صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم
بعدها اطراف جای شب نشینی هایمان
بوی یک سیگار زر می آید و من نیستم
خواب و بیداری, خدایا باز هم در می زنند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
در خیابان, در اتاقم, روی کاغذ, پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعدها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی پشت در می آید و من نیستم
هر چه من تا نبش کوچه میدویدم او نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم!
دیدگاه ها (۱)

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟕درِ انبار با شدت باز شد.چند نفر وارد ش...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۳

قصه هفدهم: مسلم بن عقیل (بخش پایانی)

پارت ۱۳ — مسیر جنوبیصبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع کامل خورش...

007-پنهان در مه - پارت ۹۸

پارت: 8 (بخش2) صدها هزار نفر آدم پولدارتر و وصل‌تر از ما دار...

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

چند پارتی

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 بیست و سوم مهر؛ روز جهانی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط