سناریو ساسونارو
نقاب تنهایی
پارت ۲۱
ناروتو دست ساکورا رو گرفت و برد پشت میز ناروتو نشست روی صندلی و ساکورا هم کنارش نشست و بعد ساسوکه ظرف رامن رو اورد و گذاشت پیش ناروتو . ناروتو با دیدن رامن چشماش برق زد
🍥: وای اخ جوننن رامننن🤩
سریع یه ظرف برداشت و شروع به خوردن کرد ساکورا به ناروتویی که با اشتها رامن میخورد نگاه کرد و لبخند زد بنظرش ناروتو موقع رامن خوردن خیلی با نمک بود و بعد خودش هم شروع کرد به خوردن
ساسوکه هم اونور میز نشست و شروع کرد ساسوکه همینطور که داشت صبحونه میخورد زیر چشمی به ناروتو نگاه میکرد که تند تند رامن میخورد و لپاش باد کرده بودن تو اون لحظه ناروتو از نظر ساسوکه شبیهی همستری بود که داره غذا میخوره خیلی کیوت بود
🎀: ناروتو میبینم حالت خوب شده
🍥: ا.ته..ساکوتا..جان..حیتی..کوبم...( ترجمه: اره ساکورا - چان خیلی خوبم)
🎀: خوشحالم اینو میشنوم اونروز که از حال رفتی خیلی ترسیدیم همه نگرانت بودن
🍥: خب خودت میدونی من زیاد نمیتونم بین اون همه الفا بمونم سخته
🎀: اره درست میگی
🍥: راستی کاکاشی سنسه کجاست
🎀: کاکاشی سنسه رفته معموریت برای همین ساسوکه کون پیشنهاد داد ازت مراقبت کنه حتی منم گفتم ولی اون مشتاق تر بود
ساسوکه وقتی اینو شنید تمام غذایی که تو دهنش بود پاشید بیرون و شروع کرد به سرفه کردن
🍥: واقعا
ناروتو اینو گفت و برگشت سمت ساسوکه و ساسوکه هم داشت خفه میشد و هی سرفه میکرد وقتی تونست خودشو کنترل کنه گفت
💙: ن.نه اینکه .... سرفه... مشتاق باشم ... فقط همینجوری گفتم... همین ... سرفه..
🍥: که اینطور🙂 ... *برگشت سمت ساکورا *.... (زر میزنه)
🎀: هان😁
🍥: اخه سیر شدم
🎀: منم میخواستم بگم نارو.... صبر این چیه
ساکورا اینو گفت و اروم یقهی پیراهن ناروتو رو کنار زد و بله اونا رو دید
🎀: ناروتو
🍥: بله
🎀: چرا گردنت کبوده
🍥: هان
ساکورا به ناروتو نگاه کرد و
🎀: اینا چیه ناروتو
ناروتو دستپاچه شد و به ساسوکه نگاه کرد
🍥: اوممم..امممم..اینا چیه ساسوکه
ساسوکه هم که هول شده بود به ساکورا نگاه کرد
💙: اینا چیه ساکورا
🎀: چرا مسخره بازی درمیارین مگه بازی سوال جوابه میگم اینا چیه
🍥: من نمیدونم .... ساسوکه
ساکورا و ناروتو به ساسوکه نگاه کردن
💙:* ذهن ساسوکه * وای الان چیکار کنم .... واستا فهمیدم
💙: خب ناروتو این مال دیروزه که به ما حمله شد یادت هست اون مرده
🍥: * درحال فکر کردن* .... اهان راست میگه دیروز به مال حمله شد و یه الفای مرد به من حمله کرد ولی من درفتم
🎀: بهتون حمله شده
🍥: اره
🎀: وای چرا کمک نخواستین
🍥: نترس چون
ناروتو بلند شد و رفت پشت صندلی ساسوکه و از پشت دستشو انداخت دور گردنش
🍥: چون ساسوکه دخلشونو اورد
ساسوکه گونه هاش رگ های قرمز گرفت و از صندلی بلند شد
💙: اره من کارشونو ساختم
🎀: خیلی خب
🍥: اه ساکورا -چان تو میخواستی یه چیزی به من بگی
ساکورا یه ذره هول شد و این پا اون پا کرد
🎀: خ.خب..ناروتو.. میخواستم..ب.بگم.. میتونی بیای خونهی من بمونی اگه میخوای چون ساسوکه ..کون.. هم.. دوست داره تنها باشه
🍥: اه..ها... یعنی داری دعوتم میکنی
🎀: اره
🍥: نمیدونم اگه دوست داری باشه
🎀: خیلی خوبه
ساسوکه هیچ واکنشی نشون نداد ولی از درون دوست داشت ناروتو پیش اون بمونه ناروتو برگشت و ساسوکه نگاه کرد
🍥: ساسوکه خیلی ازت ممنونم که مراقبم بودی 🥰
💙: باشه به تو تشکر کردن نمیاد
🍥: یه بار اومدم تشکر کنم پشیمونم کردی
💙: حالا هرچی بعدا میبینمت
🍥: خدافظ
🎀: خدافظ ساسوکه کون
ناروتو و ساکورا رفتن بیرون و ساسوکه واستاد و به رفتنشون نگاه کرد
__________________________________
پایان😅
پارت ۲۱
ناروتو دست ساکورا رو گرفت و برد پشت میز ناروتو نشست روی صندلی و ساکورا هم کنارش نشست و بعد ساسوکه ظرف رامن رو اورد و گذاشت پیش ناروتو . ناروتو با دیدن رامن چشماش برق زد
🍥: وای اخ جوننن رامننن🤩
سریع یه ظرف برداشت و شروع به خوردن کرد ساکورا به ناروتویی که با اشتها رامن میخورد نگاه کرد و لبخند زد بنظرش ناروتو موقع رامن خوردن خیلی با نمک بود و بعد خودش هم شروع کرد به خوردن
ساسوکه هم اونور میز نشست و شروع کرد ساسوکه همینطور که داشت صبحونه میخورد زیر چشمی به ناروتو نگاه میکرد که تند تند رامن میخورد و لپاش باد کرده بودن تو اون لحظه ناروتو از نظر ساسوکه شبیهی همستری بود که داره غذا میخوره خیلی کیوت بود
🎀: ناروتو میبینم حالت خوب شده
🍥: ا.ته..ساکوتا..جان..حیتی..کوبم...( ترجمه: اره ساکورا - چان خیلی خوبم)
🎀: خوشحالم اینو میشنوم اونروز که از حال رفتی خیلی ترسیدیم همه نگرانت بودن
🍥: خب خودت میدونی من زیاد نمیتونم بین اون همه الفا بمونم سخته
🎀: اره درست میگی
🍥: راستی کاکاشی سنسه کجاست
🎀: کاکاشی سنسه رفته معموریت برای همین ساسوکه کون پیشنهاد داد ازت مراقبت کنه حتی منم گفتم ولی اون مشتاق تر بود
ساسوکه وقتی اینو شنید تمام غذایی که تو دهنش بود پاشید بیرون و شروع کرد به سرفه کردن
🍥: واقعا
ناروتو اینو گفت و برگشت سمت ساسوکه و ساسوکه هم داشت خفه میشد و هی سرفه میکرد وقتی تونست خودشو کنترل کنه گفت
💙: ن.نه اینکه .... سرفه... مشتاق باشم ... فقط همینجوری گفتم... همین ... سرفه..
🍥: که اینطور🙂 ... *برگشت سمت ساکورا *.... (زر میزنه)
🎀: هان😁
🍥: اخه سیر شدم
🎀: منم میخواستم بگم نارو.... صبر این چیه
ساکورا اینو گفت و اروم یقهی پیراهن ناروتو رو کنار زد و بله اونا رو دید
🎀: ناروتو
🍥: بله
🎀: چرا گردنت کبوده
🍥: هان
ساکورا به ناروتو نگاه کرد و
🎀: اینا چیه ناروتو
ناروتو دستپاچه شد و به ساسوکه نگاه کرد
🍥: اوممم..امممم..اینا چیه ساسوکه
ساسوکه هم که هول شده بود به ساکورا نگاه کرد
💙: اینا چیه ساکورا
🎀: چرا مسخره بازی درمیارین مگه بازی سوال جوابه میگم اینا چیه
🍥: من نمیدونم .... ساسوکه
ساکورا و ناروتو به ساسوکه نگاه کردن
💙:* ذهن ساسوکه * وای الان چیکار کنم .... واستا فهمیدم
💙: خب ناروتو این مال دیروزه که به ما حمله شد یادت هست اون مرده
🍥: * درحال فکر کردن* .... اهان راست میگه دیروز به مال حمله شد و یه الفای مرد به من حمله کرد ولی من درفتم
🎀: بهتون حمله شده
🍥: اره
🎀: وای چرا کمک نخواستین
🍥: نترس چون
ناروتو بلند شد و رفت پشت صندلی ساسوکه و از پشت دستشو انداخت دور گردنش
🍥: چون ساسوکه دخلشونو اورد
ساسوکه گونه هاش رگ های قرمز گرفت و از صندلی بلند شد
💙: اره من کارشونو ساختم
🎀: خیلی خب
🍥: اه ساکورا -چان تو میخواستی یه چیزی به من بگی
ساکورا یه ذره هول شد و این پا اون پا کرد
🎀: خ.خب..ناروتو.. میخواستم..ب.بگم.. میتونی بیای خونهی من بمونی اگه میخوای چون ساسوکه ..کون.. هم.. دوست داره تنها باشه
🍥: اه..ها... یعنی داری دعوتم میکنی
🎀: اره
🍥: نمیدونم اگه دوست داری باشه
🎀: خیلی خوبه
ساسوکه هیچ واکنشی نشون نداد ولی از درون دوست داشت ناروتو پیش اون بمونه ناروتو برگشت و ساسوکه نگاه کرد
🍥: ساسوکه خیلی ازت ممنونم که مراقبم بودی 🥰
💙: باشه به تو تشکر کردن نمیاد
🍥: یه بار اومدم تشکر کنم پشیمونم کردی
💙: حالا هرچی بعدا میبینمت
🍥: خدافظ
🎀: خدافظ ساسوکه کون
ناروتو و ساکورا رفتن بیرون و ساسوکه واستاد و به رفتنشون نگاه کرد
__________________________________
پایان😅
- ۲۳.۱k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط