Dark Blood p3

ویو ا/ت :
ماشین توی سکوت بود نه من چیزی می گفتم و نه اون
+ شاید اون با پدرم فرق ....... نه نه همه مافیا ها شبیه همن الانم باید به این فکر کنم که چه جوری از اونجا فرا کنم ( توی ذهنش )
جهیون × چرا دارم این کارا رو میکنم من که به اندازه کافی خوبی کردم حالا چرا می خوام اونو به خونم ببریم تازه خونه ای که به غیر از خودم و بادیگارد هام هیچ کس دیگه ای تا حالا اونجا نرفته ( توی ذهنش )
بلاخره به خونه ویلایی که راجبش میگفت رسیدیم بادیگارد دوباره داشت به سمتم میومد
+ نه نه خودم میام نیازی نیست
نمیدونم چرا این حرفو بهش زدم انگاری که راضی بودم ولی بازم همه ی اینا بخاطر فرار از اونجا بود ، اون بدون اینکه چیزی بگه جلوتر رفت منم به همراه بادیگارد هایی که پشتم بودن و کل حواس شون بهم بود وارد خونه شدم
خدمتکار : خوش اومدین خانم 😊
+ زیاد هم نیومدم ( زیر لب )
خدمتکار : چیزی میخواین ؟
+ نه نه
بادیگارد ها منو به یک اتاقی توی طبقه بالا بردن در رو روم قفل کردن و خودشون هم جلوی در وایسادن
+ حس برده بودن میکنم ( توی ذهنش )
+ وای اینجا چقدر محافظ شدس حالا من چطوری از اینجا فرار کنم
همه جای اتاق رو دیدم ولی حتی یک سوراخ موشی هم نداشت روی تخت ولو شدم و چشمام رو روی هم گذاشتم
ویو جیک :
نمی دونستم باید بهش چی بگم یا چه جوابی بهش بدم پس بدون هیچ حرفی به اتاق کارم رفتم نشستم پشت میز کارم و سرم رو روی میز گذاشتم
× حتی نمیدونم باید چیکار کنم ( توی ذهنش )
با صدای در سرم رو از روی میز برداشتم
خدمتکار : ارباب شام حاضره
× باشه میز رو حاضر
خدمتکار : به مهمون تون هم خبر بدم ؟
× بعد از اینکه میز رو حاضر کردی بهش خبر بده
خدمتکار : چشم
چطوری میخوام باهاش شام بخورم
ویو ا/ت :
خدمتکار : می تونم بیام داخل
با صدای خدمتکار چشمام رو باز کردم چطوری خوابم برده بود سریع پاشدم و نشستم
+ بله بله
خدمتکار اومد داخل
خدمتکار : خانم شام حاضره ارباب گفتن که شما هم بیاین
+ چطوری میتونه باهام شام بخوره ( توی ذهنش )
+ من شام نمی خورم ( به خدمتکار )
خدمتکار : اما .......
+ گفتم که نمیخوام با اون شام بخورم
خدمتکار بدون هیچ حرفی رفت نمیدونستم میخوام چطوری با یک مافیا هم خونه بشم و سر یک میز بشینم
+ از این وضعیت متنفرم ( توی ذهنش )
ویو جیک :
دیگه به اون چیزا فکر نکردم ، لباسمو عوض کردم و نشستمو شروع کردم به کاغذ بازی اما با صدای در کاغذ ها رو کنار گذاشتم
خدمتکار : ارباب ببخشید مزاحم شدم میتونم بیام داخل
× بیا
خدمتکار : ارباب خانم نمیخوان شام بخورن
× خب
خدمتکار : میگن نمیخوان با شما غذا بخورن
× باشه من حلش میکنم میتونی بری
خدمتکار : چشم
خدمتکار : برای اولین بار ارباب عصبانی نشدن و سرم داد نزدن ( توی ذهنش با کمی خوشحالی )
ویو ا/ت :
داشتم توی اتاق قدم می زدم
+ وای چقدر گرمه ........ بهتره برم یکم هوای تازه بخورم
+ رفتم سراغ بالکن و دستم رو روی دستگیره گذاشتم
+ آه راستی یادم رفت بود که قطعا در بالکنم .......
که یک دفعه در باز شد
+ درش بازه ( با خوشحالی )
با خوشحالی رفتم تو بالکن و دنبال یک راهی گشتم تا فرار کنم همین جوری داشتم به این ور و اون ور نگاه می کردم تا راهی پیدا کنم که ........
ویو جیک :
× حقم داره که باهام شام نخوره اما نمیزارمم تنهایی شام بخوره
از اتاقم بیرون اومدم و به اتاق اون رفتم وقتی در رو باز کردم دیدم که توی بالکنه کاری نکردم و فقط داشتم از دور نگاهش می کردم که دیدم تعادلش رو از دست داد و داشت می افتاد که سریع به سمتش دویدم و از پشت گرفتمش ( نکته : دستش رو انداخت دور کمرش و جوری بود که تقریبا ا/ت در آغوشش بود ) یک مدت کوتاهی همینجوری داشتیم بهم نگاه می کردیم که
+ ولم کن
و هل ام داد
× حواست کجاست نزدیک بود که بیوفتی
+ اینش به شما مربوط نمیشه
× ولی من نجاتت دادم پس بهمم مربوط میشه
+ دنبال چی هستی ؟
هیچی بهش نگفتم و در حالی که داشتم از اتاق خارج میشدم
× بیا سر میز شام
+ من با تو هیچ جایی نمیام
× میدونی اگه نیاین چطوری میارمت
ا/ت : چیزی بهش نگفتم و فقط داشتم از پشت بهش نگاه می کردم
× من الان میرم یک کاری دارم بعدش هم میام سر میز انتظار دارم قبل من اونجا باشی
و از اتاق خارج شدم
ویو ا/ت :
+ انتظارم دارم قبل من اونجا باشی ( اداش رو دراورد )
+ ازت منتفرم تو هم مثل تمام مافیا ها رو مخ و سنگ دلی ( با داد )
می خواستم دوباره لجبازی کنم و نرم باهاش شام بخورم ولی می‌دونستم دوباره می خواد اون غول صحرایی رو بفرسته دنبالم برای همین از اتاق بیرون اومدم ، وقتی بیرون اومدم دیدم دو تا خدمتکار جلوی در اتاق وایسادن
خدمتکار ها : بیاین تا راه رو نشون تون بدیم
+ لعن~تی ( آروم و زیر لب )
مجبور شدم دنبال شون برم ........

پارت چهارم رو با ۵ تا لایک میزارم 🥰❤️

درخواست = کامنت 😊❤️
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱۱

عشق بی پایان

مافیای من

فیک تهیونگ

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

ددی خون آشام من

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط