ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
chapter:2
P.10
ته جونگ:خوبه
....
سویون:امروز دلشوره عجیبی دارم
ته مین:منم همینطور
کانگ وو:من که چیزی احساس نمیکنم
ته مین:تو خیلی بی خیالی
کانگ وو:چون بعد تمرینایی که با بابام داشتم مطمئنم هرچی بشه میتونم از خودم و اطرافیانم محافظت کنم
سویون:تو فقط یه پسر بچهی 16 ساله ای کانگ وو هرچیم بشه به این راحتیا نمیتونی ته جونگو شکست بدی
کانگ وو:اگه شکست بدم چی چیکار میکنی
سویون:شرت میبندم که نمیتونی تو حتی نمیتونی یه ادم عادی رو بزنی اگه بتونی بهت اجازه میدم منو خر صدا بزنی
کانگ وو:قبوله*نیشخند
همون لحظه صدای تیر اندازی از حیاط بلند شد
ته مین:چه خبره
سریع از سالن خارج شدن و با دیدن اون صحنه شوکه شدن
کانگ وو:پس حمله کردن ولی چرا اینجا
سویون:وقتی میگم خنگی قبول نمیکنی چون تو پسر جئون جونگ کوکی و اینجا درس میخونی
کانگ وو:خیل خب خانم باهوش
کم کم بادیگاردا افتادن زمین
ته مین:کارت تمومه داداش
کانگ وو:فکر نکنم ..
کیفشو داد به ته مین و رفت سمت بادیگاردای ته جونگ
کانگ وو:شما اینجا چیکار دارین
-هی پسر ما کاری به کسی نداریم فقط اومدیم کانگ وو رو ببریم درخواست ارباب ته جونگه اون کجاست
کانگ وو:کانگ وو منم
-چه بهتر دنبالمون بیا
کانگ وو:هه چرا باید با شما بیام؟
-ببین پسر مجبوری کاری نکن به زور ببریت همه بادیگارداتم که مردن کسی نیست ازت محافظت کنه بچه
کانگ وو:هه نه بابا
-چرا اینهمه بیخیالی تو انگار چیکار میتونی بکنی هرچیم باشه زورت به ما نمیرسه بچه پس مجبورمون نکن
کانگ وو:که اینطور مگه میخواین چیکار کنین بهم شلیک کنین؟وای خیلی ترسیدم مامان کجایی اخ...هه اگه میتونین بدون اسلحه بیاین جلو
-رومخ...باشه اسلحه هارو بندازین و بگیرینش
خودش رفت به ماشین تکیه داد و بقیه بادیگاردا اروم میرفتن سمت کانگ وو اما اون خیلی خونسرد وایساده بود
-این بچه عین پدرشه چطور تو همچین موقعیتی اینهمه خونسرده اونم یه بچهی بی جون
کانگ وو:چرا عین لاک پشت راه میرین یکم عجله کنین من کلاس دارم
و بادیگاردا یکی یکی بهش حمله کردن اما با دیدن اون صحنه همه متعجب شدن هرکی که جلو میرفت فقط با دوتا ضربه پخش زمین میشد صدای مشتاش تو کل حیاط پیچید طوری ضربه میزد که تن همه به لرزه می افتاد
=چ چطوری....باید به ارباب خبر بدم
-میدونستم اون یه پسر عادی نیست باید به ارباب خبر بدم
=جواب بدین ارباب جواب بدین
کوک:الو
=ا ارباب پسرتون
کوک:پسرم چی نکنه حمله کردن بلایی سر کانگ وو اومده ؟تو خطره؟
=نه ارباب اینطوری که من میبینم بادیگاردای دشمن تو خطرن
کوک:چی داری میگی
=ارباب کانگ وو هرکی میره جلو رو پخش زمین میکنه واقعا انتظار نداشتم اون...اون خیلی ترسناک شده دقیقا مثل شما شده حس میکنم به جای کانگ وو شما اینجایین
کوک:چی داری میگی
=ارباب بهتره خودتون ببینین لطفا سریع بیاین اینجا
.
-ا ارباب
ته جونگ:چیشده گرفتینش
-ن نه ارباب اون..اون یه پسر بچه عادی نیست اون داره هممونو میزنه زور ماها بهش نمیرسه انگار خود جئون اینجاست
ته جونگ:لعنتی
....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
chapter:2
P.10
ته جونگ:خوبه
....
سویون:امروز دلشوره عجیبی دارم
ته مین:منم همینطور
کانگ وو:من که چیزی احساس نمیکنم
ته مین:تو خیلی بی خیالی
کانگ وو:چون بعد تمرینایی که با بابام داشتم مطمئنم هرچی بشه میتونم از خودم و اطرافیانم محافظت کنم
سویون:تو فقط یه پسر بچهی 16 ساله ای کانگ وو هرچیم بشه به این راحتیا نمیتونی ته جونگو شکست بدی
کانگ وو:اگه شکست بدم چی چیکار میکنی
سویون:شرت میبندم که نمیتونی تو حتی نمیتونی یه ادم عادی رو بزنی اگه بتونی بهت اجازه میدم منو خر صدا بزنی
کانگ وو:قبوله*نیشخند
همون لحظه صدای تیر اندازی از حیاط بلند شد
ته مین:چه خبره
سریع از سالن خارج شدن و با دیدن اون صحنه شوکه شدن
کانگ وو:پس حمله کردن ولی چرا اینجا
سویون:وقتی میگم خنگی قبول نمیکنی چون تو پسر جئون جونگ کوکی و اینجا درس میخونی
کانگ وو:خیل خب خانم باهوش
کم کم بادیگاردا افتادن زمین
ته مین:کارت تمومه داداش
کانگ وو:فکر نکنم ..
کیفشو داد به ته مین و رفت سمت بادیگاردای ته جونگ
کانگ وو:شما اینجا چیکار دارین
-هی پسر ما کاری به کسی نداریم فقط اومدیم کانگ وو رو ببریم درخواست ارباب ته جونگه اون کجاست
کانگ وو:کانگ وو منم
-چه بهتر دنبالمون بیا
کانگ وو:هه چرا باید با شما بیام؟
-ببین پسر مجبوری کاری نکن به زور ببریت همه بادیگارداتم که مردن کسی نیست ازت محافظت کنه بچه
کانگ وو:هه نه بابا
-چرا اینهمه بیخیالی تو انگار چیکار میتونی بکنی هرچیم باشه زورت به ما نمیرسه بچه پس مجبورمون نکن
کانگ وو:که اینطور مگه میخواین چیکار کنین بهم شلیک کنین؟وای خیلی ترسیدم مامان کجایی اخ...هه اگه میتونین بدون اسلحه بیاین جلو
-رومخ...باشه اسلحه هارو بندازین و بگیرینش
خودش رفت به ماشین تکیه داد و بقیه بادیگاردا اروم میرفتن سمت کانگ وو اما اون خیلی خونسرد وایساده بود
-این بچه عین پدرشه چطور تو همچین موقعیتی اینهمه خونسرده اونم یه بچهی بی جون
کانگ وو:چرا عین لاک پشت راه میرین یکم عجله کنین من کلاس دارم
و بادیگاردا یکی یکی بهش حمله کردن اما با دیدن اون صحنه همه متعجب شدن هرکی که جلو میرفت فقط با دوتا ضربه پخش زمین میشد صدای مشتاش تو کل حیاط پیچید طوری ضربه میزد که تن همه به لرزه می افتاد
=چ چطوری....باید به ارباب خبر بدم
-میدونستم اون یه پسر عادی نیست باید به ارباب خبر بدم
=جواب بدین ارباب جواب بدین
کوک:الو
=ا ارباب پسرتون
کوک:پسرم چی نکنه حمله کردن بلایی سر کانگ وو اومده ؟تو خطره؟
=نه ارباب اینطوری که من میبینم بادیگاردای دشمن تو خطرن
کوک:چی داری میگی
=ارباب کانگ وو هرکی میره جلو رو پخش زمین میکنه واقعا انتظار نداشتم اون...اون خیلی ترسناک شده دقیقا مثل شما شده حس میکنم به جای کانگ وو شما اینجایین
کوک:چی داری میگی
=ارباب بهتره خودتون ببینین لطفا سریع بیاین اینجا
.
-ا ارباب
ته جونگ:چیشده گرفتینش
-ن نه ارباب اون..اون یه پسر بچه عادی نیست اون داره هممونو میزنه زور ماها بهش نمیرسه انگار خود جئون اینجاست
ته جونگ:لعنتی
....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
- ۱.۰k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط