پارت۱۱|تاج و خون
پارت۱۱|تاج و خون
طبیب:امگاتون باردار هستن
تهیونگ برای لحظه ای به صورت نگران و خوشحال طبیب و بعد به صورت رنگ پریده کوک نگاه کرد.
چند دقیقه نگذشت که حال کوک دوباره بد شد.
تهیونگ:کوک حالت خوبه
کوک سرش را به سمت تهیونگ چرخوند:طبیب چی میگه ته یعنی ما قراره بچه دار بشیم؟
تهیونگ:انگار که همینطوره...
کوک:ولی اگه قصر بفهمه بچه تورو من قراره به دنیا بیارم چی میشه؟
تهیونگ:اتفاقی نمیوفته طبق چیزی که پدر گفت مینهو از قصر میره و تو پاپای بچم میشی
کوک اشکش پایین اومد و تهیونگ را محکم مغل کرد
تهیونگ هم دستش را دور اون کرد و فشارش داد.
تهیونگ:نمیزارم کسی بهت آسیب برسونه تو الان دیگه هم مال منی هم پاپای بچم.
کوک لبخندی زد.
و برای اولین بار رایحه گل رز تهیونگ با رایحه خاک بارون خورده کوک در هوا پخش شد طوری که وقتی نفس میکشیدی هوای خنک و بوی خوش گل رز را حس میکردی.
تهیونگ:میخوام اولم پدرم بفهمه
تو اینجا باش برم پدرمو بیارم.
چند دقیقه بعد پدر با چهره ای نگران وارد اتاق کوک شد.
پدر:کوک حالت خوبه چرا رنگت انقدر پریده؟ طبیب مگه نگفتم حواست بهش باشه
کوک:عالیجناب نگران نباشین من خوبم.
طبیب:باید خبری خوبی رو بهتون بگم سربرم
پدر:بگو ببینم زود باش تا مرز سکته نرفتم.
تهیونگ خنده ای کرد:پدر شما دارین صاحب نوه میشین
پدر:چی از کی مینهو؟چرا بهم نگفت
تهیونگ:نه از مینهو نه از کوک.
پدر:چی-چی گفتی؟
کوک:من-از شاهزاده باردارم...
پدر:پسرم کوک!چرا زود تر بهم نگفتی
کوک:منو ببخشید عالیجناب من فک میکردم شما خشمگین بشین
پدر لبخندی زد:اتفاقا خیلی خوشحالم چون پسرم از کسی که عاشقش بود فرزند خواهد داشت...
و کسی که از پشت در همه ماجرا را شنیده بود. نقشه های پلیدش قرار بود همه چیز را تغییر دهد...
انگار فیک رو دوست ندارین😢؟
حمایت کنین دیگه
۲۵لایک
۴۵کامنت
نداریم بازنشر.
طبیب:امگاتون باردار هستن
تهیونگ برای لحظه ای به صورت نگران و خوشحال طبیب و بعد به صورت رنگ پریده کوک نگاه کرد.
چند دقیقه نگذشت که حال کوک دوباره بد شد.
تهیونگ:کوک حالت خوبه
کوک سرش را به سمت تهیونگ چرخوند:طبیب چی میگه ته یعنی ما قراره بچه دار بشیم؟
تهیونگ:انگار که همینطوره...
کوک:ولی اگه قصر بفهمه بچه تورو من قراره به دنیا بیارم چی میشه؟
تهیونگ:اتفاقی نمیوفته طبق چیزی که پدر گفت مینهو از قصر میره و تو پاپای بچم میشی
کوک اشکش پایین اومد و تهیونگ را محکم مغل کرد
تهیونگ هم دستش را دور اون کرد و فشارش داد.
تهیونگ:نمیزارم کسی بهت آسیب برسونه تو الان دیگه هم مال منی هم پاپای بچم.
کوک لبخندی زد.
و برای اولین بار رایحه گل رز تهیونگ با رایحه خاک بارون خورده کوک در هوا پخش شد طوری که وقتی نفس میکشیدی هوای خنک و بوی خوش گل رز را حس میکردی.
تهیونگ:میخوام اولم پدرم بفهمه
تو اینجا باش برم پدرمو بیارم.
چند دقیقه بعد پدر با چهره ای نگران وارد اتاق کوک شد.
پدر:کوک حالت خوبه چرا رنگت انقدر پریده؟ طبیب مگه نگفتم حواست بهش باشه
کوک:عالیجناب نگران نباشین من خوبم.
طبیب:باید خبری خوبی رو بهتون بگم سربرم
پدر:بگو ببینم زود باش تا مرز سکته نرفتم.
تهیونگ خنده ای کرد:پدر شما دارین صاحب نوه میشین
پدر:چی از کی مینهو؟چرا بهم نگفت
تهیونگ:نه از مینهو نه از کوک.
پدر:چی-چی گفتی؟
کوک:من-از شاهزاده باردارم...
پدر:پسرم کوک!چرا زود تر بهم نگفتی
کوک:منو ببخشید عالیجناب من فک میکردم شما خشمگین بشین
پدر لبخندی زد:اتفاقا خیلی خوشحالم چون پسرم از کسی که عاشقش بود فرزند خواهد داشت...
و کسی که از پشت در همه ماجرا را شنیده بود. نقشه های پلیدش قرار بود همه چیز را تغییر دهد...
انگار فیک رو دوست ندارین😢؟
حمایت کنین دیگه
۲۵لایک
۴۵کامنت
نداریم بازنشر.
- ۶۰۷
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط