فیک عشق یا نفرت ( ۵۰ تا لایک )
پارت ۳۳
که یهو کارن در رو باز کرد و با یه دمنوش دیگه وارد اتاق شد توی این ۶ ساعت کارن برام کلی دمنوش آورد به طوری که داشت از دمنوش حالم بهم میخورد و ممکن بود تا آخر عمرم دیگه نخورم
کارن : ا.ت این دمنوش برای بدن خیلی خوبه درمانی هست آجوما گفت اینو بخوری حتما خوب میشی
ا.ت : وایی کارن نه ... دیگه حالم از دمنوش بهم میخوره
ا.ت به میز کنارش اشاره کرد و گفت
ا.ت: نگا تا الان چقدر دمنوش آوردی
روی میز پر لیوان و ماگ بود که کارن داخل همشون دمنوش برای ا.ت آورده بود تا ا.ت یکی از لیوان هارو تموم میکرد کارن دومی رو میآورد و همین جوری پیش رفت که کلی لیوان کنار ا.ت انبار شدن
کارن بدون هیچ ریاکشن خاصی گفت : توقع نداشته باش به حرفت اهمیت بدم تو یه سرماخوردگی ساده نگرفتی ا.ت ، پس هیچی نگو بزار کارم رو بکنم . نگران لیوان ها هم نباش خودم ترتیبش رو میدم
ا.ت هیچی نگفت و فقط خندید از لحن کارن معلوم بود خیلی. نگرانه ولی به چهره نشون نمیده
کارن لیوان هارو جمع کرد و وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون ا.ت گفت : ممنونم که هستی
کارن : میدونم ، نبودم مرده بودی بچه ( با خنده از اتاق رفت )
ا.ت بعد از رفتن کارن روی تخت دراز کشید و چشماش رو روهم گذاشت تا بتونه حتی شده یکم بخوابه و جلوی فکر کردن به بدبختی هاش رو بگیره
۱ ساعت بعد
ویو کوک
وارد خونه شدم و با بی حوصلگی وارد اتاقم شدم کتم رو انداختم روی صندلی و رفتم روی تخت خودم رو از پشت پرت کردم
دستم رو روی سرم گذاشتم که بعد از چند دقیقه یه نفر در اتاقم رو زد
جونگ کوک : کیه
جولیکا : منم جولیکا
جونگ کوک : ( وای دوباره این دختره هر.زه اومد ) تو دلش
جونگ کوک فقط برای اینکه از ا.ت خبر بگیره به این جولیکا نیاز داشت برای اینکه بتونه ا.ت رو زجر بده
جونگ کوک : بیا تو
جولیکا با عشوه وارد اتاق شد نزدیک جونگ کوک رفت و با بدن نمایی شروع به صحبت کرد
جونگ کوک دستاش رو ستون کرد که در همون حالت دراز کش فقط نصفی از بدنش از روی تخت بلند بشه
یه نگاه حقیر آمیزی به سر تا پای جولیکا کرد
جولیکا دامن خدمتکاریش که تا زانو هاش بود رو کوتاه تر کرده بود و تا زیر با.سنش آورده بود جوری که وقتی خم میشد یا مینشست از دو طرف همه چیزش معلوم بود
دکمه های سر لباسش رو باز گذاشته بود تا س.ینه هاش معلوم بشن
جونگ کوک به پوزخند به جولیکا زد و از شدت هر.زه بودنش تعجب نکرده بود چون خیلی ها اینجوری میان سمتش بعد از پوزخندی که زد جدی شد و گفت
جونگ کوک : خب چیه اومدی همین جوری سی.نت رو بکنی تو چشمم حرفی نداری بزنی پس بیرون ( جدی و سرد )
جولیکا : نه ارباب همچین چیزی نیست کلی حرف دارم براتون ( جولیکا رفت سمت جونگ کوک و کنارش نشست )
پاش رو انداخت روی پاش و لباسش بالا رفت و میخواست نظر جونگ کوک رو به پایین تنش جلب کنه
جولیکا : امروز حال ا.ت بعد از رفتن شما بد شد و بعدش تهیونگ دکتر آورد و حالش رو خوب کرد و الان ا.ت داخل اتاقشه ( عشوه )
جونگ کوک که حالا دستاش روی زانو هاش بود و از اول صحبت های جولیکا اصلا به قیافش یا حتی بدنش نگاه نکرده بود گفت
جونگ کوک : تموم شد ؟
جولیکا که فکر میکرد تا الان جونگ کوک دلش میخواد به اون دست بزنه با تعجب گفت
جولیکا : بله ؟
جونگ کوک : کری چندبار یک چیز رو تکرار نمیکنم ( از جاش بلند شد و ادامه داد) یه دو کلمه میخوای حرف بزنی نمیری اینقدر با اه و نا.له میگیش
جولیکا : مگه شما خوشتون نمیاد ( با عشوه )
جونگ کوک خیلی سعی کرده بود آروم باشه اونم بخاطر اینکه بهش نیاز داشت تا به اهدافش برسه ولی دیگه تحمل نکرد و گفت
جونگ کوک : میدونی من تا حالا خیلی آدم مثل تو دیدم خیلی ولی جرعت نداشتن روی تخت من بشینن و با من اینجوری حرف بزنن حالا گمشو بیرون ( داد)
جولیکا ترسیده از جاش بلند شد و بدو رفت بیرون
جونگ کوک به در بسته نگاه انداخت و بعدش زد زیر خنده
جونگ کوک : هاهههه ... همه دخترا مثل همن
رفت سمت کمد و شیشه ویسکی رو برداشت و رفت سمت بالکن دستش رو کرد داخل جیبش و با اون یکی دستش یعنی دست راستش که داخلش بطری بود رو بالا آورد و شروع به خوردن ویسکی کرد
جونگ کوک : همه مثل هم بودن ولی .... سوفیا تو برام فرق داشتی .... کاری کردی که توهم از چشمم افتادی ....ولی بازم هرکاری میکنم نمیتونم خاطراتم با تورو پاک کنم ....لعنت به این عشق لعنت به من لعنت به تو
و با عصبانیت تند تند نوشیدنی میخورد
جونگ کوک این حرف هارو میزد ولی خودش خبر نداشت که داره سوفیا رو پاک فراموش میکنه .
همین جوری نوشیدنی میخورد که یهو .....
که یهو کارن در رو باز کرد و با یه دمنوش دیگه وارد اتاق شد توی این ۶ ساعت کارن برام کلی دمنوش آورد به طوری که داشت از دمنوش حالم بهم میخورد و ممکن بود تا آخر عمرم دیگه نخورم
کارن : ا.ت این دمنوش برای بدن خیلی خوبه درمانی هست آجوما گفت اینو بخوری حتما خوب میشی
ا.ت : وایی کارن نه ... دیگه حالم از دمنوش بهم میخوره
ا.ت به میز کنارش اشاره کرد و گفت
ا.ت: نگا تا الان چقدر دمنوش آوردی
روی میز پر لیوان و ماگ بود که کارن داخل همشون دمنوش برای ا.ت آورده بود تا ا.ت یکی از لیوان هارو تموم میکرد کارن دومی رو میآورد و همین جوری پیش رفت که کلی لیوان کنار ا.ت انبار شدن
کارن بدون هیچ ریاکشن خاصی گفت : توقع نداشته باش به حرفت اهمیت بدم تو یه سرماخوردگی ساده نگرفتی ا.ت ، پس هیچی نگو بزار کارم رو بکنم . نگران لیوان ها هم نباش خودم ترتیبش رو میدم
ا.ت هیچی نگفت و فقط خندید از لحن کارن معلوم بود خیلی. نگرانه ولی به چهره نشون نمیده
کارن لیوان هارو جمع کرد و وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون ا.ت گفت : ممنونم که هستی
کارن : میدونم ، نبودم مرده بودی بچه ( با خنده از اتاق رفت )
ا.ت بعد از رفتن کارن روی تخت دراز کشید و چشماش رو روهم گذاشت تا بتونه حتی شده یکم بخوابه و جلوی فکر کردن به بدبختی هاش رو بگیره
۱ ساعت بعد
ویو کوک
وارد خونه شدم و با بی حوصلگی وارد اتاقم شدم کتم رو انداختم روی صندلی و رفتم روی تخت خودم رو از پشت پرت کردم
دستم رو روی سرم گذاشتم که بعد از چند دقیقه یه نفر در اتاقم رو زد
جونگ کوک : کیه
جولیکا : منم جولیکا
جونگ کوک : ( وای دوباره این دختره هر.زه اومد ) تو دلش
جونگ کوک فقط برای اینکه از ا.ت خبر بگیره به این جولیکا نیاز داشت برای اینکه بتونه ا.ت رو زجر بده
جونگ کوک : بیا تو
جولیکا با عشوه وارد اتاق شد نزدیک جونگ کوک رفت و با بدن نمایی شروع به صحبت کرد
جونگ کوک دستاش رو ستون کرد که در همون حالت دراز کش فقط نصفی از بدنش از روی تخت بلند بشه
یه نگاه حقیر آمیزی به سر تا پای جولیکا کرد
جولیکا دامن خدمتکاریش که تا زانو هاش بود رو کوتاه تر کرده بود و تا زیر با.سنش آورده بود جوری که وقتی خم میشد یا مینشست از دو طرف همه چیزش معلوم بود
دکمه های سر لباسش رو باز گذاشته بود تا س.ینه هاش معلوم بشن
جونگ کوک به پوزخند به جولیکا زد و از شدت هر.زه بودنش تعجب نکرده بود چون خیلی ها اینجوری میان سمتش بعد از پوزخندی که زد جدی شد و گفت
جونگ کوک : خب چیه اومدی همین جوری سی.نت رو بکنی تو چشمم حرفی نداری بزنی پس بیرون ( جدی و سرد )
جولیکا : نه ارباب همچین چیزی نیست کلی حرف دارم براتون ( جولیکا رفت سمت جونگ کوک و کنارش نشست )
پاش رو انداخت روی پاش و لباسش بالا رفت و میخواست نظر جونگ کوک رو به پایین تنش جلب کنه
جولیکا : امروز حال ا.ت بعد از رفتن شما بد شد و بعدش تهیونگ دکتر آورد و حالش رو خوب کرد و الان ا.ت داخل اتاقشه ( عشوه )
جونگ کوک که حالا دستاش روی زانو هاش بود و از اول صحبت های جولیکا اصلا به قیافش یا حتی بدنش نگاه نکرده بود گفت
جونگ کوک : تموم شد ؟
جولیکا که فکر میکرد تا الان جونگ کوک دلش میخواد به اون دست بزنه با تعجب گفت
جولیکا : بله ؟
جونگ کوک : کری چندبار یک چیز رو تکرار نمیکنم ( از جاش بلند شد و ادامه داد) یه دو کلمه میخوای حرف بزنی نمیری اینقدر با اه و نا.له میگیش
جولیکا : مگه شما خوشتون نمیاد ( با عشوه )
جونگ کوک خیلی سعی کرده بود آروم باشه اونم بخاطر اینکه بهش نیاز داشت تا به اهدافش برسه ولی دیگه تحمل نکرد و گفت
جونگ کوک : میدونی من تا حالا خیلی آدم مثل تو دیدم خیلی ولی جرعت نداشتن روی تخت من بشینن و با من اینجوری حرف بزنن حالا گمشو بیرون ( داد)
جولیکا ترسیده از جاش بلند شد و بدو رفت بیرون
جونگ کوک به در بسته نگاه انداخت و بعدش زد زیر خنده
جونگ کوک : هاهههه ... همه دخترا مثل همن
رفت سمت کمد و شیشه ویسکی رو برداشت و رفت سمت بالکن دستش رو کرد داخل جیبش و با اون یکی دستش یعنی دست راستش که داخلش بطری بود رو بالا آورد و شروع به خوردن ویسکی کرد
جونگ کوک : همه مثل هم بودن ولی .... سوفیا تو برام فرق داشتی .... کاری کردی که توهم از چشمم افتادی ....ولی بازم هرکاری میکنم نمیتونم خاطراتم با تورو پاک کنم ....لعنت به این عشق لعنت به من لعنت به تو
و با عصبانیت تند تند نوشیدنی میخورد
جونگ کوک این حرف هارو میزد ولی خودش خبر نداشت که داره سوفیا رو پاک فراموش میکنه .
همین جوری نوشیدنی میخورد که یهو .....
- ۳۰.۴k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط