(وقتی توسطش دزدیده شدی و...)
P2
وارد دفترش شد. کشوی میزش رو باز کرد و از توش یه چاقوی تیز با دسته ی مشکی و طرح های طلایی درآورد... رفت توی اتاقی که دختر توش بود...
دختر با دیدن اون چاقو ترسید، قلبش رو برای لحظه ای حس نکرد
+: نه نه نه منو نکش هرکاری بگی انجام میدم، دوست دخترت میشم زنت میشم اما اینکارو نکن، نه با چاقو
مرد میخنده و نزدیکتر میشه، میره پشتش.
دختر التماس میکنه، تقلا میکنه اما مرد هیچ واکنشی نشون نمیده. آخر سر تنها کاری که میتونه بکنه این بود و چشماشو ببنده و منتظر ضربه ی چاقو روی گردنش باشه...
توی مچ دستاش درد حس کرد، اون داشت با اون چاقو طناب رو از دستاش باز میکرد قصد بدی نداشت... بعد از تموم شدن کارش پوزخندی زد و گفت: دختر تو که انتظار نداشتی با همین صندلی ببرمت توی اتاقت، داشتی؟
اجازه نداد دختر چیزی بگه و سریع از روی صندلی بغلش کرد و بردش توی یه اتاق بزرگ و خوشگل...
_: اینجا اتاقته، میتونی اینجا بمونی
یه مرد دیگه که دم در ایستاده بود و کت و شلوار مشکی و عینک داشت اشاره کرد
_: هرچی خواستی به گیهون بگو...
+: ولم کن من نمیخوام اینجا بمونم، بزار برم
نشنیده میگیره و از اتاق میره بیرون
ا.ت توی اتاق نشست، به دستاش نگاه میکرد که با اون طناب لعنتی خراشیده شده بودن، زخمی و قرمز بودن، از دیشب یادی کرد... توی کلاب بود، معمولا میرفت اونجا اما دیشب وقتی مست بود، یهو همه چیز تاریک شد و صبح اینجا بیدار شد، فهمیده بود که جای خطرناکیه، چان آدم خطرناکیه، و نمیدونست چرا باید بخواد که دوست دخترش بشه، باید فرار میکرد اما نمیدونست که اگه موفق نشه و گیرش بندازن چان باهاش چیکار میکنه
چان با قدمای سریع اما محکم میره سمت اتاق نگهبانا و نوچه هاش
رئیس اون گروه: اوه قربان...
سیلی محکمی بهش زد و با عصبانیت گفت: احمقای بدرد نخور مگه بهتون نگفتم دستاش رو دستبد فولادی ببندید نه با طناب؟ (داد عصبانی*)
×: ق..قربان من... من...
_: خفه شو! دهنتو ببند! یه بار دیگه تکرار بشه همتون رو میکشم، البته که الانم مجازات میشید(داد*)
از اون اتاق خارج میشه و میره سمت اتاق ا.ت، در رو به آروم باز میکنه، قیافه ی ا.ت ترسیده به نظر میاد، دستاش زخمیه
چان با خودش یه کیف کوچیک آورده، کیف رو باز میکنه، از توش پد الکلی درمیاره، روی زخم های دست ا.ت میماله، وقتی الکل به زخما میخوره وحشتناک میسوزه، ا.ت با عجله دستشو میکشه... چان دوباره دستشو میگیره و ادامه میده:
_: آه متاسفم عزیزم، تاکید کردم که دستاتو با طناب اونم انقدر زبر نبندن اما احمقن. با تلاشایی که واسه باز کردن دستات کردی، مچات خراشیده شده، تقاصش رو پس میدن...
+: چرا؟ چرا اول من رو میدزدی و باعث میشی دستم زخمی بشه و بعد انقدر مهربون میشی و اینکارو میکنی؟ اصلا چرا باید من رو بخوای؟ ولم کن و بزار برم!
_: بار آخرت باشه که اینو میگی...
کامنت فراموش نشه
منتظر پارت بعد باشید...
وارد دفترش شد. کشوی میزش رو باز کرد و از توش یه چاقوی تیز با دسته ی مشکی و طرح های طلایی درآورد... رفت توی اتاقی که دختر توش بود...
دختر با دیدن اون چاقو ترسید، قلبش رو برای لحظه ای حس نکرد
+: نه نه نه منو نکش هرکاری بگی انجام میدم، دوست دخترت میشم زنت میشم اما اینکارو نکن، نه با چاقو
مرد میخنده و نزدیکتر میشه، میره پشتش.
دختر التماس میکنه، تقلا میکنه اما مرد هیچ واکنشی نشون نمیده. آخر سر تنها کاری که میتونه بکنه این بود و چشماشو ببنده و منتظر ضربه ی چاقو روی گردنش باشه...
توی مچ دستاش درد حس کرد، اون داشت با اون چاقو طناب رو از دستاش باز میکرد قصد بدی نداشت... بعد از تموم شدن کارش پوزخندی زد و گفت: دختر تو که انتظار نداشتی با همین صندلی ببرمت توی اتاقت، داشتی؟
اجازه نداد دختر چیزی بگه و سریع از روی صندلی بغلش کرد و بردش توی یه اتاق بزرگ و خوشگل...
_: اینجا اتاقته، میتونی اینجا بمونی
یه مرد دیگه که دم در ایستاده بود و کت و شلوار مشکی و عینک داشت اشاره کرد
_: هرچی خواستی به گیهون بگو...
+: ولم کن من نمیخوام اینجا بمونم، بزار برم
نشنیده میگیره و از اتاق میره بیرون
ا.ت توی اتاق نشست، به دستاش نگاه میکرد که با اون طناب لعنتی خراشیده شده بودن، زخمی و قرمز بودن، از دیشب یادی کرد... توی کلاب بود، معمولا میرفت اونجا اما دیشب وقتی مست بود، یهو همه چیز تاریک شد و صبح اینجا بیدار شد، فهمیده بود که جای خطرناکیه، چان آدم خطرناکیه، و نمیدونست چرا باید بخواد که دوست دخترش بشه، باید فرار میکرد اما نمیدونست که اگه موفق نشه و گیرش بندازن چان باهاش چیکار میکنه
چان با قدمای سریع اما محکم میره سمت اتاق نگهبانا و نوچه هاش
رئیس اون گروه: اوه قربان...
سیلی محکمی بهش زد و با عصبانیت گفت: احمقای بدرد نخور مگه بهتون نگفتم دستاش رو دستبد فولادی ببندید نه با طناب؟ (داد عصبانی*)
×: ق..قربان من... من...
_: خفه شو! دهنتو ببند! یه بار دیگه تکرار بشه همتون رو میکشم، البته که الانم مجازات میشید(داد*)
از اون اتاق خارج میشه و میره سمت اتاق ا.ت، در رو به آروم باز میکنه، قیافه ی ا.ت ترسیده به نظر میاد، دستاش زخمیه
چان با خودش یه کیف کوچیک آورده، کیف رو باز میکنه، از توش پد الکلی درمیاره، روی زخم های دست ا.ت میماله، وقتی الکل به زخما میخوره وحشتناک میسوزه، ا.ت با عجله دستشو میکشه... چان دوباره دستشو میگیره و ادامه میده:
_: آه متاسفم عزیزم، تاکید کردم که دستاتو با طناب اونم انقدر زبر نبندن اما احمقن. با تلاشایی که واسه باز کردن دستات کردی، مچات خراشیده شده، تقاصش رو پس میدن...
+: چرا؟ چرا اول من رو میدزدی و باعث میشی دستم زخمی بشه و بعد انقدر مهربون میشی و اینکارو میکنی؟ اصلا چرا باید من رو بخوای؟ ولم کن و بزار برم!
_: بار آخرت باشه که اینو میگی...
کامنت فراموش نشه
منتظر پارت بعد باشید...
- ۱۵.۸k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط