نمیتونم ...ازت جدا شم...
_منم همینو میخوام، میخوام بهم وابسته باشی، تو مجبور نیستی بری فلیکس، چرا نمیذاری دوباره باهم همه چیو شروع کنیم؟ من نمیذارم آسیب ببینی، اینجوری اشک نریز...دلم با شنیدن صدای گریه ات خون میشه لعنتی...خواهش میکنم...
+اینارو نگـو، من باید برم، ولی همیشه... منتظرت میمونم، قول میدم،...با شنیدن چیزایی...که میگی فقط ترک کردنت... برام سخت تر میشه، فقط ...دوستت دارم، اگه یه روزی تونستی...از قفس آزاد بشی، بدون من همیشه...اون بیرون منتظرتم...
_فلیکس خواهش میکنم قطع نکن، حداقل بذار چند ثانیه صدای نفسات آرومم کنه، بذار چند لحظه فکر کنم تو هنوز همون...کارمندی هستی که پنهونی ازم عکس میگرفتی...
+...خیلی مواظب خودت باش، خداحافظ.
با قطع شدن تلفن فلیکس به صفحهٔ تلفن خیره ماند...
**آخرین تماسِ ذخیره شده:**
📞 «معشوق سابق»
⏱️ زمان 2:38
فلیکس تقریبا فریاد میکشید...از درد عشقی که به اجبار باید ترکش میکرد، اشک هایش روی نامه ای میچکید که قرار بود به هیونجین به عنوان یادگاری بدهد، انگار جوهر کلمات داشت با درد او قاطی میشد.
~~~
تاداا پارت جدید، منتظر حمایتتون هستم✨🧸
کلید را در قفل در انداخت و بی حوصله وارد خانه شد...با قدم های سست به طبقه ی بالا و به سمت اتاقش قدم بر میداشت.
با تندی کروات که مانند طناب دور گردنش پیچیده بود را باز کرد و به گوشهای از اتاق پرت کرد...خودش را پرت کرد روی تخت و ولو شد. حوصله ی هیچکس را نداشت.
کم کم چشمانش داشت گرم میشد که با صدای زنگ تلفن همراهش خواب از سرش پرید.
شماره ای ناشناس بود، اول خواست جواب ندهد اما با خودش گفت شاید شخص کار واجبی داشته باشد.
با بی حوصلگی جواب داد و با لحنی خسته گفت:
_الو؟
+سلام هیونجین...خب راستش...من...
هیونجین باورش نمیشد، واقعا فلیکس تماس گرفته بود؟ با صدایی پر از تعجب پرسید: فلیکس...تویی؟ تو باهام...تماس گرفتی؟
صدای نفس های لرزان فلیکس از پشت تلفن شنیده میشد. خودش هم باور نمیکرد که غرورش را زیر پا گذاشته و تماس گرفته.
با صدایی هول و کمی لرزان گفت: فقط میخواستم یه بار دیگه اسمم رو از دهن تو بشنوم، اونطوری که روز اول صدام میکردی... بیغرض و بیمنت...فقط «فلیکس»... بدون «جناب»... بدون «ببخشید»... بدون «تاسف و حسرت».
هیونجین که باورش نمیشد با صدایی هول گفت:
_فلیکس...عزیز من...
+نه نگو عزیز...نگو متاسفم، من فقط میخواستم...فقط...
بغض اجازه ی صحبت نمیداد، بغضش شکست...اما ایندفعه جلوی کسی که دلیل آن بغض بود... اشک هایش سرازیر شدند، صدای گریه و نفس هایش پشت تلفن میپیچید...
_هی فلیکس، من میام پیشت...همین الان، هرجایی که باشی...فقط بگو کجایی؟
فلیکس با صدایی که کمی نامفهوم بود و در گریه محو بود پاسخ داد: نه خواهش میکنم نیا...اگه بیای نمیتونم ازت دل بکنم، اگه فقط یه بار دیگه اون چشمارو ببینم دیگه هیچوقت نمیتونم ...ازت جدا شم...
_منم همینو میخوام، میخوام بهم وابسته باشی، تو مجبور نیستی بری فلیکس، چرا نمیذاری دوباره باهم همه چیو شروع کنیم؟ من نمیذارم آسیب ببینی، اینجوری اشک نریز...دلم با شنیدن صدای گریه ات خون میشه لعنتی...خواهش میکنم...
+اینارو نگـو، من باید برم، ولی همیشه... منتظرت میمونم، قول میدم،...با شنیدن چیزایی...که میگی فقط ترک کردنت... برام سخت تر میشه، فقط ...دوستت دارم، اگه یه روزی تونستی...از قفس آزاد بشی، بدون من همیشه...اون بیرون منتظرتم...
_فلیکس خواهش میکنم قطع نکن، حداقل بذار چند ثانیه صدای نفسات آرومم کنه، بذار چند لحظه فکر کنم تو هنوز همون...کارمندی هستی که پنهونی ازم عکس میگرفتی...
+...خیلی مواظب خودت باش، خداحافظ.
با قطع شدن تلفن فلیکس به صفحهٔ تلفن خیره ماند...
**آخرین تماسِ ذخیره شده:**
📞 «معشوق سابق»
⏱️ زمان 2:38
فلیکس تقریبا فریاد میکشید...از درد عشقی که به اجبار باید ترکش میکرد، اشک هایش روی نامه ای میچکید که قرار بود به هیونجین به عنوان یادگاری بدهد، انگار جوهر کلمات داشت با درد او قاطی میشد.
~~~
تاداا پارت جدید، منتظر حمایتتون هستم✨🧸
- ۷.۵k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط