A Shadow Named You
A Shadow Named You
سایهای به نام تو
P.42
(روایت از زبان ا.ت)
باورم نمیشد جونگکوک به همین راحتی اجازه داده بود جیهون رو ببینم.
تمام صبح منتظر تماسش بودم.
بالاخره گوشیم زنگ خورد. اسمشو دیدم.
جیهون 🤍 (در زندگی خود چسی باشید💃🏻👍🏻)
با عجله جواب دادم.
+ الو؟
- ا.ت؟
صدای آشنایی که مدتها دلم براش تنگ شده بود.
+ جیهون... (بغض)
\ دلم برات تنگ شده.
چشمهام رو بستم.
+ منم همینطور...
\ میخوام ببینمت. امروز ساعت پنج، همون کافهی همیشگی؟
+ حتماً.
تماس رو قطع کردم و سریع به سمت اتاقم رفتم.
برای اولین بار بعد از مدتها، واقعاً خوشحال بودم.
ساعت چهار و نیم از پلهها پایین اومدم.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و مشغول کار با لپتاپش بود.
- کجا؟
+ بیرون.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه، پرسید:
- با کی؟
+ جیهون.
این بار لپتاپش رو بست.
- ساعت چند برمیگردی؟
+ نمیدونم.
- ساعت هفت اینجا باش.
+ شاید دیرتر بشه.
نگاهش سرد شد.
- ساعت هفت، ا.ت.
با بیحوصلگی کیفم رو برداشتم.
+ باشه بابا! ایشششش. گوزو!
از کنارش رد شدم.
اما درست قبل از خروج، صداش رو شنیدم.
یا خدا. بد بخت شدم. یعنی بهش گفتم گوزو فهمید و شنیددددد!؟
- راستی...
برگشتم. یا خدا..
- از دیدنت خوشحال میشم که وقتی برگشتی، همهچیز رو برام تعریف کنی.
لبخند تمسخرآمیزی زدم. هووووففففف نشنید. خره دیگه، آدم نیست که!
+ خوابشو ببینی!
از خونه خارج شدم.
نمیدونستم پشت سرم، جونگکوک دوباره لپتاپش رو باز کرده و با دیدن پیامی روی صفحه، لبخند سردی زده.
«همهچیز برای ساعت پنج آمادهست، قربان.»......
ادامه دارد..........
سایهای به نام تو
P.42
(روایت از زبان ا.ت)
باورم نمیشد جونگکوک به همین راحتی اجازه داده بود جیهون رو ببینم.
تمام صبح منتظر تماسش بودم.
بالاخره گوشیم زنگ خورد. اسمشو دیدم.
جیهون 🤍 (در زندگی خود چسی باشید💃🏻👍🏻)
با عجله جواب دادم.
+ الو؟
- ا.ت؟
صدای آشنایی که مدتها دلم براش تنگ شده بود.
+ جیهون... (بغض)
\ دلم برات تنگ شده.
چشمهام رو بستم.
+ منم همینطور...
\ میخوام ببینمت. امروز ساعت پنج، همون کافهی همیشگی؟
+ حتماً.
تماس رو قطع کردم و سریع به سمت اتاقم رفتم.
برای اولین بار بعد از مدتها، واقعاً خوشحال بودم.
ساعت چهار و نیم از پلهها پایین اومدم.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و مشغول کار با لپتاپش بود.
- کجا؟
+ بیرون.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه، پرسید:
- با کی؟
+ جیهون.
این بار لپتاپش رو بست.
- ساعت چند برمیگردی؟
+ نمیدونم.
- ساعت هفت اینجا باش.
+ شاید دیرتر بشه.
نگاهش سرد شد.
- ساعت هفت، ا.ت.
با بیحوصلگی کیفم رو برداشتم.
+ باشه بابا! ایشششش. گوزو!
از کنارش رد شدم.
اما درست قبل از خروج، صداش رو شنیدم.
یا خدا. بد بخت شدم. یعنی بهش گفتم گوزو فهمید و شنیددددد!؟
- راستی...
برگشتم. یا خدا..
- از دیدنت خوشحال میشم که وقتی برگشتی، همهچیز رو برام تعریف کنی.
لبخند تمسخرآمیزی زدم. هووووففففف نشنید. خره دیگه، آدم نیست که!
+ خوابشو ببینی!
از خونه خارج شدم.
نمیدونستم پشت سرم، جونگکوک دوباره لپتاپش رو باز کرده و با دیدن پیامی روی صفحه، لبخند سردی زده.
«همهچیز برای ساعت پنج آمادهست، قربان.»......
ادامه دارد..........
- ۳۲۵
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط