part 𝟏𝟗
part 𝟏𝟗
: ارباب ما فهمیدیم اونا کجان
: کجان؟
: الان توی فرانسه هستن
: خب چند نفرو بفرست دوتاشونو بیارن، خودمم میام
: اما ارباب...
: حرف نباشه، گفتم خودمم میام
: چشم الان وسایلتون رو اماده میکنم
: سریعتر، ۱ ساعت دیگه میریم اونجا
ویو ا.ت
چند شب بود که همون خوابی که قبل از اومدن به فرانسه دیدم رو دارم میبینم، یکم ترسیده بودم، دارم کی رو گول میزنم؟ از ترس خوابم نمیبرد
یه حس دلشوره ای داشتم
جونگکوک: پرنسسم چرا نمیخوابی
ا.ت: ا... الان میخوابم(خنده ضایع)
نمیخواستم به کوک چیزی رو بگم چون نمیخوام که این استرسو به اونم وارد کنم
جونگکوک خوابش برده بود ولی من هنوز نمیتونستم بخوابم
روی مبل دراز کشیدم و رفتم توی فکر و با دستی روی دهنم به خودم اومدم
دست و پا میزدم و تقلا میکردم تا چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم
وقتی چشمامو باز کردم توی یه اتاق تاریک بودم
دستامو روی زمین گذاشتم
خیس بود ولی آب نبود که در باز شد و دیدم خون ریخته کف اتاق
پشت در همون مرد بود، همونی که توی خوابم بود
احساس میکردم همچیز داره تکرار میشه
ا.ت: ت.. تو ک.. کی هستی و ب.. با م.. من چیکار د.. داری
: لازم نیست بدونی، تو پیش من میمونی خانم کوچولو
ا.ت: من با تو هیجا نمیام(داد)
: پس نمیای؟ خب یعنی میخوای جئون بمیره؟
درسته همچیز داشت تکرار میشد
به گوشه ای از اتاق اشاره کرد جونگکوک بود با بدنی غرق در خونه
ا.ت: جونگکوک(داد)
ا.ت: زندست؟ لطفا بگو که زندست(گریه)
: اون زندست ولی اگه تو با من نیای میمیره حالا ۵ دقیقه میتونید حرفای آخرتون رو بزنید
جونگکوک: ا.ت(آروم)
جونگکوک: سرتو بیار پایین
بعد دستشو گذاشت روی جیبش که متوجه شدم میخواد اسلحه دربیاره
ا.ت: نه، جونگکوک لطفا، باهاش میرم، ولی بعدش برمیگردم پیشت، قول میدم
جونگکوک: اون عوضی حقش مرگه
ا.ت: جونگکوک، لطفا، من میدونم داره چه اتفاقی میوفته، اگر اینکارو کنی جون خودت در خطره، اگه به من اعتماد کنی همچیز درست میشه
اونم دستشو برداشت
: خب دیگه تمومه، خانم کوچولو تو با من میای وگرنه...
ا.ت: قبوله باهات میام، ولی بهش کاری نداشته باش
جونگکوک: ا.ت، نه
: خب اگه میای جئون آزاده
ا.ت: پس الان آزادش کن
اوناهم جونگکوک رو آزاد کردن و جونگکوک رفت
ادامه دارد....
: ارباب ما فهمیدیم اونا کجان
: کجان؟
: الان توی فرانسه هستن
: خب چند نفرو بفرست دوتاشونو بیارن، خودمم میام
: اما ارباب...
: حرف نباشه، گفتم خودمم میام
: چشم الان وسایلتون رو اماده میکنم
: سریعتر، ۱ ساعت دیگه میریم اونجا
ویو ا.ت
چند شب بود که همون خوابی که قبل از اومدن به فرانسه دیدم رو دارم میبینم، یکم ترسیده بودم، دارم کی رو گول میزنم؟ از ترس خوابم نمیبرد
یه حس دلشوره ای داشتم
جونگکوک: پرنسسم چرا نمیخوابی
ا.ت: ا... الان میخوابم(خنده ضایع)
نمیخواستم به کوک چیزی رو بگم چون نمیخوام که این استرسو به اونم وارد کنم
جونگکوک خوابش برده بود ولی من هنوز نمیتونستم بخوابم
روی مبل دراز کشیدم و رفتم توی فکر و با دستی روی دهنم به خودم اومدم
دست و پا میزدم و تقلا میکردم تا چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم
وقتی چشمامو باز کردم توی یه اتاق تاریک بودم
دستامو روی زمین گذاشتم
خیس بود ولی آب نبود که در باز شد و دیدم خون ریخته کف اتاق
پشت در همون مرد بود، همونی که توی خوابم بود
احساس میکردم همچیز داره تکرار میشه
ا.ت: ت.. تو ک.. کی هستی و ب.. با م.. من چیکار د.. داری
: لازم نیست بدونی، تو پیش من میمونی خانم کوچولو
ا.ت: من با تو هیجا نمیام(داد)
: پس نمیای؟ خب یعنی میخوای جئون بمیره؟
درسته همچیز داشت تکرار میشد
به گوشه ای از اتاق اشاره کرد جونگکوک بود با بدنی غرق در خونه
ا.ت: جونگکوک(داد)
ا.ت: زندست؟ لطفا بگو که زندست(گریه)
: اون زندست ولی اگه تو با من نیای میمیره حالا ۵ دقیقه میتونید حرفای آخرتون رو بزنید
جونگکوک: ا.ت(آروم)
جونگکوک: سرتو بیار پایین
بعد دستشو گذاشت روی جیبش که متوجه شدم میخواد اسلحه دربیاره
ا.ت: نه، جونگکوک لطفا، باهاش میرم، ولی بعدش برمیگردم پیشت، قول میدم
جونگکوک: اون عوضی حقش مرگه
ا.ت: جونگکوک، لطفا، من میدونم داره چه اتفاقی میوفته، اگر اینکارو کنی جون خودت در خطره، اگه به من اعتماد کنی همچیز درست میشه
اونم دستشو برداشت
: خب دیگه تمومه، خانم کوچولو تو با من میای وگرنه...
ا.ت: قبوله باهات میام، ولی بهش کاری نداشته باش
جونگکوک: ا.ت، نه
: خب اگه میای جئون آزاده
ا.ت: پس الان آزادش کن
اوناهم جونگکوک رو آزاد کردن و جونگکوک رفت
ادامه دارد....
- ۸.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط