{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین
#چند_پارتی
Part:3

#انتخاب_امن

ماشین با سرعت زیادس از میان خیابون‌های بارونی می‌گذشت. تو فضای بسته ماشین، بوی چرم و بارون با هم قاطی شده بود. فلیکس تو صندلی عقب، لرزون کنار پنجره نشسته بود و چشماش از شدت ترس مدام به بیرون خیره می‌شد. هیونجین که کنار اون نشسته بود، بدون اینکه حتی بهش نگاه کنه، کت چرمی‌اش رو درآورد و با حرکتی که انگار همیشه برای این کار تمرین کرده بود، اون رو روی شونه‌های لرزون فلیکس انداخت.

هیونجین: باید گرم بمونی. تا وقتی رسیدیم، نباید لرزیدنت باعث بشه حواس منو پرت کنه.(لحنش هنوز جدی بود)

اما وقتی دستش ناخودآگاه برای لحظه‌ای به شونه‌ی فلیکس برخورد کرد، گرمای عجیبی که تو دستاش بود، با نگاه سرد قبلی‌اش فرق داشت. فلیکس که از اون گرمای یهویی شوکه شده بود، فقط سرش رو پایین انداخت و لبه‌های کت بزرگ هیونجین رو محکم گرفت.

تو صندلی جلوی ماشین، چان و سونگمین میون سکوتی سنگین بودن. سونگمین که از شدت هیجان و ترس، ضربان قلبش رو تو گلوش حس می‌کرد، مدام به چان نگاه می‌کرد. چان با یک دست فرمون رر می‌چرخوند و با دست دیگه، با آرامشی که برای سونگمین عجیب بود، به دنبال اطلاعات تو تبلتش می‌گشت.

سونگمین: می‌شه بهم بگی دقیقاً کجاییم؟! و چرا اون‌ها داشتن به ما شلیک می‌کردن؟!(با صدایی که سعی می‌کرد نلرزه)

چان نگاهی کوتاه به آینه کرد و چشماش برای یه لحظه با چشمای سونگمین برخورد کرد. اون دید که چقدر این پسر کوچولو با وجود ترس، سعی می‌کنه منطقی بمونه. چان تو دلش لبخندی زد؛ این ویژگی سونگمین بود که اون رو عاشق می‌کرد.

چان: در مورد این نپرس، فقط بدون که از اون‌ها فرار کردیم، (با صدایی بم و اطمینان‌بخش) الان توی قلمروی ما هستی. تا وقتی پیش من باشی، هیچ‌کس جرأت نمی‌کنه حتی به سایه‌ات دست بزنه.

سونگمین، با وجود تموم منطقش، از این ادعای محکم چان بدنش لرزید. اما برخلاف انتظارش، از شنیدن این حرف احساس ترس نکرد؛ برعکس احساس کرد برای اولین بار تو زندگیش، یه سپر آهنین پیدا کرده.

ماشین جلوی یه ویلای خیلی بزرگ و قشنگ در میون درخت‌های زیاد توقف کرد. هیونجین از ماشین پیاده شد و با باز کردن درِ عقب، دستش رو به سمت فلیکس دراز کرد.

هیونجین: بیا پایین، باید بریم عاا و یه چیز دیگه...(مکث کرد یکم به صورت فلیکس نزدیک شد و با صدایی که فقط فلیکس می‌توست بشنوه) از این به بعد، دیگه نیازی نیست بترسی. من هستم.

فلیکس وقتی دست هیونجین رث حس کرد، انگار هم دلش شور میزد هم حس خوبی داسثشت و پروانه‌ای شده بود. اون نمی‌دونست این مرد قدرتمند و ترسناک، چرا با اون انقدر متفاوت رفتار می‌کند، اما در اون لحظه، تنها چیزی که می‌دونست این بود که می‌خواد دست این مرد رو هرگز رها نکنه. اون‌ها وارد خونه‌ای می‌شدن که برای بقیه یک زندان امن بود، اما برای اون‌ها، شروع یک داستان جدید و خطرناک بود.

خب خب اینم پارت بعدی امیدوارم واقعا ازش خوشتون بیاد🥹🎀
اگه بد شده ببخشیددد😭😭
و اگه دوست داشتید منتظر پارت بعدی باشید فرشته‌ها😇🫂
دیدگاه ها (۰)

#دوست_پسر_شطون_من Part:7با کای و روکا یه شام مفصل خوردیم و گ...

#سناریو_استری_کیدزموضوع: وقتی با رفیقت رفتی بیرون ساعت 3 نصف...

#مافیا_عزیز_من#Part28عطر شکلات حالا کل فضای آشپزخونه رو پر ک...

#دوست_پسر_شیطون_من Part:6نزدیکای ظهر بود که دیگه تصمیم گرفتی...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:2#انتخاب_امنصدای شلی...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط