«معشوق سابق» پارت سی و چهار

~~~

در حالی که اشک می‌ریخت و با چنگ لباس هایش را پرت میکرد داخل چمدان، زیر لب با لکنت مینالید:

+آخه...آخه چرا...چرا اون مرتیکه لعنتی؟...چ...چرا هیــونـجیـن؟ اگه...اگه اون...خواست توی کما هم...منو...هق...منو پس بزنه...چیکار کنـم؟؟

باد سردی از پنجره باز به پشتش خورد...همان حس وقتی که هیونجین را آخرین بار در کافه ترک کرد.
میترسید این بار هم مجبور شود ترکش کند، میترسید دوباره همه چیز خراب شود، میترسید هیونجین ناگهانی بیدار شود و طردش کند.
دستش را ناخواسته به سمت قلبش برد، ضربان قلبش به طرز وحشتناکی تند و بالا بود.
در همین حین مادرش که همه چیز را از پشت در، پنهانی دیده بود، با قدم هایی ملایم طوری که فلیکس اولش متوجه حضور مادرش نشد، به سمت فلیکس آمد و دستی آرام روی سرش کشید، سپس با دست دیگرش، دست فلیکس که هنوز روی قلبش بود را گرفت و با صدایی بغض آلود گفت:

_می‌بینی چطور داره می‌زنه؟ اون پسر الان این نبض رو نداره...تو می‌تونی بهش ضربان بدی، با همین دستایی که شاید وقتی دیدیش گرم بشن.
اگه ذره ای توی رفتن تردید داری...بدون اگه الان نری، یه عمر توی حسرت این چند لحظه میمونی. برات بلیط گرفتم پسرم، عجله کن...

فلیکس با شنیدن حرف های ملایم و درست مادرش، حالا کمی آرام گرفته بود.
در این چند روز اگر مادرش نبود، شاید کاری دست خود میداد.
دستان گرم مادرش را گرفت و به آرامی نوازش کرد، ناگهان چشمانش افتاد روی زخم های دستش که آثاری از کوبیدن مشت هایش به دیوار بود.
نفس هایش لرزان بود، این چند روز یا گریه میکرد، یا خواب بود.
بازدمی طولانی بیرون داد و چشمانش به چشمان مادرش دوخت و با صدایی لرزان گفت:

+مامان...من آدم بدیم؟
_فلیکس...منظورت چیه؟ تو بهترین آدمی هستی که من توی عمرم دیدم...پسرم...این حرف رو نزن، تو بد نیستی، تو فقط...زیادی مهربونی...آدمای مهربون احمق یا بد نیستن، اونا فقط فکر میکنن همه تو سینه شون قلب دارن...
+پس...چرا هیچکس برام...نموند؟ چرا زودتر بهم نگفتی عاشق شدن یعنی رضایت به هزاران بدبختی و درد که درمانی ندارن؟

مادرش با شنیدن این جمله بغض‌ کرد، نمی‌دانست آن پسر چه بلایی سر فلیکس آورده...هیچوقت پسرش را در این وضعیت ندیده بود...
با صدایی لرزان پاسخ داد:

_میدونی چیه فلیکس...بعضی وقتا زندگی اینجوری میشه که...هیچکس جز خودمون از گریه های خاموش، غم های پنهان‌ و درد هایی که بند بند وجودمون رو پاره کردن‌ خبر نداره، بعضی از تنهایی ها درمان ندارن...ولی تو...درمان تنهایی خودت رو میدونی و بازم نمی‌ذاری مرهم زخمات بشه...زندگی گاهی اوقات خیلی بی رحمه...پسرم...این حقیقتیه که باهاش رو به رو شدی.

فلیکس که با شنیدن حرف های شاعرانه مادرش تحت تاثیر قرار گرفته بود، برای عوض کردن جو، لبخندی گرم زد و با خنده ای ریز گفت:

+مامان...چرا فیلسوف نشدی؟

مادرش خندید و با مهربانی دستی روی موهای نرم فلیکس کشید و با لبخندی باز گفت:

_داری شبیه فلیکس واقعی میشی، خوشحالم...
زمان از دستت در نره پسرم، چهار ساعت دیگه پرواز داری، عجله کن...

~~~

خب خب مرسی که دارین حمایت میکنین رفقا، همینجوری ادامه بدینن تنکیوو✨🤍
اگه خوشتون اومد لایک کنین، کامنت بزارین، فالو کنین...و اینکه می‌خوام زیر این پارت اگه سوالی دارین بپرسین...راجب هرچیزی میتونه باشه...سناریو، من یا هرچی...منتظر کامنتاتون هستممم🤍🖇️🌚
دیدگاه ها (۱۵)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

فرشته‌ی وحشی‌ منکاپل:هیونلیکس ژانر: امگاورس، ازدواج اجباری، ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_49فصل بیست‌ویکم...

آپدیت اینستاگرام @.wkoreaسیلوئت اولین ستاره‌ای رو معرفی می‌ک...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:3#انتخاب_امنماشین با...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p30.$ : خیلی خب. خودت خ...

سورا و رین

آپدیت اینستاگرام @.matinkim_magazineوقتی خودتون رو توی یه کا...

#مافیا_عزیز_من#Part۳۰آخرین تیکه‌های کیک شکلاتی هم با لذت تما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط