#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۲۵: شرط دوم
درِ سالن هنوز کاملاً بسته نشده بود که جونگکوک ایستاد.
همه فکر کردند بحث تمام شده.
اما او برگشت.
آرام.
نگاهش دوباره روی پدرش قفل شد.
_ باشه.
پادشاه ابرو بالا انداخت.
_ باشه؟
جونگکوک سر تکان داد.
_ قبوله. سه روز دیگه، با پدر و مادر سوآ برمیگردم.
سکوتی کوتاه.
بعد صدایش کمی پایینتر اما محکمتر شد:
_ ولی منم یه شرط دارم.
تهیونگ زیر لب گفت:
_ اوه اوه… این تازه جذابه.
پادشاه سرد پرسید:
_ چه شرطی؟
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
_ این سه روز…
نگاهش به دیوارهای بلند و سرد قصر افتاد.
_ من توی این قصر لعنتی نمیمونم.
صدای نفس چند نفر برید.
ملکه با ناباوری گفت:
_ جسارتت حد نداره!
اما جونگکوک ادامه داد:
_ من و سوآ از اینجا میریم.
سوآ شوکه به او نگاه کرد.
_ چی؟
جونگکوک آرامتر گفت:
_ سه روز… بدون نگهبان، بدون قوانین مسخره، بدون اینکه هر قدممون زیر ذرهبین باشه.
بعد مستقیم به پدرش گفت:
_ بعد از سه روز، همراه پدر و مادرش میام.
مکث کرد.
_ و بقیش با خودت.
سکوت سالن سنگین شد.
پادشاه چند لحظه فقط نگاهش کرد.
_ و اگه نیای؟
جونگکوک حتی پلک هم نزد.
_ میام.
یک قدم جلوتر رفت.
_ ولی اگه قراره دربارهی آیندهم تصمیم بگیری، حداقل این سه روز رو مال خودم میخوام.
تهیونگ آهسته زمزمه کرد:
_ این دیگه چکمیت بود.
پادشاه نفس عمیقی کشید.
چند ثانیه گذشت.
بعد آرام گفت:
_ قبول.
همه شوکه شدند.
_ سه روز. اما دقیق سر وقت برمیگردی.
جونگکوک سر تکان داد.
_ برمیگردم.
دست سوآ را گرفت.
این بار بدون مکث.
و اینبار، وقتی درِ قصر پشت سرشان بسته شد…
هیچکس مطمئن نبود بعد از سه روز، همان آدمها برمیگردند یا نه.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۲۵: شرط دوم
درِ سالن هنوز کاملاً بسته نشده بود که جونگکوک ایستاد.
همه فکر کردند بحث تمام شده.
اما او برگشت.
آرام.
نگاهش دوباره روی پدرش قفل شد.
_ باشه.
پادشاه ابرو بالا انداخت.
_ باشه؟
جونگکوک سر تکان داد.
_ قبوله. سه روز دیگه، با پدر و مادر سوآ برمیگردم.
سکوتی کوتاه.
بعد صدایش کمی پایینتر اما محکمتر شد:
_ ولی منم یه شرط دارم.
تهیونگ زیر لب گفت:
_ اوه اوه… این تازه جذابه.
پادشاه سرد پرسید:
_ چه شرطی؟
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
_ این سه روز…
نگاهش به دیوارهای بلند و سرد قصر افتاد.
_ من توی این قصر لعنتی نمیمونم.
صدای نفس چند نفر برید.
ملکه با ناباوری گفت:
_ جسارتت حد نداره!
اما جونگکوک ادامه داد:
_ من و سوآ از اینجا میریم.
سوآ شوکه به او نگاه کرد.
_ چی؟
جونگکوک آرامتر گفت:
_ سه روز… بدون نگهبان، بدون قوانین مسخره، بدون اینکه هر قدممون زیر ذرهبین باشه.
بعد مستقیم به پدرش گفت:
_ بعد از سه روز، همراه پدر و مادرش میام.
مکث کرد.
_ و بقیش با خودت.
سکوت سالن سنگین شد.
پادشاه چند لحظه فقط نگاهش کرد.
_ و اگه نیای؟
جونگکوک حتی پلک هم نزد.
_ میام.
یک قدم جلوتر رفت.
_ ولی اگه قراره دربارهی آیندهم تصمیم بگیری، حداقل این سه روز رو مال خودم میخوام.
تهیونگ آهسته زمزمه کرد:
_ این دیگه چکمیت بود.
پادشاه نفس عمیقی کشید.
چند ثانیه گذشت.
بعد آرام گفت:
_ قبول.
همه شوکه شدند.
_ سه روز. اما دقیق سر وقت برمیگردی.
جونگکوک سر تکان داد.
_ برمیگردم.
دست سوآ را گرفت.
این بار بدون مکث.
و اینبار، وقتی درِ قصر پشت سرشان بسته شد…
هیچکس مطمئن نبود بعد از سه روز، همان آدمها برمیگردند یا نه.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۱.۰k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط