عشق از آینده پارت 66
مکس: جولیا احمق نشو آنیا عاشق منه اون و دامیان فقط به طور اتفاقی حلقه هاشون سته
آنیا: مکس یا گورتو گم میکنی یا به داییم میگم دخلت رو بیاره ها!!!
جولیا: دامی بیا از این...
دامیان: اگه دست از سرم بر نداری به پلیس گزارش میدم...
جولیا: یجوری میگی انگار واقعا ازدواج...
دامیان: آره آره من و آنیا ازدواج کردیم تو هم برو و دست از زندگی ما بردار (با داد)
همه ی سالن به آنیا و دامیان نگاه میکردن
منتیلدا: آفرین پسرم
دامیان: م...مامان؟؟لطفا من و آنیا رو...
منتیلدا: اگه من میدونستم تو عاشق فرد دیگه ای هستی عمرا با اون جولیای عوضی نامزدت نمیکردم
جولیا: خ..خاله!!؟؟
منتیلدا: از دیدنتون خوشحالم...آنیا دزموند
آنیا: مم...ممنونم😊
دامیان: مامان عاشقتم
بعد رقص^
لوید: آنیا میبینم که دامیان برگشته
یور: خیلی براتون خوشحالم عزیزم حیف که داداشت رفته کمپ تابستونی
آنیا: آره واقعا حیف شد
بکی: الان فهمیدم دامیان هم اومده سلام
دامیان:😑
دامیار و آنیسا بیدار میشن
آنیسا: داداشی ببین این بابایی مونه
دامیار: آخجووووون سلام بابایی
دامیان: سلام پسر قشنگم
جولیا: دامی بیا بریم خونه
مکس: آنیا جان نگفتی اسم خواهر و برادرت چیه؟؟؟
آنیا: این ها بچه های من و دامیان هستن خواهر و برادرم نیستن مکس اگه دست از زندگی من بر نداری به پلیس گزارشت رو میدم
جولیا: د...دامیان تو بچه هم داری؟؟
دعوا های همیشگی^
یوری: سلام آبجی تو هم اینجایی؟؟
یور: یوری!! این دختر و پسر دست از زندگی آنیا جان بر نمیدارن
آنیا: دایی یوری!!
یوری: شما دو تا چطور جرات کردین برین رو مخ خواهر من؟؟
مکس و جولیا هم از ترس فرار کردن یوری هم رفت دنبالشون و از باغ خارج شدن
لوید: یوری واقعا بعضی وقت ها خیلی ترسناک میشه ها!!!
یور: داداش کوچولوی منه دیگه
بکی: آنیا میگم شما دوتا هنوز جشن عروسی نگرفتین نظرتون راجب فردا چیه؟؟
آنیسا و دامیار: آخ جون عروسی
همه: 😂
آنیا: مکس یا گورتو گم میکنی یا به داییم میگم دخلت رو بیاره ها!!!
جولیا: دامی بیا از این...
دامیان: اگه دست از سرم بر نداری به پلیس گزارش میدم...
جولیا: یجوری میگی انگار واقعا ازدواج...
دامیان: آره آره من و آنیا ازدواج کردیم تو هم برو و دست از زندگی ما بردار (با داد)
همه ی سالن به آنیا و دامیان نگاه میکردن
منتیلدا: آفرین پسرم
دامیان: م...مامان؟؟لطفا من و آنیا رو...
منتیلدا: اگه من میدونستم تو عاشق فرد دیگه ای هستی عمرا با اون جولیای عوضی نامزدت نمیکردم
جولیا: خ..خاله!!؟؟
منتیلدا: از دیدنتون خوشحالم...آنیا دزموند
آنیا: مم...ممنونم😊
دامیان: مامان عاشقتم
بعد رقص^
لوید: آنیا میبینم که دامیان برگشته
یور: خیلی براتون خوشحالم عزیزم حیف که داداشت رفته کمپ تابستونی
آنیا: آره واقعا حیف شد
بکی: الان فهمیدم دامیان هم اومده سلام
دامیان:😑
دامیار و آنیسا بیدار میشن
آنیسا: داداشی ببین این بابایی مونه
دامیار: آخجووووون سلام بابایی
دامیان: سلام پسر قشنگم
جولیا: دامی بیا بریم خونه
مکس: آنیا جان نگفتی اسم خواهر و برادرت چیه؟؟؟
آنیا: این ها بچه های من و دامیان هستن خواهر و برادرم نیستن مکس اگه دست از زندگی من بر نداری به پلیس گزارشت رو میدم
جولیا: د...دامیان تو بچه هم داری؟؟
دعوا های همیشگی^
یوری: سلام آبجی تو هم اینجایی؟؟
یور: یوری!! این دختر و پسر دست از زندگی آنیا جان بر نمیدارن
آنیا: دایی یوری!!
یوری: شما دو تا چطور جرات کردین برین رو مخ خواهر من؟؟
مکس و جولیا هم از ترس فرار کردن یوری هم رفت دنبالشون و از باغ خارج شدن
لوید: یوری واقعا بعضی وقت ها خیلی ترسناک میشه ها!!!
یور: داداش کوچولوی منه دیگه
بکی: آنیا میگم شما دوتا هنوز جشن عروسی نگرفتین نظرتون راجب فردا چیه؟؟
آنیسا و دامیار: آخ جون عروسی
همه: 😂
- ۲۳.۶k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط