푸른 하늘처럼 어둡다
푸른 하늘처럼 어둡다
Dₐᵣₖ ₐₛ ₜₕₑ cₒₗₒᵣ ₒf ₜₕₑ ₛₖy
Pₐᵣt ¹¹
صداي بلند ضربه دستي باعث شد از جا بپرم و میز تكون شدیدي خورد
وحشت زده چشمم به چهره عصباني كاراگاه خیره موند .
"تو وظیفت چیه؟"maƙ
"تنظیم بایگاني و پرونده ها"
"پس الان داري چه غلطي می كني؟"
"من فقط داشتم بعضی از پرونده ها رو چک میکردم تا متوجه بشم کجا بزارمشون"
"داري تو چیزي كه بهت مربوط نیست فضولي میكني"
پرونده رو از زیر دستم كشید و گفت :
"كارتو انجام بده! نیاز نیست توي همه پرونده ها فضولي كني!"
با گام هاي سنگیني دور شد. زمزمه كردم
"دیوونه روانی،چطوری اینو تحمل میکنن!"
مشغول تنظیم پرونده ها شدم
هنوز چند ساعت نگذشته بود كه صدای راه رفتن از روی سقف اومد همون لحظه چند نفر دویدنرفتن طبقه بالا ،امیلی اومد پایین دستمو كشید و گفت :
"بریم بالا مک وایر جلسه گذاشته"
بهم فرصت حرف زدن نداد و باهاش رفتم بالا
الکساندر شیشه اطالعاتو جلو اورد و صفحه اي رو پایین كشید تعدادي عكس و مكان رو صفحه مشخص بودن و خطوطي كه اونارو بهم متصل مي كرد.
بی احساس مثل همیشه زل زده بود تو تخم چشمای من ولی با بقیه یکم از اون اخلاقش سگیش کم میکرد شتابزده گفت :
"این شانس بزرگي براي ماست. بعد از چند وقت تونستیم یه ردي از کِلودی پیدا كنیم خلاصه از پناهگاهش بیرون اومده و خودشو نشون داده. دیشب تو یكي از خیابونای شمال شهر به یه دختر
حمله كرد اون فرد شانس اورده كه نیروی های ما سرسیدن و تونسته فرار كنه بیاد به ما گزارش بده
ما یه شانس براي گرفتنش داریم. میخوام تا عصر هرچي اطالعات ازش هست روي میزم باشه.
اگه این فرصتو از دست بدیم نه جون یك نفر از دست میره بلكه یک شانس بزرگ دیگه رو از دست میدیم"
"حالا برید"
همه به سرعت به سمت میزاشون دویدن. ترس تو چشمای همه بود به سمت میز رفتیم امیلی یکم مشکوک نگاه میکرد
"دارن میارنش بازجویي تا چند دقیقه دیگه میرسه"im
"میشه من نیام؟"
"فک نکنم، وایر شخصا بازجویی میکنه"
اهي كشیدم یقین داشتم به هیچ عنوان چنین اجازه اي نمیده.
چون من مسئول تنظیم و ثبت پرونده بودم
باگام های مردد به سمت میزش رفتم اخم غلیظي رو پیشونیش بود و تلفنش مدام زنگ میزد .
سه بار دهن باز كردم تا حرف بزنم هربار صداي تلفن صدامو برید .
بار سوم مك وایر گوشي رو كوبید روي میز زل زد تو چشمام
"قصد داري عین ماهي لب بزني یا بالخره می خواي زبون باز كني؟"
"یه درخواستي دارم"
"چي میخواي میبیني امروز چقدر شلوغه!"
"میشه بمونم و کارای اداری رو بکنم؟"
"نه"
"چی !"
"گفتم نه!"
شتاب گرفتم و سمت میزم برگشتم امیلی با نگاه پر از ترحم زل زده بود به پرونده رو به روش الکلی سرفه کردم تا توجهش بهم جلب بشه نگاهم کرد و از تمام حالت چهرش میتونم بخونم که الان میخواد بگه دیدی بهت گفتم
" خب امیلی درست گفتی "
"هعی مثلا نیای که چی بشه...سوزان امروز نمیاد و کار با توعه پس حرکت کن.....و همچنین اسمیت فک نکنم کار اون باشه"
" اول چون ازش خوشم نمیاد دوم کار سوزان چیه؟ سوم اسمیت کیه؟؟"
اول به یه نفر اشاره کرد که از طریق نگاهش بهم فهموند اون کیه بعدش با حالت تیکه باهام حرف زد
"مك وایر بهش گفته که تو کل بازجوییا باشه و تمام حرکات بدن طرف رو بنویسه...میدونم مسخرست"
"و منه بدبختم باید باشم"
چشمامو تنگ كردم
"لازمه بپرسم چرا تو؟ از روزي كه اومدم همه چي رو یادم دادي ولي من اصلا دقت نكردم كار تو اینجا چیه؟"
"من درجه دوم رو بعد از مك وایر دارم وقتایي كه نیست جانشینشم "
"واو! پس یكي از اون كاراگاه هاي پرافتخاري "
"اي همچین بگي نگي!"
در باز شد و مردي به سرعت وارد بخش شد و با صداي
تقریبا بلندي داد زد
"دختره اینجاست توي اتاق بازجویي!"
Dₐᵣₖ ₐₛ ₜₕₑ cₒₗₒᵣ ₒf ₜₕₑ ₛₖy
Pₐᵣt ¹¹
صداي بلند ضربه دستي باعث شد از جا بپرم و میز تكون شدیدي خورد
وحشت زده چشمم به چهره عصباني كاراگاه خیره موند .
"تو وظیفت چیه؟"maƙ
"تنظیم بایگاني و پرونده ها"
"پس الان داري چه غلطي می كني؟"
"من فقط داشتم بعضی از پرونده ها رو چک میکردم تا متوجه بشم کجا بزارمشون"
"داري تو چیزي كه بهت مربوط نیست فضولي میكني"
پرونده رو از زیر دستم كشید و گفت :
"كارتو انجام بده! نیاز نیست توي همه پرونده ها فضولي كني!"
با گام هاي سنگیني دور شد. زمزمه كردم
"دیوونه روانی،چطوری اینو تحمل میکنن!"
مشغول تنظیم پرونده ها شدم
هنوز چند ساعت نگذشته بود كه صدای راه رفتن از روی سقف اومد همون لحظه چند نفر دویدنرفتن طبقه بالا ،امیلی اومد پایین دستمو كشید و گفت :
"بریم بالا مک وایر جلسه گذاشته"
بهم فرصت حرف زدن نداد و باهاش رفتم بالا
الکساندر شیشه اطالعاتو جلو اورد و صفحه اي رو پایین كشید تعدادي عكس و مكان رو صفحه مشخص بودن و خطوطي كه اونارو بهم متصل مي كرد.
بی احساس مثل همیشه زل زده بود تو تخم چشمای من ولی با بقیه یکم از اون اخلاقش سگیش کم میکرد شتابزده گفت :
"این شانس بزرگي براي ماست. بعد از چند وقت تونستیم یه ردي از کِلودی پیدا كنیم خلاصه از پناهگاهش بیرون اومده و خودشو نشون داده. دیشب تو یكي از خیابونای شمال شهر به یه دختر
حمله كرد اون فرد شانس اورده كه نیروی های ما سرسیدن و تونسته فرار كنه بیاد به ما گزارش بده
ما یه شانس براي گرفتنش داریم. میخوام تا عصر هرچي اطالعات ازش هست روي میزم باشه.
اگه این فرصتو از دست بدیم نه جون یك نفر از دست میره بلكه یک شانس بزرگ دیگه رو از دست میدیم"
"حالا برید"
همه به سرعت به سمت میزاشون دویدن. ترس تو چشمای همه بود به سمت میز رفتیم امیلی یکم مشکوک نگاه میکرد
"دارن میارنش بازجویي تا چند دقیقه دیگه میرسه"im
"میشه من نیام؟"
"فک نکنم، وایر شخصا بازجویی میکنه"
اهي كشیدم یقین داشتم به هیچ عنوان چنین اجازه اي نمیده.
چون من مسئول تنظیم و ثبت پرونده بودم
باگام های مردد به سمت میزش رفتم اخم غلیظي رو پیشونیش بود و تلفنش مدام زنگ میزد .
سه بار دهن باز كردم تا حرف بزنم هربار صداي تلفن صدامو برید .
بار سوم مك وایر گوشي رو كوبید روي میز زل زد تو چشمام
"قصد داري عین ماهي لب بزني یا بالخره می خواي زبون باز كني؟"
"یه درخواستي دارم"
"چي میخواي میبیني امروز چقدر شلوغه!"
"میشه بمونم و کارای اداری رو بکنم؟"
"نه"
"چی !"
"گفتم نه!"
شتاب گرفتم و سمت میزم برگشتم امیلی با نگاه پر از ترحم زل زده بود به پرونده رو به روش الکلی سرفه کردم تا توجهش بهم جلب بشه نگاهم کرد و از تمام حالت چهرش میتونم بخونم که الان میخواد بگه دیدی بهت گفتم
" خب امیلی درست گفتی "
"هعی مثلا نیای که چی بشه...سوزان امروز نمیاد و کار با توعه پس حرکت کن.....و همچنین اسمیت فک نکنم کار اون باشه"
" اول چون ازش خوشم نمیاد دوم کار سوزان چیه؟ سوم اسمیت کیه؟؟"
اول به یه نفر اشاره کرد که از طریق نگاهش بهم فهموند اون کیه بعدش با حالت تیکه باهام حرف زد
"مك وایر بهش گفته که تو کل بازجوییا باشه و تمام حرکات بدن طرف رو بنویسه...میدونم مسخرست"
"و منه بدبختم باید باشم"
چشمامو تنگ كردم
"لازمه بپرسم چرا تو؟ از روزي كه اومدم همه چي رو یادم دادي ولي من اصلا دقت نكردم كار تو اینجا چیه؟"
"من درجه دوم رو بعد از مك وایر دارم وقتایي كه نیست جانشینشم "
"واو! پس یكي از اون كاراگاه هاي پرافتخاري "
"اي همچین بگي نگي!"
در باز شد و مردي به سرعت وارد بخش شد و با صداي
تقریبا بلندي داد زد
"دختره اینجاست توي اتاق بازجویي!"
- ۲.۳k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط