### پارت سوم: «شوکِ سردِ در آغوشِ مافیا»

### پارت سوم: «شوکِ سردِ در آغوشِ مافیا»

با بازگشتِ برقِ اضطراری، نورِ کم‌فروغِ نئون‌های قرمز دوباره روی میزِ پوکر تابید. تینا هنوز هم توی حصارِ بازوانِ آهنی و تنِ سردِ تهیونگ گیر افتاده بود. نفس‌های تند و عمیقش به سینه‌ی سنگیِ مرد برخورد می‌کرد. هجومِ رعدوبرق و تاریکی برای لحظه‌ای کنترلش را گرفته بود، اما بوی عطرِ تلخ و تلرانسِ عجیبِ حضورِ تهیونگ باعث شده بود هوشیاری‌اش را سریع‌تر به دست بیاورد.

تینا پلک‌هایش را از هم باز کرد. چشمانِ درشت و آبی‌اش مستقیماً به چشمانِ رنگی و یخ‌زده‌ی تهیونگ دوخته شد. با تمامِ ترسی که از تاریکی داشت، غرورش اجازه نمی‌داد ضعف نشان دهد. لبخندی لوند و چالاک روی لب آورد و با صدایی که از نزدیکیِ زیاد، خش‌دار و جذاب به گوش می‌رسید، زمزمه کرد:
- «فکر کردی چون برق رفت می‌تونی منو توی مشتت بگیری، آقای کیم؟ اینجوری بغل کردنِ حریف، تقلب محسوب میشه!»

تهیونگ تکان نخورد. چشمانش حتی برای یک ثانیه هم پلک نزدند. او با حسِ بویاییِ ماورایی‌اش، تغییرِ ناگهانیِ بوی تینا را حس کرد؛ ترسی که چند لحظه پیش به خاطر تاریکی توی وجودش دویده بود، حالا جایش را به یک هیجانِ سرخوشانه و گستاخانه داده بود. تهیونگ بدون اینکه لبخند بزند، فقط سرش را کمی جلوتر برد، طوری که لبه‌ی پالتوی بلندش روی صندلی کشیده شد.

با صدایی بم و لحنی بی‌حس که تنِ تینا را مورمور کرد، گفت:
- «من تقلب نمی‌کنم، دخترِ قمارباز... من فقط چیزی رو که مالِ منه، سرِ جاش نگه می‌دارم. بازی هنوز تموم نشده. تو شرط بستی که رازِ این نگاه رو بفهمی... اما بهای باختنت توی این دست، خیلی سنگین‌تر از اونیه که فکرش رو بکنی.»

تینا با حرکتی سریع اما ظریف، خودش را از میانِ بازوانِ تهیونگ بیرون کشید، روی صندلی نشست و کارت‌ها را با مهارتِ تمام مرتب کرد. موهای بلندِ مشکی‌اش با رگه‌های آبی روی شانه‌اش تکان خورد. دلش می‌خواست بداند پشتِ این نقابِ یخی و این قدرتِ مطلق، چه چیزی پنهان است؛ حتی اگر به قیمتِ بازی کردن با آتش تمام می‌شد.

- «قبوله! روی میز کارت بذار، آقای تهیونگ. ببینیم کی اول می‌سوزه!»

تهیونگ روی صندلی لم داد و خیره به او، کارتِ اول را روی میز انداخت...
دیدگاه ها (۰)

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

چند پارتی بازی ممنوع

پارت ۴۱

پارت پنجم حرف‌های تهیونگ مثل آب رو آتش بود، ا...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹³دست ته...

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۳ | «تقریباً بابا...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۸✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط