{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۵ — جایی دور از همه

پارت ۴۵ — جایی دور از همه

صبح هنوز کامل روشن نشده بود که کالسکه‌ی تبعید جلوی خانه ایستاد.

یورا وسایل زیادی نداشت. چند لباس، کمی دارو و یک کیف کوچک که سوآ برایش آماده کرده بود.

سوآ موقع خداحافظی دستش را گرفت.

«هر اتفاقی افتاد، برام نامه بفرست.»

یورا لبخند کم‌رنگی زد.

«اگه نامه‌هام برسه.»

سوآ چیزی نگفت.

هر دو می‌دانستند کسی ممکن است اجازه ندهد نامه‌ای از آن روستای دور به پایتخت برسد.

یورا سوار شد.

دروازه باز شد و کالسکه حرکت کرد.


---

در پایتخت، مراسم ازدواج یونگی و سوهی همان روز برگزار شد.

همه‌چیز رسمی و باشکوه بود.

اما یونگی تقریباً هیچ‌چیز از مراسم را به خاطر نمی‌آورد.

تمام ذهنش جای دیگری بود.

جاده‌ای که یورا را از او دور می‌کرد.


---

چند روز بعد، یورا به روستا رسید.

روستا کوچک و دورافتاده بود؛ چند خانه‌ی چوبی، زمین‌های کشاورزی و جاده‌ای که انگار هیچ‌وقت مسافری از آن عبور نمی‌کرد.

خانه‌ای کوچک به او داده بودند.

زن مسنی که مسئول خانه بود، وقتی یورا را دید گفت:

«شنیدم از پایتخت اومدی.»

یورا فقط گفت:

«بله.»

«چند روز اول استراحت کن. بعد اگر تونستی، کمکمون کن.»

یورا سر تکان داد.

همین.

هیچ‌کس اینجا چیزی از گذشته‌اش نمی‌دانست.

و شاید بهتر بود همین‌طور بماند.


---

روزهای اول، یورا بیشتر می‌خوابید.

اول فکر می‌کرد خستگی زندان است.

بعد سرگیجه‌ها شروع شد.

گاهی موقع بلند شدن مجبور می‌شد دوباره بنشیند.

تبش هم هر چند روز برمی‌گشت.

اما چیزی نمی‌گفت.

نمی‌خواست برای مردم روستا دردسر درست کند.

یک شب کنار پنجره نشست و به آسمان نگاه کرد.

برای اولین بار، از خودش پرسید:

«یونگی الان کجاست؟»

جوابی وجود نداشت.

فقط سکوت.


---

در همان زمان، یونگی نامه‌ای دریافت کرد.

کاغذ را باز کرد.

گزارش کوتاهی بود:

«یورا به روستای شمالی رسیده است.»

فقط همین.

یونگی چند لحظه به جمله خیره ماند.

جین‌وو که کنارش بود، آرام گفت:

«حداقل زنده‌ست.»

یونگی کاغذ را تا کرد.

«آره.»

مکث کرد.

«باید همین برام کافی باشه.»

اما هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند که حال یورا از روز به روز بدتر می‌شود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بودچند هفته گذشت.یورا سعی...

پارت ۴۷ — نامه‌ای که نرسیددو ماه از تبعید یورا گذشته بود.حال...

پارت ۴۴ — آخرین شبخبر ازدواج یونگی با سوهی همان روز در پایتخ...

پارت ۴۳ — بهایی که باید پرداخت می‌شدیونگی هنوز همان‌جا ایستا...

پارت ۲۳ — فاصلهچند هفته‌ی بعد، واقعاً کمتر همدیگر را دیدند.ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط