خون آشام شیرین من پارت 13
جر خوردم بیاین یه چیزی اخطار سگ کراشای چویا اگه دلشو دارین بخونین و اینکه هر چقدر خواستین بهم فش بدین از این لحاظ ناراحت نمیشم ولی درمورد دایانا چون خودمم ممکنه ناراحت شم
------_------) - - - - - - - ____-----------------) - -) - - - - - - - - - - - - - - - - _----------------------------_----------------------------
(ویو چویا)
داشتم دیوونه میشدم گفتم :
چویا : دادازای تتشنمه! تشنمه
دازای اروم اومد و یه بوس گرم رو پیشونیم گذاشت و گفت :
دازای : هر وقت کارم باهات تموم شد بهت خون میدم ولی الان تازه دارم شروع میکنم حالا حالا ها باید تو عطش بمونی و تا بهم بگی که وقتی کلاسو پیچوندی کجا رفتی از قرنطینه بیرون نمیای! فهمیدی چیبی خان جونم ؟!
چویا : من که میمیدونم تو خودت میدونی و داداری اذیتم میکنی پپس تا بهم خون ندی نمیگم!
( اخه برادر من چرا انقد لجبازی تو!)
میخواستم جای کبودیو ببینه ولی انگار جواب نداد چون هس میکنم میدونم چی میخواد بگه
دازای : باووشه. از الان شلاق زدنو شروع میکنم تا بهم بگی! امگای مو حنایی من
لعنتی! گورم کنده شد!
(ویو راوی) ( فش دادن به پل از یاد نرود)
دازای دهن چویا رو بست یه احرومی یو کشید ( > - < چی نوشتم) و زنجیرا بالا رفتند و تا حدی که کف پای چویا به زانوهای دازای رسید و بعد شرع کرد به شلاق زدن و چویا هم فقط فریاد میزد
(ویو چویا)
انقد درد و سوزش داره که نمیتونم جلوی فریادامو بگیرم ، لعنتی دیگه داره گریه ام میگیره! باورم نمیشه دارم بخاطر پل لعنتی گریه میکنم! عههههه!
( گفتم به پل فش بدید برین پایین بازم هست 👇👇🙌🙌)
( ویو چویا فردا شب) ( ساعت 11 و نیم شب)
از دیروز دارم به گدال خونی که بخاطر شلاق هاش درست شده بود نگاه میکنم، گفتم امشب همه چیو بهش میگم!
پس خودمو گاز گرفتم اگه خون میخوردم بخاطر بوی خونم متوجه میشد
یکم خون خوردم که در اتاق و باز کرد و پشت سرش هم محکم بست ، میدونستم الان میاد و موهامو میکشه برای همینم خیلی اروم طوری که متوجه نشه نیش هامو دراوردم و دیدم که داره میاد واسه همینم حرفامو چیدم تا اومد مو هامو کشید و گفت
دازای : ببینم کی بهت اجازه داده خودتو گاز بگیری،!
ها؟!!!
چویا : چون کارت داشتم خومو گاز گرفتم وگرنه میدونستم که کسی جز تو حتی پل نباید منو گاز بگیره، خوب میدونم که فقط برای توعم!
دازای : خب؟ منتظرم چیکار داشتی میخوای بهم بگی که وقتی کلاسو پسچوندی کجا رفتی ؟! ( حس میکنم دازای از امن سوالو تکرار کرد، چرا؟)( برید پایین)
( ویو چویا ( همون روزی که کلاس و پیچوند))
الاناس که ساعت 9 شه باید سریع برم
(ویو راوی)
چویا همراه یه بادیگارد و دازنا داشت به سمت کلاسش میرفت که یه پیام دریافت کرد
#سلام داداش کوچولو ، خوبی؟، دازای که اذیتت نمیکنه پشت سرتو ببین #
چویا وقتی برگشت جنازه بادیگارش و دید و دازنایی که تو شک مونده بود و بعد چند لحظه یه پیام دیگه اومد و تا رفت بخونه یک فرد شنل پوش با ماسک اومدو یه چاقو زیر گلوی دازنا گذاش و تو یه چاقو زیر گلوی چویا گذاش و در همین هین که چویا گیج شده بود گفت :..................
گفت
؟ : تو چویایی؟ چویا ناکاهارا ؟
چویا : نه پس عمته اره چطور ( برادر من تو این شرایطم فش میده هه)
مرد قریبه با یه حرکت رو گردن دازنا، دازنا رو بیهوش کرد و چویا تا خواست کاری کنه اون توانایی قدیمی فعال شد و زمزمهی یه نفر شنیده شد
پل : فشار هوا! توانایی فشار هوا ( بچه ها من تو زیر نور ماه فهمیدم تنها چیزایی که میتونن جلوی چویا رو بگیرن دازای با توانایی خنثی بود و پل با فشار هوا)
(ویو چویا)
لعنتی! این عوضیه!؟ اگه توناییش و غیر فعال کنه خودم میکشمش!
پل : سلام داداش کوچولو چند وقت ندیدمت دلم برات تنگ شده بود! ببینم دوست دختر پیدا کردی؟ ( نه تو فصل دو نامزدشه)
مرتیکه هرزه چی میگه ؟!
چویا : خفه شو! مرتیکه با دازنا کاری نداشه باش! اینطوری دازای ولت نمیکنه! نکنه یادت رفته من ماله ( بچه ها این هی مبگه من ماله دازایم مربوط به فصل دوعه چیز میز نپرسین حال ندارم گذشته ی چویا و دایانا تو فصله دوعه حالا حالا نمیرسیم) دازایم ؟! هانننن؟
پل : نه یادمه ولی خیته شدم یا تو یا دازنا اگه دازنا رو بهم بدی ولت میکنم ولی اگه خودتو بهم بدی دازنا رو ول میکنم، تو که نمیخوای یه دختر کوچولویی مثل دازنا رو برده کنی هان؟ چون قطعا میفروشمش ( مرتیکه عوضی اگه دستم بهت برسه!)
چویا : خفه شو مرتیکه! منو و دازنا هر دوتامون برای دازاییم حق نداری بهمون دست بزنی!
وقتی این حرفو زدم چاقو به گلوم نزدیکتر شد از طرز نگهداشتنش..............
_______________-_____-_______________
همین قدر سه صفحه دفتره جر خوردم
------_------) - - - - - - - ____-----------------) - -) - - - - - - - - - - - - - - - - _----------------------------_----------------------------
(ویو چویا)
داشتم دیوونه میشدم گفتم :
چویا : دادازای تتشنمه! تشنمه
دازای اروم اومد و یه بوس گرم رو پیشونیم گذاشت و گفت :
دازای : هر وقت کارم باهات تموم شد بهت خون میدم ولی الان تازه دارم شروع میکنم حالا حالا ها باید تو عطش بمونی و تا بهم بگی که وقتی کلاسو پیچوندی کجا رفتی از قرنطینه بیرون نمیای! فهمیدی چیبی خان جونم ؟!
چویا : من که میمیدونم تو خودت میدونی و داداری اذیتم میکنی پپس تا بهم خون ندی نمیگم!
( اخه برادر من چرا انقد لجبازی تو!)
میخواستم جای کبودیو ببینه ولی انگار جواب نداد چون هس میکنم میدونم چی میخواد بگه
دازای : باووشه. از الان شلاق زدنو شروع میکنم تا بهم بگی! امگای مو حنایی من
لعنتی! گورم کنده شد!
(ویو راوی) ( فش دادن به پل از یاد نرود)
دازای دهن چویا رو بست یه احرومی یو کشید ( > - < چی نوشتم) و زنجیرا بالا رفتند و تا حدی که کف پای چویا به زانوهای دازای رسید و بعد شرع کرد به شلاق زدن و چویا هم فقط فریاد میزد
(ویو چویا)
انقد درد و سوزش داره که نمیتونم جلوی فریادامو بگیرم ، لعنتی دیگه داره گریه ام میگیره! باورم نمیشه دارم بخاطر پل لعنتی گریه میکنم! عههههه!
( گفتم به پل فش بدید برین پایین بازم هست 👇👇🙌🙌)
( ویو چویا فردا شب) ( ساعت 11 و نیم شب)
از دیروز دارم به گدال خونی که بخاطر شلاق هاش درست شده بود نگاه میکنم، گفتم امشب همه چیو بهش میگم!
پس خودمو گاز گرفتم اگه خون میخوردم بخاطر بوی خونم متوجه میشد
یکم خون خوردم که در اتاق و باز کرد و پشت سرش هم محکم بست ، میدونستم الان میاد و موهامو میکشه برای همینم خیلی اروم طوری که متوجه نشه نیش هامو دراوردم و دیدم که داره میاد واسه همینم حرفامو چیدم تا اومد مو هامو کشید و گفت
دازای : ببینم کی بهت اجازه داده خودتو گاز بگیری،!
ها؟!!!
چویا : چون کارت داشتم خومو گاز گرفتم وگرنه میدونستم که کسی جز تو حتی پل نباید منو گاز بگیره، خوب میدونم که فقط برای توعم!
دازای : خب؟ منتظرم چیکار داشتی میخوای بهم بگی که وقتی کلاسو پسچوندی کجا رفتی ؟! ( حس میکنم دازای از امن سوالو تکرار کرد، چرا؟)( برید پایین)
( ویو چویا ( همون روزی که کلاس و پیچوند))
الاناس که ساعت 9 شه باید سریع برم
(ویو راوی)
چویا همراه یه بادیگارد و دازنا داشت به سمت کلاسش میرفت که یه پیام دریافت کرد
#سلام داداش کوچولو ، خوبی؟، دازای که اذیتت نمیکنه پشت سرتو ببین #
چویا وقتی برگشت جنازه بادیگارش و دید و دازنایی که تو شک مونده بود و بعد چند لحظه یه پیام دیگه اومد و تا رفت بخونه یک فرد شنل پوش با ماسک اومدو یه چاقو زیر گلوی دازنا گذاش و تو یه چاقو زیر گلوی چویا گذاش و در همین هین که چویا گیج شده بود گفت :..................
گفت
؟ : تو چویایی؟ چویا ناکاهارا ؟
چویا : نه پس عمته اره چطور ( برادر من تو این شرایطم فش میده هه)
مرد قریبه با یه حرکت رو گردن دازنا، دازنا رو بیهوش کرد و چویا تا خواست کاری کنه اون توانایی قدیمی فعال شد و زمزمهی یه نفر شنیده شد
پل : فشار هوا! توانایی فشار هوا ( بچه ها من تو زیر نور ماه فهمیدم تنها چیزایی که میتونن جلوی چویا رو بگیرن دازای با توانایی خنثی بود و پل با فشار هوا)
(ویو چویا)
لعنتی! این عوضیه!؟ اگه توناییش و غیر فعال کنه خودم میکشمش!
پل : سلام داداش کوچولو چند وقت ندیدمت دلم برات تنگ شده بود! ببینم دوست دختر پیدا کردی؟ ( نه تو فصل دو نامزدشه)
مرتیکه هرزه چی میگه ؟!
چویا : خفه شو! مرتیکه با دازنا کاری نداشه باش! اینطوری دازای ولت نمیکنه! نکنه یادت رفته من ماله ( بچه ها این هی مبگه من ماله دازایم مربوط به فصل دوعه چیز میز نپرسین حال ندارم گذشته ی چویا و دایانا تو فصله دوعه حالا حالا نمیرسیم) دازایم ؟! هانننن؟
پل : نه یادمه ولی خیته شدم یا تو یا دازنا اگه دازنا رو بهم بدی ولت میکنم ولی اگه خودتو بهم بدی دازنا رو ول میکنم، تو که نمیخوای یه دختر کوچولویی مثل دازنا رو برده کنی هان؟ چون قطعا میفروشمش ( مرتیکه عوضی اگه دستم بهت برسه!)
چویا : خفه شو مرتیکه! منو و دازنا هر دوتامون برای دازاییم حق نداری بهمون دست بزنی!
وقتی این حرفو زدم چاقو به گلوم نزدیکتر شد از طرز نگهداشتنش..............
_______________-_____-_______________
همین قدر سه صفحه دفتره جر خوردم
- ۱۴.۵k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط