وارث تاریکی!

پارت ۲۰!
دامبلدور گفت:«هروس دوباره میگم، لطفا بشین. حرفام ممکنه طول بکشه.»
هروس سری تکان داد و به سمت صندلی رفت. هنگامی که روی صندلی می‌نشست، به مادربزرگش فکر می‌کرد. دامبلدور دروغ نمی‌گفت. وقتی هروس تنها شش سال داشت و درحال کنجکاوی در وسائل مادربزرگش بود، به طرز مرموزی تکه چوب عجیب و زیبایی را دیده بود. در آن زمان، نمی‌دانست که آن تکه چوب چه کاربردی دارد؛ اما حالا، می‌دانست که آن چوب، چوبدستی مادربزرگ بوده است.
هروس احساس می‌کرد فریب خورده است. نزدیک ترین و عزیزترین فرد هروس در تمام این دنیا، مادربزرگش بود؛ اما او هم به هروس دروغ گفته بود.
چشمان آبی دامبلدور، از پشت شیشه های تمیز عینکش به هروس دوخته شده بود. هروس احساس می‌کرد آن چشمان در وجودش نفوذ می‌کنند. مقاومتی نکرد. با اینکه تنها چند بار با دامبلدور دیدار کرده بود، به او اعتماد داشت. حسی قوی در اعماق وجودش به او می‌گفت که می‌تواند به دامبلدور اعتماد کند.
دامبلدور سرش را پایین انداخت و با ناراحتی و تأسف گفت:
«هروس، من واقعا متاسفم...دروغ های زیادی به تو گفتم...اما همش به خاطر این بود که ازت محافظت کنم.»
بعد آهی کشید و گفت:
«میدونی قدرت هات از کجا میان؟»
هروس سرش را به طرفین تکان داد. دامبلدور گفت:
«مدت ها پیش، بسیار قبل تر از اینکه تو یا مادربزرگت به دنیا بیاین، جادوگر بسایر قدرتمند و شروری بوده به نامِ«آزاراکس بلکمور» »
هروس اخم هایش را درهم کشید. با اینکه نام خانوادگی آزاراکس با هروس یکی بود، او تا به حال نام آزاراکس را نشنیده بود. دامبلدور ادامه داد:
«اون جد توئه. ولی متاسفانه اون جنایاتی بدتر از ولدمورت و گریندل والد انجام داد. اما بخش جالب ماجرا اینه که اون هیچ چوبدستیی نداشت. اون قدرتی مجزا داشت...»
ناگهان، در یک لحظه، همه چیز برای هروس روشن شد و همه چیز را فهمید. قدرت های عجیب و شومش را از جدش به ارث برده بود. اما چرا بقیه خانواده‌اش این قدرت را نداشتند؟ این قدرت چیزی نبود که کسی بتواند آن را مخفی کند...‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌   
‌ ‌                    .𝆤࿙‌࿚︶‌‌֯ ❈ ֯︶‌‌࿙‌࿚𝆤. 
برای کسایی که میگفتن داستان رو از چت جی پی تی میگیرم و فعالیت نداشتنم به خاطر اینه که چت جی پی تی کار نمی کنه👆☺️
امیدوارم ازش لذت ببرید!♥︎
لایک و کامنت یادتون نره!♡
منتظر پارت بعد باشین!☆
#وارث_تاریک#هروس_بلکمور#ریگولس_بلک
دیدگاه ها (۶)

### پارت ۶: سایه‌هایِ تردید و وزنِ قدرت (آزمونِ اعتماد)دو رو...

### پارت سوم: «شوکِ سردِ در آغوشِ مافیا»با بازگشتِ برقِ اضطر...

p1

برادر ناتنی

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹" توصیف در یک جمله :میانِ تیغ‌های نیش‌دار...

Destiny part 17

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش دوم_یک چوب خشک از روی زمی...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_44فصل نوزدهم | ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط