......//برده ی زیبا//......
part///.......34......///part
ویو نویسنده
چند ماه بعد...
چند ماه از ازدواج مخفیانهی ات و تهیونگ گذشته بود.
در تمام این مدت، حتی یک نفر هم به رابطهی مخفی آن دو شک نکرده بود.
ات در عمارت به کارهایش میرسید و تهیونگ هم مثل همیشه مشغول کارهای خودش بود.
اما به محض اینکه فرصتی پیدا میکردند، مخفیانه همدیگر را میدیدند.
گاهی تهیونگ بعد از پایان کارش به ات پیام میداد:
— امشب وقت داری؟
و ات با لبخند جواب میداد:
— برای تو همیشه.
قرارهایشان ساده بود؛ یک کافهی دنج، قدم زدن در خیابانهای خلوت، شام دونفره یا حتی چند دقیقه نشستن کنار هم و حرف زدن.
هیچکس نمیدانست این دو نفر که در ظاهر فقط رئیس و یکی از کارکنان عمارت بودند، در واقع زن و شوهرند.
و همین زندگی مخفیانه برایشان شیرین و دوستداشتنی شده بود.
---
یک روز صبح...
ات تازه از خواب بیدار شده بود که احساس عجیبی پیدا کرد.
دستش را روی دهانش گذاشت و سریع به سمت دستشویی رفت.
چند دقیقه بعد، خسته و بیحال بیرون آمد.
هانا که متوجه حالش شده بود، با نگرانی پرسید:
— ات؟ خوبی؟
ات با دستپاچگی گفت:
— آره... فکر کنم چیزی خوردم که بهم نساخته.
اما این حالت فقط همان یک روز نبود.
روز بعد هم همین اتفاق افتاد.
روز بعدتر هم...
ات هر بار سعی میکرد حالش را پنهان کند، اما تهوع و بیحالیاش بیشتر شده بود.
هانا بالاخره با نگرانی گفت:
— ات، این دیگه عادی نیست.
ات چیزی نگفت.
خودش هم کمکم داشت به یک احتمال فکر میکرد...
احتمالی که حتی تصورش هم قلبش را تند میکرد.
چند روز بعد...
ات با دستهای لرزان نتیجهی آزمایش را نگاه کرد.
چند ثانیه فقط به برگه خیره ماند.
چشمهایش پر از اشک شد.
لبخند آرامی روی صورتش نشست.
— یعنی... واقعاً؟
دستش را روی شکمش گذاشت.
— من مامان میشم...الان دو ماه باردارم
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
ات همان لحظه تصمیم گرفت این خبر را خودش به تهیونگ بگوید.
اما نه با یک پیام ساده.
میخواست سورپرایزش کند
همان شب، ات ماجرا را برای هانا و لئو تعریف کرد.
هانا با شنیدن خبر، خوشحال شد
— ات! واقعاً؟!
ات با خنده و اشک گفت:
— آره...
لئو هم با لبخند گفت:
— پس باید یه سورپرایز درست و حسابی براش آماده کنیم.
هانا سریع گفت:
— دقیقاً!
ات لبخند زد.
— میخوام وقتی بفهمه، فقط خودمون سه نفر اونجا باشیم.
هانا دستش را گرفت.
— نگران نباش. همهچیز رو درست میکنیم.
چند روز بعد...
تهیونگ طبق معمول سر قرار مخفیانهشان آمد.
اما این بار ات رفتارش کمی عجیب بود.
— چرا اینقدر مرموز شدی؟
ات خندید.
— چیزی نیست.
تهیونگ با شک نگاهش کرد.
— مطمئنی؟
ات فقط لبخند زد.
چند دقیقه بعد، هانا و لئو هم وارد شدند.
هانا خندید.
— امشب یه سورپرایز داریم.
تهیونگ به ات نگاه کرد.
— سورپرایز؟
ات قلبش تند میزد.
جعبهی کوچکی را که همراهش بود، جلو آورد.
تهیونگ جعبه را گرفت و با تعجب بازش کرد.
داخل آن یک جفت جوراب کوچک بچگانه و یک نوشتهی کوچک قرار داشت.
تهیونگ چند ثانیه خیره ماند.
بعد نوشته را برداشت.
«سلام بابا... منتظرتیم.»
چشمهای تهیونگ روی نوشته ثابت ماند.
انگار برای چند ثانیه نمیتوانست حرف بزند.
آرام سرش را بالا آورد و به ات نگاه کرد.
— ات...
ات با چشمهای پر از اشک لبخند زد.
— قراره پدر بشی.
تهیونگ فقط نگاهش کرد.
بعد لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
— واقعاً؟
ات سرش را تکان داد.
تهیونگ جلو رفت و ات را در آغوش گرفت.
— باورم نمیشه...
ات هم او را محکم بغل کرد.
تهیونگ بعد از چند لحظه، بوسهی کوتاهی روی پیشانی ات زد و با خوشحالی گفت:
— خوشحالترین آدم دنیام کردی.
هانا با ذوق دست زد.
— بالاخره فهمید!
لئو خندید
— فکر کنم هنوز توی شوکه.
تهیونگ با خنده گفت:
— آره... فکر کنم چند دقیقه طول میکشه باورم بشه!
ات با خنده و اشک گفت:
ادامه در کامنت..
ویو نویسنده
چند ماه بعد...
چند ماه از ازدواج مخفیانهی ات و تهیونگ گذشته بود.
در تمام این مدت، حتی یک نفر هم به رابطهی مخفی آن دو شک نکرده بود.
ات در عمارت به کارهایش میرسید و تهیونگ هم مثل همیشه مشغول کارهای خودش بود.
اما به محض اینکه فرصتی پیدا میکردند، مخفیانه همدیگر را میدیدند.
گاهی تهیونگ بعد از پایان کارش به ات پیام میداد:
— امشب وقت داری؟
و ات با لبخند جواب میداد:
— برای تو همیشه.
قرارهایشان ساده بود؛ یک کافهی دنج، قدم زدن در خیابانهای خلوت، شام دونفره یا حتی چند دقیقه نشستن کنار هم و حرف زدن.
هیچکس نمیدانست این دو نفر که در ظاهر فقط رئیس و یکی از کارکنان عمارت بودند، در واقع زن و شوهرند.
و همین زندگی مخفیانه برایشان شیرین و دوستداشتنی شده بود.
---
یک روز صبح...
ات تازه از خواب بیدار شده بود که احساس عجیبی پیدا کرد.
دستش را روی دهانش گذاشت و سریع به سمت دستشویی رفت.
چند دقیقه بعد، خسته و بیحال بیرون آمد.
هانا که متوجه حالش شده بود، با نگرانی پرسید:
— ات؟ خوبی؟
ات با دستپاچگی گفت:
— آره... فکر کنم چیزی خوردم که بهم نساخته.
اما این حالت فقط همان یک روز نبود.
روز بعد هم همین اتفاق افتاد.
روز بعدتر هم...
ات هر بار سعی میکرد حالش را پنهان کند، اما تهوع و بیحالیاش بیشتر شده بود.
هانا بالاخره با نگرانی گفت:
— ات، این دیگه عادی نیست.
ات چیزی نگفت.
خودش هم کمکم داشت به یک احتمال فکر میکرد...
احتمالی که حتی تصورش هم قلبش را تند میکرد.
چند روز بعد...
ات با دستهای لرزان نتیجهی آزمایش را نگاه کرد.
چند ثانیه فقط به برگه خیره ماند.
چشمهایش پر از اشک شد.
لبخند آرامی روی صورتش نشست.
— یعنی... واقعاً؟
دستش را روی شکمش گذاشت.
— من مامان میشم...الان دو ماه باردارم
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
ات همان لحظه تصمیم گرفت این خبر را خودش به تهیونگ بگوید.
اما نه با یک پیام ساده.
میخواست سورپرایزش کند
همان شب، ات ماجرا را برای هانا و لئو تعریف کرد.
هانا با شنیدن خبر، خوشحال شد
— ات! واقعاً؟!
ات با خنده و اشک گفت:
— آره...
لئو هم با لبخند گفت:
— پس باید یه سورپرایز درست و حسابی براش آماده کنیم.
هانا سریع گفت:
— دقیقاً!
ات لبخند زد.
— میخوام وقتی بفهمه، فقط خودمون سه نفر اونجا باشیم.
هانا دستش را گرفت.
— نگران نباش. همهچیز رو درست میکنیم.
چند روز بعد...
تهیونگ طبق معمول سر قرار مخفیانهشان آمد.
اما این بار ات رفتارش کمی عجیب بود.
— چرا اینقدر مرموز شدی؟
ات خندید.
— چیزی نیست.
تهیونگ با شک نگاهش کرد.
— مطمئنی؟
ات فقط لبخند زد.
چند دقیقه بعد، هانا و لئو هم وارد شدند.
هانا خندید.
— امشب یه سورپرایز داریم.
تهیونگ به ات نگاه کرد.
— سورپرایز؟
ات قلبش تند میزد.
جعبهی کوچکی را که همراهش بود، جلو آورد.
تهیونگ جعبه را گرفت و با تعجب بازش کرد.
داخل آن یک جفت جوراب کوچک بچگانه و یک نوشتهی کوچک قرار داشت.
تهیونگ چند ثانیه خیره ماند.
بعد نوشته را برداشت.
«سلام بابا... منتظرتیم.»
چشمهای تهیونگ روی نوشته ثابت ماند.
انگار برای چند ثانیه نمیتوانست حرف بزند.
آرام سرش را بالا آورد و به ات نگاه کرد.
— ات...
ات با چشمهای پر از اشک لبخند زد.
— قراره پدر بشی.
تهیونگ فقط نگاهش کرد.
بعد لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
— واقعاً؟
ات سرش را تکان داد.
تهیونگ جلو رفت و ات را در آغوش گرفت.
— باورم نمیشه...
ات هم او را محکم بغل کرد.
تهیونگ بعد از چند لحظه، بوسهی کوتاهی روی پیشانی ات زد و با خوشحالی گفت:
— خوشحالترین آدم دنیام کردی.
هانا با ذوق دست زد.
— بالاخره فهمید!
لئو خندید
— فکر کنم هنوز توی شوکه.
تهیونگ با خنده گفت:
— آره... فکر کنم چند دقیقه طول میکشه باورم بشه!
ات با خنده و اشک گفت:
ادامه در کامنت..
- ۲۲.۶k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط