آغوش آنها پارت ۱
ویو کیوکا
بیدار شدم رفتم دستشویی اومدم لباسم رو پوشیدم رفتم تو اتاق باجی
کیکا : باجیییییی بلندددددد شووووووو صبححححح شدههههههه ( باداد فرا بنفش )
باجی ۳ متر از رو تختش میپره و مثل گربه میاد رو زمین
باجی : هوی چته اول صبحی سکته دادی منو
کیوکا: اولا با خواهر بزرگ ترت درست حرف بزن دوما
ساعت ۷ و نمیهههههه
باجی اینه دیوونه ها از رو تختش اومد پایین سریع رفتلباس پوشید اومد دویید سمت مدرسه منم پشت سرش رفتم دیدم رفت تو کلاس پشت سرش رفتم تو کلاسش داد زدم
کیوکا : باجییییی غذا تو جا گذاشتییییییی
و باجی با یک قیافه ی ضایع داشت نگاهم میکرد یهو همه ی بچه های کلاس اومدن سمت من
یکی : شما دوست دختر باجی سان هستین
اون یکی : آره فکر کنم
کیوکا: نه نه من خواهرشم
همه رفتن سر جاهاشون نشستن گفتن ای بابا منم رفتم تو کلاسم دیدم معلم اومده
معلم ( اسمش ساکورا عه ) : دیر اومدید خانم باجی
کیوکا: شرمنده داداشم غذا شو جا گذاشته بود دیگه تکرار نمیشه
ساکورا : باشه برو بشین
رفتم سر جام نشستم و سنسه همین جوری طوری انگار ما ماشینیم داشت درس میداد مخم داشت سوراخ میشد که زنگ خونه خورد اخیشی گفتم وسایلم رو جمع کردم رفتم تو حیاط باجی انگار با دوستاش رفته بود بیرون منم داشتن میرفتم خونه که چندتا پسر اومدن سمتم
پسر ۱ : جون چه دختر خوشگلی
پسر ۲ : بیا بریم یکم خوش بگذرونیم
پسر ۳ : اذیت نکن بیا بریم دیگه
کیوکا : گمشین
پسرا داشتن میومدن سمت کیوکا که کیوکا به یکیشون یک لگد محکم زد پسره پرت شد اونور بقیه ی پسرا اومدن سمتم یکیشونو زدم یکی دیگه اومد پشت سرم ندیدمش چشمامو بستم که دیدم هیچی بهم نخورد برگشتم یک پسر رو دیدم خودشو سپر من کرده بود یک عالمه مشت خورده بود دوییدم پسره رو که داشت اونو میزد رو زدم پسره بیهوش شد رفتم سمت اون پسره که کتک خورده بود
کیوکا : حالت خوبه
شینچیرو : آره آره خوبم تو حالت خوبه
کیوکا : آره ولی باید پانسمانت کنم
شینچیرو : نمیخواد
کیوکا : نه نمیشه تو منو نجات دادی نمیشه همین جا ولت کنم
شینچیرو : خب باشه
کیوکا : شانس آوردی من تو کیفم همیشه کمک های اولیه دارم راستی اسمت چیه
شینچیرو : سانو شینچیرو دس شین صدام کن
کیوکا: باشه شین کون ( با لبخند )
شینچیرو : شین کون ؟
کیوکا: نکنه چیز بدی گفتم اصلا صداتون میکنم شینچیرو سان
شینچیرو : نه همون شین کون خوبه آخه تا حالا هیچ دختری منو این طوری صدا نزده بود
کیوکا :
هار هار در خماری بمونید خدایی خیلی نوشتم دستم شکست 🥲
بیدار شدم رفتم دستشویی اومدم لباسم رو پوشیدم رفتم تو اتاق باجی
کیکا : باجیییییی بلندددددد شووووووو صبححححح شدههههههه ( باداد فرا بنفش )
باجی ۳ متر از رو تختش میپره و مثل گربه میاد رو زمین
باجی : هوی چته اول صبحی سکته دادی منو
کیوکا: اولا با خواهر بزرگ ترت درست حرف بزن دوما
ساعت ۷ و نمیهههههه
باجی اینه دیوونه ها از رو تختش اومد پایین سریع رفتلباس پوشید اومد دویید سمت مدرسه منم پشت سرش رفتم دیدم رفت تو کلاس پشت سرش رفتم تو کلاسش داد زدم
کیوکا : باجییییی غذا تو جا گذاشتییییییی
و باجی با یک قیافه ی ضایع داشت نگاهم میکرد یهو همه ی بچه های کلاس اومدن سمت من
یکی : شما دوست دختر باجی سان هستین
اون یکی : آره فکر کنم
کیوکا: نه نه من خواهرشم
همه رفتن سر جاهاشون نشستن گفتن ای بابا منم رفتم تو کلاسم دیدم معلم اومده
معلم ( اسمش ساکورا عه ) : دیر اومدید خانم باجی
کیوکا: شرمنده داداشم غذا شو جا گذاشته بود دیگه تکرار نمیشه
ساکورا : باشه برو بشین
رفتم سر جام نشستم و سنسه همین جوری طوری انگار ما ماشینیم داشت درس میداد مخم داشت سوراخ میشد که زنگ خونه خورد اخیشی گفتم وسایلم رو جمع کردم رفتم تو حیاط باجی انگار با دوستاش رفته بود بیرون منم داشتن میرفتم خونه که چندتا پسر اومدن سمتم
پسر ۱ : جون چه دختر خوشگلی
پسر ۲ : بیا بریم یکم خوش بگذرونیم
پسر ۳ : اذیت نکن بیا بریم دیگه
کیوکا : گمشین
پسرا داشتن میومدن سمت کیوکا که کیوکا به یکیشون یک لگد محکم زد پسره پرت شد اونور بقیه ی پسرا اومدن سمتم یکیشونو زدم یکی دیگه اومد پشت سرم ندیدمش چشمامو بستم که دیدم هیچی بهم نخورد برگشتم یک پسر رو دیدم خودشو سپر من کرده بود یک عالمه مشت خورده بود دوییدم پسره رو که داشت اونو میزد رو زدم پسره بیهوش شد رفتم سمت اون پسره که کتک خورده بود
کیوکا : حالت خوبه
شینچیرو : آره آره خوبم تو حالت خوبه
کیوکا : آره ولی باید پانسمانت کنم
شینچیرو : نمیخواد
کیوکا : نه نمیشه تو منو نجات دادی نمیشه همین جا ولت کنم
شینچیرو : خب باشه
کیوکا : شانس آوردی من تو کیفم همیشه کمک های اولیه دارم راستی اسمت چیه
شینچیرو : سانو شینچیرو دس شین صدام کن
کیوکا: باشه شین کون ( با لبخند )
شینچیرو : شین کون ؟
کیوکا: نکنه چیز بدی گفتم اصلا صداتون میکنم شینچیرو سان
شینچیرو : نه همون شین کون خوبه آخه تا حالا هیچ دختری منو این طوری صدا نزده بود
کیوکا :
هار هار در خماری بمونید خدایی خیلی نوشتم دستم شکست 🥲
- ۵.۲k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط