عشق بی پایان قسمت بیست و هشتم
قسمت بیست و هشتم:
هیون باخودش گفت:چی آسلی غیب شده نباید یهجین رو نگران کنم نباید بفهمه آسلی غیب شده
یهجین:هیون جونگ شی انگار تو فکر رفتید
هیون:چی نه باشه پس خسته بوده رفته خونه
یهجین:حتما همینطوره
هیون:خدافظ
هیون رفت و سوار ماشینش شد و رفت آسلی بهوش اومد توی یه خونه ی نوساز بود خواست تکون بخوره که دید به صندلی بسته شده شوکه شد داشت سعی میکرد دستاش رو باز کنه که کسی دستش رو به موهای آسلی کشید
اون شخص:به به آسلی خانم بیدار شدی
آسلی صدای اون شخص رو شناخت و برگشت
و دید اون شخص لی ته ری بود(همون ایموگی توی روباه نه دم)آسلی هول کرد سریع داشت دستاشو تلاش میکرد باز کنه که لی ته ری دستاش رو گذاشت رو شونه های آسلی
آسلی:به من دست نزن دستتو بکش کنار
لی ته ری:باشه هرطور راحتی
لی ته ری رفت روی صندلی رو به روی آسلی نشست
آسلی:پس اون پیرزن و اون دختره همش نقشه ی تو بود اون دخترش نبود مگه نه اون همش یه سناریو ساختگی بود برای اینکه منو بیاری اینجا از جونم چی میخوای هان؟ ازم چی میخوای
لی ته ری:باشه باشه آروم آره همش نقشه ی من بود اما الان نمیتونی موفقیتم رو ببینی نمیتونی ببینی الان تورو بدست اوردم و خوشحالم
آسلی:خوشحالی؟ از اینکه منو دزدیدی خوشحالی؟ اینکار آدم رباییه چطور تونستی یه همچین کاری بکنی تو چرا بیخیال من نمیشی
لی ته ری:آره چرا نباشم وقتی حالا دوباره پیدات کردم عزیزم
آسلی:به من نگو عزیزم من هیچ وقت دوستت نداشتم و نخواهم داشت خوشبختانه پدرم بلاخره متوجه شد خانواده تو کی هستن همون بهتر که با تو ازدواج نکردم
لی ته ری:اینا همش تقصیر تو بود اگه تو به پدرت مارو لو نمیدادی اینجوری نمیشد
آسلی:منم بهت هشدار داده بودم به پدرم لوتون میدم اون موقع تو و اون خانواده ات نمیتونستید کاری بکنید منم در امان بودم ولی حالا چی از چونچئون دنبال میگردی و حالا دوباره گرفتار تو شدم
لی ته ری:باشه باشه اعصبانی نشو آسلی من دوستت دارم باید چیکار کنم تا متوجه بشی
آسلی:منم دوستت نداشتم تو چرا نمیفهمی من دوستت ندارم من یکی دیگه رو دوست دارم
لی ته ری:اون پسر کیه نکنه همون اون پسره هست که اون روز توی بیمارستان مانع کار من شد
آسلی:اون مانع تو نشد اون منو نجات داد از دست تو
لی ته ری:اون پسر چی داره که من ندارم اون پسر کیه که انقدر عاشقشی عشق اون جلو چشمتو گرفته نمیتونی باور کنی منم دوستت دارم
آسلی:هیچی هرکی شخصیت خودشو داره نه خیر من قبلا هم بهت گفتم بمیرمم با تو نمیمونم از دستت فرار میکنم
لی ته ری:آسلی یادته اون موقع خانواده هامون چقدر باهم خوش بودن یادته چقدر باهم خوب بودیم
آسلی:آره اما این چه ربطی به الان داره من حتی اون موقع یه بار هم بهت فکر نکردم فقط به چشم دوست میدیدمت
هیون باخودش گفت:چی آسلی غیب شده نباید یهجین رو نگران کنم نباید بفهمه آسلی غیب شده
یهجین:هیون جونگ شی انگار تو فکر رفتید
هیون:چی نه باشه پس خسته بوده رفته خونه
یهجین:حتما همینطوره
هیون:خدافظ
هیون رفت و سوار ماشینش شد و رفت آسلی بهوش اومد توی یه خونه ی نوساز بود خواست تکون بخوره که دید به صندلی بسته شده شوکه شد داشت سعی میکرد دستاش رو باز کنه که کسی دستش رو به موهای آسلی کشید
اون شخص:به به آسلی خانم بیدار شدی
آسلی صدای اون شخص رو شناخت و برگشت
و دید اون شخص لی ته ری بود(همون ایموگی توی روباه نه دم)آسلی هول کرد سریع داشت دستاشو تلاش میکرد باز کنه که لی ته ری دستاش رو گذاشت رو شونه های آسلی
آسلی:به من دست نزن دستتو بکش کنار
لی ته ری:باشه هرطور راحتی
لی ته ری رفت روی صندلی رو به روی آسلی نشست
آسلی:پس اون پیرزن و اون دختره همش نقشه ی تو بود اون دخترش نبود مگه نه اون همش یه سناریو ساختگی بود برای اینکه منو بیاری اینجا از جونم چی میخوای هان؟ ازم چی میخوای
لی ته ری:باشه باشه آروم آره همش نقشه ی من بود اما الان نمیتونی موفقیتم رو ببینی نمیتونی ببینی الان تورو بدست اوردم و خوشحالم
آسلی:خوشحالی؟ از اینکه منو دزدیدی خوشحالی؟ اینکار آدم رباییه چطور تونستی یه همچین کاری بکنی تو چرا بیخیال من نمیشی
لی ته ری:آره چرا نباشم وقتی حالا دوباره پیدات کردم عزیزم
آسلی:به من نگو عزیزم من هیچ وقت دوستت نداشتم و نخواهم داشت خوشبختانه پدرم بلاخره متوجه شد خانواده تو کی هستن همون بهتر که با تو ازدواج نکردم
لی ته ری:اینا همش تقصیر تو بود اگه تو به پدرت مارو لو نمیدادی اینجوری نمیشد
آسلی:منم بهت هشدار داده بودم به پدرم لوتون میدم اون موقع تو و اون خانواده ات نمیتونستید کاری بکنید منم در امان بودم ولی حالا چی از چونچئون دنبال میگردی و حالا دوباره گرفتار تو شدم
لی ته ری:باشه باشه اعصبانی نشو آسلی من دوستت دارم باید چیکار کنم تا متوجه بشی
آسلی:منم دوستت نداشتم تو چرا نمیفهمی من دوستت ندارم من یکی دیگه رو دوست دارم
لی ته ری:اون پسر کیه نکنه همون اون پسره هست که اون روز توی بیمارستان مانع کار من شد
آسلی:اون مانع تو نشد اون منو نجات داد از دست تو
لی ته ری:اون پسر چی داره که من ندارم اون پسر کیه که انقدر عاشقشی عشق اون جلو چشمتو گرفته نمیتونی باور کنی منم دوستت دارم
آسلی:هیچی هرکی شخصیت خودشو داره نه خیر من قبلا هم بهت گفتم بمیرمم با تو نمیمونم از دستت فرار میکنم
لی ته ری:آسلی یادته اون موقع خانواده هامون چقدر باهم خوش بودن یادته چقدر باهم خوب بودیم
آسلی:آره اما این چه ربطی به الان داره من حتی اون موقع یه بار هم بهت فکر نکردم فقط به چشم دوست میدیدمت
- ۹.۶k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط