𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
Part 22
صبح زود، کالسکه جلوی قصر منتظر ویولت بود.
هوسوک هم برای بدرقهاش آمده بود.
ویولت با دیدنش کمی تعجب کرد.
+: فکر نمیکردم بیاید.
هوسوک: - منم کار دارم، فقط اومدم مطمئن شم راه افتادی.
ویولت لبخند کوچکی زد.
+: باشه.
وقتی میخواست سوار شود، هوسوک گفت:
- ویولت.
ویولت برگشت.
- بیشتر از چند ساعت اونجا نمون.
+: چرا؟
- چون عصر جلسه دارم و باید برگردی.
ویولت کمی اخم کرد.
+: نگران نباشید، فرار نمیکنم!
هوسوک نگاهش کرد.
- من همچین چیزی نگفتم.
ویولت خندید و سوار کالسکه شد
چند ساعت بعد، ویولت به خانه رسید.
همین که در باز شد، آیریس و سلین به سمتش دویدند.
آیریس: ویولت!
ویولت هر دو را در آغوش گرفت.
+: دلم براتون تنگ شده بود.
الورا هم جلو آمد.
الورا: زندگی توی قصر چطوره؟
ویولت لبخند زد.
+: خوبه... فقط هوسوک هنوز همون هوسوک قبلیه.
سلین خندید.
سلین: یعنی هنوز سرد و اخمو؟
+: دقیقاً!
همه خندیدند.
پدرشان از اتاق بیرون آمد.
پ،و: دخترم، خوش اومدی.
ویولت به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت.
+: دلم برای شما هم تنگ شده بود.
پ،و: منم دلم برات تنگ شده بود.
ویولت لبخند زد.
برای چند ساعت، همهچیز مثل گذشته بود.
اما وقتی زمان رفتن رسید، ویولت کمی دلگیر شد.
پ،و: مراقب خودت باش.
+: حتماً.
ویولت سوار کالسکه شد.
هنوز چند متر از خانه دور نشده بود که متوجه شد چیزی روی صندلی کنارش قرار دارد.
یک جعبهی کوچک.
آن را باز کرد.
داخلش یک نامه بود.
ویولت نامه را برداشت.
خط اول فقط یک جمله بود:
«برای وقتی که دلت برای خانه تنگ شد.»
ویولت به نوشته خیره ماند.
پایین نامه فقط یک اسم نوشته شده بود:
هوسوک
ویولت برای چند لحظه لبخند زد.
اما هنوز نمیدانست چرا هوسوک، با وجود تمام سردیاش، چنین کاری برای او کرده است.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 22
صبح زود، کالسکه جلوی قصر منتظر ویولت بود.
هوسوک هم برای بدرقهاش آمده بود.
ویولت با دیدنش کمی تعجب کرد.
+: فکر نمیکردم بیاید.
هوسوک: - منم کار دارم، فقط اومدم مطمئن شم راه افتادی.
ویولت لبخند کوچکی زد.
+: باشه.
وقتی میخواست سوار شود، هوسوک گفت:
- ویولت.
ویولت برگشت.
- بیشتر از چند ساعت اونجا نمون.
+: چرا؟
- چون عصر جلسه دارم و باید برگردی.
ویولت کمی اخم کرد.
+: نگران نباشید، فرار نمیکنم!
هوسوک نگاهش کرد.
- من همچین چیزی نگفتم.
ویولت خندید و سوار کالسکه شد
چند ساعت بعد، ویولت به خانه رسید.
همین که در باز شد، آیریس و سلین به سمتش دویدند.
آیریس: ویولت!
ویولت هر دو را در آغوش گرفت.
+: دلم براتون تنگ شده بود.
الورا هم جلو آمد.
الورا: زندگی توی قصر چطوره؟
ویولت لبخند زد.
+: خوبه... فقط هوسوک هنوز همون هوسوک قبلیه.
سلین خندید.
سلین: یعنی هنوز سرد و اخمو؟
+: دقیقاً!
همه خندیدند.
پدرشان از اتاق بیرون آمد.
پ،و: دخترم، خوش اومدی.
ویولت به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت.
+: دلم برای شما هم تنگ شده بود.
پ،و: منم دلم برات تنگ شده بود.
ویولت لبخند زد.
برای چند ساعت، همهچیز مثل گذشته بود.
اما وقتی زمان رفتن رسید، ویولت کمی دلگیر شد.
پ،و: مراقب خودت باش.
+: حتماً.
ویولت سوار کالسکه شد.
هنوز چند متر از خانه دور نشده بود که متوجه شد چیزی روی صندلی کنارش قرار دارد.
یک جعبهی کوچک.
آن را باز کرد.
داخلش یک نامه بود.
ویولت نامه را برداشت.
خط اول فقط یک جمله بود:
«برای وقتی که دلت برای خانه تنگ شد.»
ویولت به نوشته خیره ماند.
پایین نامه فقط یک اسم نوشته شده بود:
هوسوک
ویولت برای چند لحظه لبخند زد.
اما هنوز نمیدانست چرا هوسوک، با وجود تمام سردیاش، چنین کاری برای او کرده است.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۴.۸k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط