helf brother part 75

برادر ناتنی پارت ۷۵



نور خورشید از لای پرده‌ها روی صورتم افتاده بود. ولی هنوز اون‌قدر خوابم سنگین بود که تکون نخورم. صدای خنده‌ی خفه‌ای می‌شنیدم… آشنا بود، خیلی آشنا. جونگکوک.

قبل از اینکه بتونم چشمامو کامل باز کنم، یه چیزی سرد و ناگهانی ریخت روی صورتم.
"وایـی! جونگکوک!!"

از جا پریدم. آب از پیشونی‌م چکید روی لباسم. بالشو برداشتم و با داد زدم:
"واقعاً مریضی؟! چرا رو صورتم آب می‌ریزی؟!"

اون با یه بطری آب تو دستش، چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود و قهقهه می‌زد.
"وای قیافت... قیافت دیدنیه! عین یه گربه‌ی خیس شدی!"

"جونگکوک!" بالشو پرت کردم سمتش ولی سریع جاخالی داد.
"شوخی کردم خب! بیدار نمی‌شدی، چیکار می‌کردم؟!"

با اخم بلند شدم از تخت، لباس خیسمو نگاه کردم و گفتم:
"اصلاً با تو حرف نمی‌زنم. تمام حس خوب دیشب پرید."

اون اومد سمتم، لبخند شیطونش هنوز رو صورتش بود.
"ناراحت شدی؟" گفت و دستاشو جلو آورد که بغلم کنه.

عقب رفتم. "نـه، الان دیگه بغل هم نمی‌خوام!"

"ولی..." یه قدم دیگه جلو اومد. "قول می‌دم دیگه رو صورتت آب نریزم. قول قول! فقط یه بار دیگه بخند... نمی‌تونی تا شب با این قیافه قهر بمونی."

باز عقب رفتم، ولی ته دلم خندم گرفته بود. خودمو جمع کردم که جدی بمونم ولی وقتی دوباره سعی کرد ادا دربیاره و مثل من داد بزنه، خنده‌م در رفت.

"جونگکوک خفه شو!" ولی همزمان زدم زیر خنده.

"آهاااا! خنده‌ت برگشت، پس دیگه دوستم داری!" یه‌هو اومد سمتم و بغلم کرد، محکم.

"نـه! ولم کن!" سعی کردم از بغلش در برم ولی اون ولم نمی‌کرد.

"تو بخوای یا نخوای، من همیشه صبح‌هات رو با شوخی خراب می‌کنم، چون اون‌وقت فقط مال منی."

لبخند زدم، ولی این‌بار نرم‌تر. خودمو از بغلش نکشیدم بیرون.
"فقط قول بده فردا صبح با سطل آب بیدارم نکنی!"

"باشه، باشه... فردا از یخ استفاده می‌کنم!"

"جونگکوک!!"
دیدگاه ها (۷)

وقتی دیر میای خونه (Part 3) 🖤هنوز سرم پایین بود که دستش رو ز...

چند پارتی

bts

چند پارتی Pat : 1اسم : وقتی بهت سیلی میزنهنشانه ا.ت : (*)نشا...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

چند پارتی

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

Why Did I Fall in Love with You?P¹⁶ | چند روز بعد | ویو خونه...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط