رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل بیست و سوم : چیزی که کایزن متوجهش شد

زنگ آخر، ملیسا مشغول جمع کردن وسایلش بود که معلم اعلام کرد باید برای پروژهٔ هفتهٔ آینده گروه‌بندی بشن.

ـ ملیسا و کایزن، شما دوتا با هم کار می‌کنین.

ملیسا سرش رو بلند کرد. کایزن فقط گفت:

ـ باشه.

بعد از کلاس، ملیسا به سمت کتابخونه رفت تا منابع پروژه رو پیدا کنه. وقتی به میز مطالعه رسید، کایزن هم اونجا بود.

ـ تو هم اومدی؟

ـ قرار بود پروژه انجام بدیم. ـ کایزن لپ‌تاپش رو باز کرد.

ملیسا نشست و کتابش رو روی میز گذاشت.

حدود نیم ساعت، تقریباً بدون حرف کار کردن. عجیب بود؛ سکوت کایزن برخلاف سکوت خیلی از آدم‌ها، ملیسا رو مجبور نمی‌کرد برای جلب توجه حرفی بزنه.

وقتی کارشون تموم شد، کایزن فایل رو ذخیره کرد.

ـ فردا ادامه می‌دیم.

ـ باشه. خداحافظ.

ملیسا از کتابخونه بیرون رفت.

کایزن چند لحظه به صندلی خالی روبه‌روش نگاه کرد.

نمی‌دونست چرا، اما این روزها بیشتر از قبل متوجه حضور ملیسا می‌شد.

و این موضوع کمی آزارش می‌داد؛ چون عادت نداشت کسی این‌قدر ذهنش رو مشغول کنه.

***

فصل بیست‌ویکم: یک پیام غیرمنتظره

عصر، ملیسا مشغول انجام تکالیفش بود که گوشی‌اش لرزید.

پیام از کایزن بود.

«فایل پروژه رو برات فرستادم. بخش دوم رو هم بخون.»

ملیسا جواب داد:

«دیدم. ممنون.»

چند دقیقه گذشت.

بعد پیام دیگری رسید.

«راستی، امروز خسته به نظر می‌رسیدی. حالت خوبه؟»

ملیسا به صفحه خیره شد.

این سؤال ساده، از کسی بود که معمولاً به‌ندرت دربارهٔ دیگران چیزی می‌پرسید.

نوشت:

«آره، فقط یکم خسته‌ام.»

کایزن جواب داد:

«باشه.»

گفت‌وگو همان‌جا تمام شد.

ملیسا گوشی رو کنار گذاشت، اما لبخند کوچیکی روی لبش مونده بود.

نه، هنوز عاشقش نشده بود.

کایزن هم هنوز چیزی دربارهٔ احساسش نمی‌دونست.

ولی شاید، خیلی آهسته، داشتن به آدم‌هایی تبدیل می‌شدن که حضور همدیگه براشون اهمیت داشت.

و فعلاً، همین کافی بود.
دیدگاه ها (۲)

𓆩 پارت ۳۶ 𓆪 🖤ات درِ اتاق را بست و به جیمین خیره شد.ـ «خب؟ چر...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۷ | رو‌به‌رومرد چند قدم جلو آمد.جونگ‌ک...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت چهارم :ویو کوک:ساعت نزدیک هشت شب ب...

پارت ۲۹ بعد از اینکه مامانم من و جونگ‌سو رو به هم معرفی کرد،...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت چهل‌وششم 𓆪 🖤🥀اتاق در سکوت فرو رفته بود.اسما ...

پارت چهارم

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشتصبح روز بعد، سوکجین ب...

چند پارتی بازیچه

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط