تو مال منی
پارت ۷
سوجین : دخترا و پسرم جونگ کوک بیایید بزرگ تر ها کارتون دارن
همه بلند شدیم و بازی رو نصفه گذاشتیم
رفتیم بیرون و سر جاهامون نشستیم
ب.ب : خب بچه ها ما بزرگ تر ها باهم صحبت کردیم و طی صحبت هامون تصمیم گرفتیم
برای اینکه بتونیم باند رو گسترش بدیم
روبه ا.ت کرد و گفت
ا.ت و... بعد به جونگ کوک نگاه کرد و ادامه داد
ا.ت و .... جونگ کوک باید باهم ازدواج کنن
ویو ا.ت
یه لحظه وایسا چی چی گفت الان این چی گفت
کوک و ا.ت هم زمان : چییییییییی؟؟؟؟
بابا بزرگ : یه حرف رو دوباره تکرار نمیکنم ( سرد )
ا.ت : جناب جئون لطفا به فکر آینده ما باشید میتونید برای سود باند خودتون یه کار دیگه انجام بدید من با این کار مخالفم (یکم بلند و عصبی)
ا.ت : من اصلا نمیتونم با این عقاب تو یه مکان باشم چه برسه یک خونه اصلا ازش خوشم نمیاد ( تو دلش )
کوک : جناب جئون من نمیخوام که این کارو انجام بدم من خودم به باند دارم و قراره جا نشین پدرم بشم باید به اون رسیدگی کنم ( ریلکس و سرد )
بابا بزرگ : خب پس شما ها رو حرف من حرف میزنین
جناب جئون ا.ت تو همین جوریش هم تنهایی نزار از ارث محرومت کنم و راهی کوچه بیابون بشی و تو جئون جونگ کوک اگر من نخوام تو جای پدرت رو نمیگیری و من میتونم سه سوته تورو از باند پرت کنم بیرون ( بلند )
ویو ا.ت
بابا بزرگ قشنگ من و کوک رو جلوی همه تحقیر و ضایع کرد خیلی ناراحت شدم فکر کنم عصبانیش کردم یا بهتره بگم کردیم
ویو کوک
بابا بزرگ من و ا.ت رو ضایع کرد حتی تهدیدمون هم کرد ولی اگر بابا بزرگم نبود همین جا تیکه تیکش میکردم هیچ کس حق این جوری صحبت کردن با من رو نداره
بابا بزرگ ادامه داد
ب.ب: حالا هم باهم ازدواج میکنید و نه و نمیخوام نمیارید فهمیدیدددد ( عصبی و بلند)
کوک: ...
ا.ت : ...
ب.ب : نشنیدم بگید چشممم ( عربده )
کوک و ا.ت : چشم
ب.ب : خوبه ( سرد )
ویو مامان بزرگ
جو خیلی سنگین شده بود برا همین به بهونه شام سعی کردم جو رو عوض کنم
م.ب : بچه ها فکر کنم غذا آماده شده بیایید بریم بخوریم ( لبخند )
همه رو بردم و به سمت میز راهنماییشون کردم
که دیدم ا.ت نیست
با فکر اینکه تو اتاقش هست رفتم اونجا ولی نبود
همه جارو دنبالش گشتم ولی نبود
یاد یه جا که همیشه ا.ت میرف اونجا تا آروم بشه افتادم
اتاق مادرش
ویو مامان بزرگ
رفتم سمت اتاق سوآ ( مامان ا.ت )
یادمه که ا.ت همیشه اونجا رو تمیز نگه میداشت ولی اصلا دست به لباس ها نمیزد تا مبادا بوی تن مادرش بره
در اتاق رو باز کردم و واردش شدم
خبری از ا.ت نبود ناامیدانه میخواستم برم بیرون که یهو...
اینم پارت درخواستی که خواستین❤️
سوجین : دخترا و پسرم جونگ کوک بیایید بزرگ تر ها کارتون دارن
همه بلند شدیم و بازی رو نصفه گذاشتیم
رفتیم بیرون و سر جاهامون نشستیم
ب.ب : خب بچه ها ما بزرگ تر ها باهم صحبت کردیم و طی صحبت هامون تصمیم گرفتیم
برای اینکه بتونیم باند رو گسترش بدیم
روبه ا.ت کرد و گفت
ا.ت و... بعد به جونگ کوک نگاه کرد و ادامه داد
ا.ت و .... جونگ کوک باید باهم ازدواج کنن
ویو ا.ت
یه لحظه وایسا چی چی گفت الان این چی گفت
کوک و ا.ت هم زمان : چییییییییی؟؟؟؟
بابا بزرگ : یه حرف رو دوباره تکرار نمیکنم ( سرد )
ا.ت : جناب جئون لطفا به فکر آینده ما باشید میتونید برای سود باند خودتون یه کار دیگه انجام بدید من با این کار مخالفم (یکم بلند و عصبی)
ا.ت : من اصلا نمیتونم با این عقاب تو یه مکان باشم چه برسه یک خونه اصلا ازش خوشم نمیاد ( تو دلش )
کوک : جناب جئون من نمیخوام که این کارو انجام بدم من خودم به باند دارم و قراره جا نشین پدرم بشم باید به اون رسیدگی کنم ( ریلکس و سرد )
بابا بزرگ : خب پس شما ها رو حرف من حرف میزنین
جناب جئون ا.ت تو همین جوریش هم تنهایی نزار از ارث محرومت کنم و راهی کوچه بیابون بشی و تو جئون جونگ کوک اگر من نخوام تو جای پدرت رو نمیگیری و من میتونم سه سوته تورو از باند پرت کنم بیرون ( بلند )
ویو ا.ت
بابا بزرگ قشنگ من و کوک رو جلوی همه تحقیر و ضایع کرد خیلی ناراحت شدم فکر کنم عصبانیش کردم یا بهتره بگم کردیم
ویو کوک
بابا بزرگ من و ا.ت رو ضایع کرد حتی تهدیدمون هم کرد ولی اگر بابا بزرگم نبود همین جا تیکه تیکش میکردم هیچ کس حق این جوری صحبت کردن با من رو نداره
بابا بزرگ ادامه داد
ب.ب: حالا هم باهم ازدواج میکنید و نه و نمیخوام نمیارید فهمیدیدددد ( عصبی و بلند)
کوک: ...
ا.ت : ...
ب.ب : نشنیدم بگید چشممم ( عربده )
کوک و ا.ت : چشم
ب.ب : خوبه ( سرد )
ویو مامان بزرگ
جو خیلی سنگین شده بود برا همین به بهونه شام سعی کردم جو رو عوض کنم
م.ب : بچه ها فکر کنم غذا آماده شده بیایید بریم بخوریم ( لبخند )
همه رو بردم و به سمت میز راهنماییشون کردم
که دیدم ا.ت نیست
با فکر اینکه تو اتاقش هست رفتم اونجا ولی نبود
همه جارو دنبالش گشتم ولی نبود
یاد یه جا که همیشه ا.ت میرف اونجا تا آروم بشه افتادم
اتاق مادرش
ویو مامان بزرگ
رفتم سمت اتاق سوآ ( مامان ا.ت )
یادمه که ا.ت همیشه اونجا رو تمیز نگه میداشت ولی اصلا دست به لباس ها نمیزد تا مبادا بوی تن مادرش بره
در اتاق رو باز کردم و واردش شدم
خبری از ا.ت نبود ناامیدانه میخواستم برم بیرون که یهو...
اینم پارت درخواستی که خواستین❤️
- ۳۷.۲k
- ۲۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط