{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

୨୧ ─────────────── ୨୧

୨୧ ─────────────── ୨୧

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔 🌷🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اگه بگم دلم برات تنگ شده چی؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

୨୧ ─────────────── ୨୧

چند روز از آن شب گذشته بود.

لیلی سرش شلوغ‌تر از همیشه شده بود.

جنگکوک هم برای اجرای جدیدش تقریباً تمام روز در تمرین بود.

اما با وجود این همه شلوغی...

هر روز حداقل یک پیام بینشان رد و بدل می‌شد.

صبح:

Jungkook:
«صبح بخیر، خانم کارگردان ☀️»

ظهر:

Lili:
«ناهار خوردی؟»

عصر:

Jungkook:
«هنوز زنده‌ام 😂»

و شب:

Lili:
«امروز خسته نباشی.»

آن پیام‌های ساده، کم‌کم تبدیل شده بودند به بخش ثابتی از روزشان.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

آن روز، لیلی برای چند ساعت مجبور شد به بخش دیگری از شرکت برود.

وقتی برگشت، سالن تمرین تقریباً خالی بود.

جنگکوک آنجا نبود.

لیلی بی‌اختیار اطرافش رو نگاه کرد.

یکی از اعضای تیم گفت:

— جنگکوک چند دقیقه پیش رفت.

— کجا؟

— فکر کنم پشت‌بوم.

لیلی تشکر کرد و به سمت پله‌ها رفت.

وقتی در رو باز کرد، جنگکوک رو دید که کنار نرده ایستاده بود.

با شنیدن صدای در برگشت.

— لیلی؟

— اینجایی.

جنگکوک لبخند زد.

— دنبال من می‌گشتی؟

لیلی کمی دستپاچه شد.

— نه... یعنی...

جنگکوک خندید.

— باشه، باور کردم.

لیلی کنارش ایستاد.

— امروز خیلی ساکتی.

— خسته‌ام.

— خیلی؟

— یکم.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد جنگکوک گفت:

— امروز ندیدمت.

لیلی لبخند زد.

— فقط چند ساعت بود.

— می‌دونم.

— پس؟

جنگکوک بهش نگاه کرد.

— ولی دلم برات تنگ شد.

لیلی کاملاً ساکت شد.

جنگکوک خودش هم انگار از گفتن آن جمله کمی خجالت کشید.

— خب...

لیلی آرام گفت:

— منم.

جنگکوک لبخند زد.

— چی؟

— منم دلم تنگ شده بود.

لبخند جنگکوک عمیق‌تر شد.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🌷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

جنگکوک روی نیمکت نشست.

— لیلی؟

— هوم؟

— یه سؤال.

— بپرس.

— اگه یه روز بهت بگم که...

مکث کرد.

— بودن کنارت برام از یه همکاری ساده بیشتره، چی می‌گی؟

لیلی قلبش تند زد.

چند ثانیه فکر کرد.

بعد آرام جواب داد:

— می‌گم...

لبخند کوچیکی زد.

— بالاخره گفتی.

جنگکوک خندید.

— یعنی ناراحت نمی‌شی؟

— نه.

— مطمئنی؟

— آره.

جنگکوک نفس راحتی کشید.

اما هنوز چیزی را کامل نگفته بود.

لیلی پرسید:

— ولی چرا کاملش نکردی؟

جنگکوک لبخند زد.

— چون یه چیزایی رو نمی‌خوام نصفه بگم.

— پس کی می‌گی؟

نگاهش کرد.

— خیلی زود.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🖤 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

وقتی از پشت‌بوم پایین می‌اومدن، جنگکوک ناگهان گفت:

— راستی.

— چی؟

— فردا عصر وقت داری؟

— چرا؟

— یه جایی می‌خوام ببرمت.

لیلی خندید.

— باز هم یه جای جدید؟

— آره.

— و این بار هم نمی‌گی کجاست؟

جنگکوک سرش رو تکون داد.

— نه.

— جنگکوک!

— قول می‌دم چیز عجیبی نیست.

لیلی لبخند زد.

— باشه.

جنگکوک آرام گفت:

— فردا مهمه.

— چرا؟

جنگکوک فقط لبخند زد.

— چون فکر کنم فردا بالاخره وقتشه.

لیلی ایستاد.

— وقت چی؟

جنگکوک چند قدم جلوتر رفت و برگشت سمتش.

— فردا می‌فهمی.

و این بار...

لبخندش آن‌قدر مطمئن بود که لیلی فهمید:

فردا دیگر قرار نبود فقط یک روز معمولی باشد.

୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟔
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟾🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟼🎀⩥
دیدگاه ها (۳۳)

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖 🎤🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب دیگه نمی‌خوام ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟓 🎸🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اسم این آهنگ... توی...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒 🪽🖤𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این بار من دنبالت گ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏 🎀💌𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینو برای من نوش...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟖 🎧🩷𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس قرار نبود؟» 𓂃 ࣪˖...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟗 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینجا جاییه که م...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ☕🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یکی برای منم بگیر.....

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟎 🪽📖𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این فقط یه جمله‌ست....

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗 🪽🎀𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من انتخابم رو کردم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط