پارت پنج
وارد که شدم عمو رانو دیدم و با لبخند به سمتش رفتم و اونم مثل همیشه محکم بغلم کرد بعد با بابا و عمو ران رفتیم تو و به یه سالن رسیدیم انگار جلسه بود بابا و عمو ران هر دو رفتن سمت میزی که جلسه اونجا انجام میشه ولی من نمیدونستم چیکار کنم که مایکی با سر به یه خدمت کار علامت داد یه صندلی کنار بابا بزارن که من بتونم اونجا بشینم اروم رفتم اونجا نشستم و بعد جلسشون شروع شد :
مایکی با بیحالی گفت نظرتون راجب چطوری رفتار کردن با اون حرو.میا چیه که یه مرد با موهای صورتی گفت: بریزیم سرشون همشونو بکشیم!
عمو ران با بیحوصلگی بهش گوش زد کرد: بیهوا بریم تو که بخوایم تعداد قربانی ها رو ببیریم بالا سانزو؟
یک مرد با چشم های گربه ای اضافه کرد: با رشوه یکی دوتا از ادماشونو خریدم اطلاعات خوبی بهمون دادن و خواهند داد
مایکی گفت: خوبه کوکو مطمئن شو اطلاعات مفید و درست به دستت برسه
چند ساعتی گذشت بعد مایکی به بابا و عمو ران یه مأموریت داد و از اونجا که بابا حاضر نبود منو به عملیات ببره و به نظرش خطرناک میومد توی عمارت بونتن موندم
یه گوشه نشستم و با گوشیم کار کردم که یهو همون مرد موصورتیه….سانزو اومد سمتم منم سرم از گوشی بلند کردم و بهش با نگاه سوالی نگاه کردم که با لبخند بهم سلام کرد و منم جواب سلامشو با لبخنده خجالتی ساده ای دادم با کنجکاوری پرسید: چند سالته
جواب دادم: ۱۶
گفت: بابات مامانتو خیلی دوس داشت یادمه حای میخواست برای مامانت از بونتن بره اگه مایکی و ران راضیش نمیکردن قطعا از بونتن میرفت
با اساره به مامانم اسک تو چشام جمع شد
طبق قولم امشب گذاشتمش پارت اول یه سناریو درخواستی هم الان میذارم
مایکی با بیحالی گفت نظرتون راجب چطوری رفتار کردن با اون حرو.میا چیه که یه مرد با موهای صورتی گفت: بریزیم سرشون همشونو بکشیم!
عمو ران با بیحوصلگی بهش گوش زد کرد: بیهوا بریم تو که بخوایم تعداد قربانی ها رو ببیریم بالا سانزو؟
یک مرد با چشم های گربه ای اضافه کرد: با رشوه یکی دوتا از ادماشونو خریدم اطلاعات خوبی بهمون دادن و خواهند داد
مایکی گفت: خوبه کوکو مطمئن شو اطلاعات مفید و درست به دستت برسه
چند ساعتی گذشت بعد مایکی به بابا و عمو ران یه مأموریت داد و از اونجا که بابا حاضر نبود منو به عملیات ببره و به نظرش خطرناک میومد توی عمارت بونتن موندم
یه گوشه نشستم و با گوشیم کار کردم که یهو همون مرد موصورتیه….سانزو اومد سمتم منم سرم از گوشی بلند کردم و بهش با نگاه سوالی نگاه کردم که با لبخند بهم سلام کرد و منم جواب سلامشو با لبخنده خجالتی ساده ای دادم با کنجکاوری پرسید: چند سالته
جواب دادم: ۱۶
گفت: بابات مامانتو خیلی دوس داشت یادمه حای میخواست برای مامانت از بونتن بره اگه مایکی و ران راضیش نمیکردن قطعا از بونتن میرفت
با اساره به مامانم اسک تو چشام جمع شد
طبق قولم امشب گذاشتمش پارت اول یه سناریو درخواستی هم الان میذارم
- ۳.۲k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط