شبنم کوچولو: 2
امروز یه قرار با ناشرم داشتم برای همین توی کافه منتظرش بودم. در باز شد و یه مرد قدر بلند با کت شلوار مشکی وارد کافه شد و به سمتم امد.
نامجون: سلام ایزول.
لبخند کوچیکی زدم
ایزول:شما باید ناشر کتاب های من باشن درسته؟
نامجون: وای من متاسفم یادم رفته بود حافظت رو از دست دادی.
صندلی رو عقبکشید و نشست.
ایزول: نه مشکلی نیست
نامجون: من کیم نامجون هستم با هم به یه دانشگاه می رفتیم، زمانی که اولین کتابت رو نوشتی ازت خواستم ،من کسی باشم که کتاب تو رو چاپ میکنه.
ایزول: هایجین یه چیز های در مورد دوستیمون گفته بود.
نامجون: خب پس الان می تونیم بریم سر بحث اصلی؟
ایزول: البته
نامجون: به خاطر تصادف زمانی که تو کما بودی کتاب آخرت فروش خیلی بالایی داشت چون دقیقا همین روز تصادفت کتاب جدید رو منتشر کردیم
ایزول: خب
نامجون: مردم کتاب رو دوست داشتن و...
ایزول:چرا احساس می کنم اصل مطلب رو نمی گی؟
نامجون: ببین می دوم تازه مرخص شدی اما خواننده ها می خوان تو رو ببینن.
ایزول:مشکلی نیست من حالم خوبه می تونم باهاشون ملاقات کنم.
نامجون: عالیه، من قبل از اینکه بیا اینجا با بخش روابط عمومی جلسه داشتم؛ تو جلسه به این نتیجه رسیدم یه مراسم برای امضای کتاب برگزار کنیم و همین طور یه مصاحبه با چنتا از خبر نگار ها خوبه؟
ایزول: نمی دونم ؛ اگر به نظر تو خوبه، پس حتما ایده خوبیه.
نامجون:عالیه، وقتی کارا انجام شد بهت خبر میدم فقط یه چیزی.
ایزول: چی؟
نامجون: سعی کن زیاد بیرون نری یه سری شایعه داره در موردت بخش میشه، یه کنفرانس خبری تشکیل میدم تا جلوی این شایعه ها رو بگیریم
ایزول: چه شایعه ای؟
نامجون:از موقعی که بیدار شدی به قبر یون هون سر نزدی درسه؟
ایزول:آره چطور مگه؟
نامجون: شایعه شده تو به خاطر پول میخواستی با هاش ازدواج کنی و علاقه ای بهش نداشتی.
ایزول: این درست نیست من فقط اونو یادم نیست
نامجون: اینو ما می دونیم بقیه که از این اتفاق خبر ندارن.
.........
روی تختم دراز کشیده بودم و به عکس های خودم و یون هون نگاه می کردم ، موبایلم شروع به زنگ زدن کرد یه شماره ناشناس بود جواب دادم.
جونگ کوک: سلام خانم لی جونگ کوک هستم.
ایزول:سلام لطفا ایزول صدام کن این جوری معذب میشم
جونگ کوک: باشه حتما، فردا شب وقتتون خالیه؟
ایزول: چطور؟
جونگ کوک: می خواستم به شام دعوتتون کنم ، قبول میکنید؟.
ایزول: نظرتون چیه این بار من شما رو دعوت کنم؟
خنده مردونه ای کرد
جونگ کوک: فکر نکنم شبنم کوچولو .
این اسم خیلی برام آشنا بود انگار بار ها اونو شنیده بودم. سردرد بدی سراغم امد برایهمین سعی کردم مکالمه رو زود تر تموم کنم
ایزول: باشه پس فردا شب می بینمتون فعلا.
جونگ کوک: فعلا.
گوشی رو قطع کردم و سریع رفتم سراغ جعبه قرص هام، دکتر یه سری قرص بهم داد که وقتی سردرد داشتم ازشون استفاده کنم.
روی تخت دراز کشیده بود که زنگ در خورد از جام بلند شدم و به سمت در رفتم، هایجین بود ولی اون اینجا چیکار می کرد فکر می کرد الان باید سر کار باشه؟!. پلاستیک های توی دستش رو بالا آورد.
هایجین: یه ترکیب بهشتی اوردم مرغ سوخاری با ال.کل.
نامجون: سلام ایزول.
لبخند کوچیکی زدم
ایزول:شما باید ناشر کتاب های من باشن درسته؟
نامجون: وای من متاسفم یادم رفته بود حافظت رو از دست دادی.
صندلی رو عقبکشید و نشست.
ایزول: نه مشکلی نیست
نامجون: من کیم نامجون هستم با هم به یه دانشگاه می رفتیم، زمانی که اولین کتابت رو نوشتی ازت خواستم ،من کسی باشم که کتاب تو رو چاپ میکنه.
ایزول: هایجین یه چیز های در مورد دوستیمون گفته بود.
نامجون: خب پس الان می تونیم بریم سر بحث اصلی؟
ایزول: البته
نامجون: به خاطر تصادف زمانی که تو کما بودی کتاب آخرت فروش خیلی بالایی داشت چون دقیقا همین روز تصادفت کتاب جدید رو منتشر کردیم
ایزول: خب
نامجون: مردم کتاب رو دوست داشتن و...
ایزول:چرا احساس می کنم اصل مطلب رو نمی گی؟
نامجون: ببین می دوم تازه مرخص شدی اما خواننده ها می خوان تو رو ببینن.
ایزول:مشکلی نیست من حالم خوبه می تونم باهاشون ملاقات کنم.
نامجون: عالیه، من قبل از اینکه بیا اینجا با بخش روابط عمومی جلسه داشتم؛ تو جلسه به این نتیجه رسیدم یه مراسم برای امضای کتاب برگزار کنیم و همین طور یه مصاحبه با چنتا از خبر نگار ها خوبه؟
ایزول: نمی دونم ؛ اگر به نظر تو خوبه، پس حتما ایده خوبیه.
نامجون:عالیه، وقتی کارا انجام شد بهت خبر میدم فقط یه چیزی.
ایزول: چی؟
نامجون: سعی کن زیاد بیرون نری یه سری شایعه داره در موردت بخش میشه، یه کنفرانس خبری تشکیل میدم تا جلوی این شایعه ها رو بگیریم
ایزول: چه شایعه ای؟
نامجون:از موقعی که بیدار شدی به قبر یون هون سر نزدی درسه؟
ایزول:آره چطور مگه؟
نامجون: شایعه شده تو به خاطر پول میخواستی با هاش ازدواج کنی و علاقه ای بهش نداشتی.
ایزول: این درست نیست من فقط اونو یادم نیست
نامجون: اینو ما می دونیم بقیه که از این اتفاق خبر ندارن.
.........
روی تختم دراز کشیده بودم و به عکس های خودم و یون هون نگاه می کردم ، موبایلم شروع به زنگ زدن کرد یه شماره ناشناس بود جواب دادم.
جونگ کوک: سلام خانم لی جونگ کوک هستم.
ایزول:سلام لطفا ایزول صدام کن این جوری معذب میشم
جونگ کوک: باشه حتما، فردا شب وقتتون خالیه؟
ایزول: چطور؟
جونگ کوک: می خواستم به شام دعوتتون کنم ، قبول میکنید؟.
ایزول: نظرتون چیه این بار من شما رو دعوت کنم؟
خنده مردونه ای کرد
جونگ کوک: فکر نکنم شبنم کوچولو .
این اسم خیلی برام آشنا بود انگار بار ها اونو شنیده بودم. سردرد بدی سراغم امد برایهمین سعی کردم مکالمه رو زود تر تموم کنم
ایزول: باشه پس فردا شب می بینمتون فعلا.
جونگ کوک: فعلا.
گوشی رو قطع کردم و سریع رفتم سراغ جعبه قرص هام، دکتر یه سری قرص بهم داد که وقتی سردرد داشتم ازشون استفاده کنم.
روی تخت دراز کشیده بود که زنگ در خورد از جام بلند شدم و به سمت در رفتم، هایجین بود ولی اون اینجا چیکار می کرد فکر می کرد الان باید سر کار باشه؟!. پلاستیک های توی دستش رو بالا آورد.
هایجین: یه ترکیب بهشتی اوردم مرغ سوخاری با ال.کل.
- ۸۵۱
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط