چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان، نهان شده در جسم پر ملال منی
چنین که می گذری تلخ بر من از سر قهر
گمان برم که غم انگیز ماه وسال منی
خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی
ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم
سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی
چو آرزو به دلم خفته ای همیشه و حیف
که آرزوی فریبنده ی محال منی
هوای سرکشی ای طبع من، مکن! که دگر
اسیر عشقی و مرغ شکسته بال منی
چو جان، نهان شده در جسم پر ملال منی
چنین که می گذری تلخ بر من از سر قهر
گمان برم که غم انگیز ماه وسال منی
خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی
ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم
سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی
چو آرزو به دلم خفته ای همیشه و حیف
که آرزوی فریبنده ی محال منی
هوای سرکشی ای طبع من، مکن! که دگر
اسیر عشقی و مرغ شکسته بال منی
- ۵.۰k
- ۰۹ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط