دوپارتی(قرار بود تکپارتی باشه ولی چون حجمش زیاده نمیشه)

𝐩𝐚𝐫𝐭: ₁


وقتی از سرکار میاد و عصبانی عه و دخترتون که پنج سالشه هی بهش میگه بریم شهربازی و اون بیشتر عصبانی میشه و یه داد خیلیییی بلند مثل عربده سر دخترتون میزنه و دخترتون ازش میترسه و میره و گریه میکنه و بعدش تو بهش میگی نباید این کارو میکردی سر توهم عربده میکشه و بهت سیلی میزنه بعد پشیمون میشه فرداش میخواد از دلتون دراره اما شما ازش میترسین ( هیونجین )

گوشه ی اتاق زانو هاتو بغل کرده بودی و گریه میکردی ... که دخترتون اومد سمتت
دخترتون : مامانی ... چرا گریه میکنی؟
ا.ت : عزیزم من گریه نمیکنم ... فقط چشمام میسوزن ...
دخترتون : من از بابایی میترسم * میاد تو بغلت *
ا.ت : عزیزم ... بابایی الآن حالش خوب نیست عصبیه ... ازش نترس ... اون عاشقته فقط میدونی ... آدم بزرگا بعضی وقتا که عصبانین کارایی میکنن که دست خودشون نیست ولی بدون از درون پشیمون میشن ...
دخترتون : ولی بابایی منو یاد اون شیره تو زوتوپیا میندازه که داد میزد ...میخواستی الآن از خنده پاره شی ولی سعی کردی دخترت رو آروم کنی
ا.ت : عزیزم ... بابایی ترسناک نیست ... حالا برو بخواب اینطوری درد چشم مامانی هم کمتر میشه
دخترتون : باشه
و رفت ...
خودت کاری که یک ساعت پیش باهات کرد افتادی ... و دوباره زدی زیر گریه ... تمام حرفایی که میخواستی بشنوی رو به دخترت گفته بودی ... رفتی بیرون که بیبینی هیونجین کجاست ... یه لحظه که خواستی بری بیرون بدنت لرزید ... اگه باز عصبی میشد چی ؟
آروم از پله ها رفتی پایین و نگاه کوچیکی بهش انداختی که رو مبل ، به کیوت ترین شکل ممکن خوابش برده بود ... چجوری میشد از این موجود ترسید ؟ ... ولی یه لحظه دوباره یاد کاری که یک ساعت پیش باهات کرد افتادی و دوباره بغضت گرفت ... ولی باز بهش نگاه کردی و احساس کردی قلبت ذوب شد ... ( دخترجان خود درگیری داری ؟ ) هوففف ... هوا سرد بود ... رفتی از تو اتاق و یه پتو برداشتی و بردی پایین که بندازی روش ...
رفتی پایین و پتو رو روش انداختی ... داشتی پتو رومرتب میکردی که حس کردی دستای گرمی مچ دستت رو گرفتن ... به هیونجین نگاه کردی که با چشمای مشکیش بهت خیره شده ...
دوباره اون حس ترس از کاری که باهات کرده بود باعث شد بلرزی و سریع دستت و از تو دستش بیرون کشیدی و ازش فاصله گرفتی ...
بلند شد و رو مبل به حالت نشسته در اومد ...
هیونجین : م ... متاسفم
ا.ت : ...
داشتی با ترس بهش نگاه میکردی که متوجه ی نگات شد ...
هیونجین : ازم میترسی ؟ * آروم *
دستت رو دوباره گرفت ...
هیونجین : قول میدم دیگه این اتفاق تکرار نشه ... فقط تو نترس * آروم * 
ایندفعه به جای حس ترس اشک تو چشمات حلقه بست و بغض کردی ...
وقتی دید بغض کردی تو رو کشید تو بغلش ...
هیونجین : ببخشید که باعث گریه هات شدم ... نباید عصبانیتم رو روی تو خالی میکردم ... ببخشید ...
کم کم اشکات از چشم ریختن و گونه هات رو خیسکردن ... که این باعث شد یکم سینه ی هیونجین خیس بشه ...
هیونجین که فهمید داری گریه میکنی سرت رو از خودش فاصله داد و اشکات رو پاک کرد
هیونجین : خواهش میکنم دیگه گریه نکن ... البته تقصیر منه
صورتش رو به گونت نزدیک کرد ... همون گونه ای که بهش سیلی زده بود ... و بوسه های کوچیکی روش گذاشت ...
ا.ت : هیون ... خیلی ترسیدم
هیونجین : هیچوقت دیگه نترس ... قول میدم دیگه کاری نکنم که ازم بترسی نه تو نه فرشته کوچولومون ...
صورتت رو با دستاش قاب کرد و تو چشمات نگاه کرد ...
هیونجین : منو بخشیدی ؟ آره پرنسسم ؟
ا.ت : * سرش رو تکون داد * فقط سول ( دخترتون ) ... اونم ازت ناراحته ...
هیونجین : فردا صبح ، براش خوراکی و عروسک میگیرم میبرم پیشش و ازش میخوام بابایی رو ببخشه ...لبخندی زدم ...
ا.ت : حالا بگیر بخواب ...
هیونجین : بیا بریم تو اتاق  ...
براید بلندت کرد و بردت گذاشتت رو تخت و خودشم کنارت دراز کشید و بغلت کرد ...
هیونجین : خوب بخوابی نفسم ...
ا.ت : تو هم همینطور
دیدگاه ها (۱۶)

ادامه سناریو

موضوع: وقتی از دستمون عصبانی هستن و ما یهو میبوسیمشون.ایساگی...

ریاکشن پارت ۲

سناریو مایکی پارت اخر

پارت ۴

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

سرنوشت پارت(۱۰)اون میدونه که دیگه دختر نیستی(پوزخند)جونکوک خ...

وقتی حواست نیست یهو میری تو اتاق میبینی لخ*ت مادرزادن😂بنگچان...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط