پارت جدید

سیلام
میخوام دوباره پارت بدم
تصویر رو اشتباه گذاشته بودم درستش کردم
بگید اسم سناریو چی باشهههه
شروع
.
.
.
ویو یویی :
همش گریه می‌کردم ناخواسته اشکام از چشمام می‌ریخت
مایکی میگفت از آدم های ضعیف بدش میاد اگر گریه کنم یعنی منم ضعیفم ؟
یعنی مایکی دیگه نمیخواد باهام دوست باشه ؟
یعنی دوباره تنها میشم ؟
بیخیال...
این سرنوشته منه
یویی یعنی تنها...
هیچوقت قرار نیست از شر همچین تقدیری راحت بشم هیچ آینده ای در انتظار من نیست جز...
تنهایی...
این پرخاش ها باعث شد اشک هام قطع بشن انقدر گریه کرده بودم که چشمام قرمز شده بود
من دیگه کاملا ناامید شده بودم
من دیگه این سرنوشت تاریک رو می‌پذیرم
من مطمئنم ایزانا و کاکوچو از یتیم خونه فرار کردن

.بچه ها اینجا داستان یکم فرق داره و کاکوچو و ایزانا زودتر از یتیم خونه میرن.

بالاخره رسیدیم
با دیدن یتیم خونه خاطراتم زنده شد هرچند دیگه قرار نیست این خاطرات برای من رنگی باشه
همچی...
سیاه و سفید شده
هیچ رنگی جز این رنگ ها نمیتونم تشخیص بدم
من...
چرا اینجوری شدم
سرم بشدت درد میکرد
اون پلیس من رو به یتیم خونه برد
درست حدس زده بودم کاکوچو و ایزانا از یتیم خونه رفته بودن
من دوباره تنها شدم
رفتم توی اتاق و نشستم روی تخت و توی تنهایی سیاه خودم غرق شدم


دوسال گذشت و من فقط بخاطر غذا خوردن از اتاقم بیرون میومدم همیشه توی اتاق بودم و حاضر نبودم از اتاق بیرون بیام
خیلی لاغر و ضعیف شده بودم مطمئن بودم اگر مایکی من رو ببینه ازم بدش میاد
تو این دوسال نتونستم از فکر مایکی و دوستام بیرون بیام
ولی یک چیز بود که به من قدرت میداد
اتش انتقام باعث شده بود اگر کسی اذیتم می‌کرد به راحتی بکشمش با اینکه چیزی نمیخورد و خیلی لاغر شده بودم ولی هنوز با قدرتم میتونستم حتی آدم هم بکشم
دلم میخواست از اون پلیسی که من رو بل اینجا آورده انتقام بگیرم طوری که فراموش نکنه
( یک چیزی هم باید بهتون بگم یویی بزرگ ترین بچه ی یتیم خونست ولی بچه های کوچیک تر از یویی هم هستن و اینکه کاکوچو ایزانا دوسال از یویی بزرگ ترن )
.
.
ویو کاکوچو و ایزانا :
( راستی الان قیافه ایزانا و کاکوچو مثل اون موقعی هستش که ایزانا مامانش رو دید )
ایزانا : چی شده کاکوچو چرا تو فکری ؟
کاکوچو : نمیدونم چرا ولی دلم میخواد به یتیم خونه سر بزنم
ایزانا : اگر بخوای میتونیم بریم آخه یک حس عجیبی به منم میگه باید یکبار دیگه به اونجا بریم
کاکوچو : پس بیا راه بیوفتیم
رسیدیم یتیم خونه و رفیتم داخل
خانم مسئول اونجا : او بچه ها شما برگشید
کاکوچو با یک لبخند کوچیک: آره اومدیم یک سر به اینجا بزنیم
خانم : یک خبری براتون دارم
ایزانا : چه خبری ؟
خانم : یویی برگشته !
ایزانا و کاکوچو : چی !!!
خانم : یویی برگشته و الان توی اتاق آخر راهرو هستش ولی..
ایزانا و کاکوچو نذاشتن حرف خانمه تموم بشه و بدو بدو رفتن سمت اتاق یویی و محکم در رو باز کردن
یویی روی صندلی میز تحریر نشسته بود و داشت کتاب میخوند سرش رو برگردوند و با چشم های گرد شده به کاکوچو و ایزانا زل زد
یویی : اون زخم ، اون گوشواره ها خیلی آشنا هستن
کاکوچو و ایزانا به سمت یویی دویدن و محکم اون رو بغل کردن
کاکوچو : دلمون برات تنگ شده بود
یویی لبخند تلخی زد و گفت : منم همینطور
و یویی هم کاکوچو و ایزانا رو بغل کرد
ایزانا : چرا تنهامون گذاشتی ؟
یویی : شب قبل از اینکه برم رو یادتونه ؟

فلش بک :
کرمم گرفت بقیش پارت بعد 🤓

.
.
.
پایان این پارت•
امیدوارم خوشتون بیاد ☆
تا بعد جانه ♡
دیدگاه ها (۱۷)

stolen

اتاق هفتمپارت اولوقتی پامون گذاشتیم توی خونه یه حس عجیبی داش...

فکت توکیو ریونجرز

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

پارت ۱۳#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم ●●●●●●●●●■■■■○■■■...

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

پارت چهارم:اشک هات دوباره سرازیر شدهوسوک آروم پرسید:میتونم ب...

پارت جدید ..زندگی شیرین...

پارت 34رمان عشق مدرسه ای ⭐ویو ات: دلقک لباس ات رو تنش کرد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط