#چند پارتی از تهیونگ وقتی به اجبار ازدواج کردین ولی همدیگ
#چند پارتی از تهیونگ وقتی به اجبار ازدواج کردین ولی همدیگه رو دوست دارین اما غرور تون اجازه نمیده اعتراف کنین
سلام من کیم ات هستم و ۶ ماهه با کیم تهیونگ ازدواج کردیم ولی به اجبار خانواده ها من اونو دوست دارم اما اون بد اخلاقه و از طرفی نمیخام اول من بهش اعتراف کنم اون به عنوان شوهرم اول باید بگه ولی اصلا نمیدونم اون دوستم داره یا نه ولی خب غرور منم اجازه نمیده بهش بگم
سلام من کیم تهیونگ هستم و ۶ ماهه با ات ازدواج کردم اون خوشگله و بدشت مغرور من عاشقشم واسه همین باهاش ازدواج کردم ولی اون فکر میکنه همه چیز اجباری بوده میخام بهش بگم عاشقشم ولی با مغرور بازیاش منصرف میشم میخام اول خودش پیش قدم بشه و بگه بلاخره یه شوهر خوشتیپ و جذاب داره
ویو ات
امروز صبح پاشدم و طبق معمول تهیونگ رفته بود منم پاشدم دست و صورتم و شستم و کارای لازم رو انجام دادم صبحونه خوردم و آماده شدم برم سرکار ( ات رییس یه شرکت برند لوازم آرایشی و فروشگاه لباسه و مدل هم هست ) سوار ماشین شدم و رفتم شرکت
منشی : سلام خانوم ریس خوش اومدین امروز با رییس برند لوازم آرایشی دبورا میلانو از ایتالیا جلسه دارین
ات: اوه امروزه اصلا حواسم نبود باشه ساعت چند
منشی : ساعت ۱۱ یعنی دوساعت بعد
ات: خیلی خب میتونی بری
ویو تهیونگ نشسته بودم پشت میز و داشتم برگه های جلسه رو مرور میکردم اما اصلا حواسم نبود نمیدونم چرا این روزا خیلی درگیر ات شدم باید بدونم با کیا میره و میاد و سرکارش با کیا هست خیلی مهم در گیر شده بهش زنگ میزنم ببینم چیکار میکنه گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم
ات: الو بفرمایید
تهیونگ : کجای
ات : کجا میخام باشم سرکار م
تهیونگ : کی پیشته
ات : هیچکس چطور
تهیونگ : همینطوری کار مهمی داری
ات : من باید بپرسم کاری داری که زنگ زدی
تهیونگ : اره یعنی نباید به زنمزنگ بزنم خاستم ببینم کار مهمی نداری بگم برو خونه منم میام
ات : آها نه جلسه مهم دارم بعدا رفتم خونه بیا
تهیونگ : باشه مراقب خودت باش
ات : همچنین بای
تهیونگ : بای
ویو ات : عجیبه چرا پرسید قبلا از این کارا نمیکرد تازه بهم گفت مراقب خودت باش نمیدونم چش شده حتما باز میخاد بهونه بگیره ولش کن تو همین فکرها بودم که در باز شد و بورام اومد ( نزدیک ترین دوست ات مثل خواهرش )
بورام : به به ببین کیو پیدا کردم کجای تو دختر
ات : همینجا میبینی که در گیر کارم تو کجای
بورام : منم ععی در گیر رستورانم بعد اینکه رسما افتتاح شده ولی اصلا مشتری ندارم نمیدونم شاید غدامون بده
ات : نه بابا تازه افتتاح کردی درست میشه دختر
بورام : خداکنع حالا ولش از شوهر جذابت چخبر
ات : هیچی همونجوری داریم ادامه میدیم دیگه بدون عشق
بورام : ولی تو که گفتی دوستش داری
ات : من اره ولی اون چی از نگاهش مشخصه اصلا هیچ حسی بهم ندارع
بورام : اینجوری نگو دختر اون شوهری که من دیدیم مطمئنم دوستت داره فقط غرورش اجازه نمیده همین
ات : ولی تو عشق غرور نداریم درسته
بورام : پس تو چرا داری و اعتراف نمیکنی
ات : میترسم از اینکه اعتراف کنم و اون بگه دوستم ندارع اونوقت هم قلبم میشکنه هم غرورم
بورام : ولی شوهر توئه هیچی نمیشه مطمئنم احساسات اونم نسبت به تو مثبته
ات : اوف نمیدونم بورام گیجم یکم بعدم جلسه دارم ولی با این اوضاع مخم مطمئنم توش میرینم
بورام : پاشو خودتو جمع کن دختر این چه وضعیه نگران نباش من هستم
ات: باشه ععی
بعد از صحبت شون بورام رفت و ات هم به جلسه ش رفت وقتی تموم شد خیلی عصبی و کلافه رفت خونه و منتظر تهیونگ موند تو دلش امید داشت که شاید تهیونگ میخاد این اوضاع درست کنه و بگه دو دوستش داره و هیچی اجباری نبوده حتی اون شبی که برای ات رویایی گذشت و با عشق پیش شوهرش بود و با لذت گذروندن اما بازم با خودش میگفت شاید برای اون از سر عشق و لذت بوده اما تهیونگ چی اون شب برای اون حتما اجبار بوده نه چیز دیگه ای
ویو بورام تو رستوران نشسته بودم داشتم به زندگی ات فکر میکردم و همچنین وضع داغون رستوران خودم که رویای بابام بود و الان داشت کم کم نابود میشد که یهو یکی داشت میومد وقتی سرمو بالا آوردم چی اون اینجا چیکار میکنه .........
ادامه دارد ..... حمایت لایک و کامنت یادتون نره خوشگلا 🥰 لایک به ۳۰ تا برسه پارت بعدی رو میزارم
سلام من کیم ات هستم و ۶ ماهه با کیم تهیونگ ازدواج کردیم ولی به اجبار خانواده ها من اونو دوست دارم اما اون بد اخلاقه و از طرفی نمیخام اول من بهش اعتراف کنم اون به عنوان شوهرم اول باید بگه ولی اصلا نمیدونم اون دوستم داره یا نه ولی خب غرور منم اجازه نمیده بهش بگم
سلام من کیم تهیونگ هستم و ۶ ماهه با ات ازدواج کردم اون خوشگله و بدشت مغرور من عاشقشم واسه همین باهاش ازدواج کردم ولی اون فکر میکنه همه چیز اجباری بوده میخام بهش بگم عاشقشم ولی با مغرور بازیاش منصرف میشم میخام اول خودش پیش قدم بشه و بگه بلاخره یه شوهر خوشتیپ و جذاب داره
ویو ات
امروز صبح پاشدم و طبق معمول تهیونگ رفته بود منم پاشدم دست و صورتم و شستم و کارای لازم رو انجام دادم صبحونه خوردم و آماده شدم برم سرکار ( ات رییس یه شرکت برند لوازم آرایشی و فروشگاه لباسه و مدل هم هست ) سوار ماشین شدم و رفتم شرکت
منشی : سلام خانوم ریس خوش اومدین امروز با رییس برند لوازم آرایشی دبورا میلانو از ایتالیا جلسه دارین
ات: اوه امروزه اصلا حواسم نبود باشه ساعت چند
منشی : ساعت ۱۱ یعنی دوساعت بعد
ات: خیلی خب میتونی بری
ویو تهیونگ نشسته بودم پشت میز و داشتم برگه های جلسه رو مرور میکردم اما اصلا حواسم نبود نمیدونم چرا این روزا خیلی درگیر ات شدم باید بدونم با کیا میره و میاد و سرکارش با کیا هست خیلی مهم در گیر شده بهش زنگ میزنم ببینم چیکار میکنه گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم
ات: الو بفرمایید
تهیونگ : کجای
ات : کجا میخام باشم سرکار م
تهیونگ : کی پیشته
ات : هیچکس چطور
تهیونگ : همینطوری کار مهمی داری
ات : من باید بپرسم کاری داری که زنگ زدی
تهیونگ : اره یعنی نباید به زنمزنگ بزنم خاستم ببینم کار مهمی نداری بگم برو خونه منم میام
ات : آها نه جلسه مهم دارم بعدا رفتم خونه بیا
تهیونگ : باشه مراقب خودت باش
ات : همچنین بای
تهیونگ : بای
ویو ات : عجیبه چرا پرسید قبلا از این کارا نمیکرد تازه بهم گفت مراقب خودت باش نمیدونم چش شده حتما باز میخاد بهونه بگیره ولش کن تو همین فکرها بودم که در باز شد و بورام اومد ( نزدیک ترین دوست ات مثل خواهرش )
بورام : به به ببین کیو پیدا کردم کجای تو دختر
ات : همینجا میبینی که در گیر کارم تو کجای
بورام : منم ععی در گیر رستورانم بعد اینکه رسما افتتاح شده ولی اصلا مشتری ندارم نمیدونم شاید غدامون بده
ات : نه بابا تازه افتتاح کردی درست میشه دختر
بورام : خداکنع حالا ولش از شوهر جذابت چخبر
ات : هیچی همونجوری داریم ادامه میدیم دیگه بدون عشق
بورام : ولی تو که گفتی دوستش داری
ات : من اره ولی اون چی از نگاهش مشخصه اصلا هیچ حسی بهم ندارع
بورام : اینجوری نگو دختر اون شوهری که من دیدیم مطمئنم دوستت داره فقط غرورش اجازه نمیده همین
ات : ولی تو عشق غرور نداریم درسته
بورام : پس تو چرا داری و اعتراف نمیکنی
ات : میترسم از اینکه اعتراف کنم و اون بگه دوستم ندارع اونوقت هم قلبم میشکنه هم غرورم
بورام : ولی شوهر توئه هیچی نمیشه مطمئنم احساسات اونم نسبت به تو مثبته
ات : اوف نمیدونم بورام گیجم یکم بعدم جلسه دارم ولی با این اوضاع مخم مطمئنم توش میرینم
بورام : پاشو خودتو جمع کن دختر این چه وضعیه نگران نباش من هستم
ات: باشه ععی
بعد از صحبت شون بورام رفت و ات هم به جلسه ش رفت وقتی تموم شد خیلی عصبی و کلافه رفت خونه و منتظر تهیونگ موند تو دلش امید داشت که شاید تهیونگ میخاد این اوضاع درست کنه و بگه دو دوستش داره و هیچی اجباری نبوده حتی اون شبی که برای ات رویایی گذشت و با عشق پیش شوهرش بود و با لذت گذروندن اما بازم با خودش میگفت شاید برای اون از سر عشق و لذت بوده اما تهیونگ چی اون شب برای اون حتما اجبار بوده نه چیز دیگه ای
ویو بورام تو رستوران نشسته بودم داشتم به زندگی ات فکر میکردم و همچنین وضع داغون رستوران خودم که رویای بابام بود و الان داشت کم کم نابود میشد که یهو یکی داشت میومد وقتی سرمو بالا آوردم چی اون اینجا چیکار میکنه .........
ادامه دارد ..... حمایت لایک و کامنت یادتون نره خوشگلا 🥰 لایک به ۳۰ تا برسه پارت بعدی رو میزارم
- ۳۹۱
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط