رمان قطره ی سیاه 4

کل مدرسه رو با فکر پسره گذروندم
یادم رفته بود هیچ اسم این بشر کیه.تصمیم گرفتم وقتی برگشتم ازش بپرسم.ولی گفتم نه اگه تسمشو بپرسم.پرو تر میشه ولش.
برگشتم خونه دیدم تو راه پله نشسته منتظر منه
_آه اومدین یادم رفت بهت بگم اسمم جونگ کوک هست و تو؟
/پس اینم اسم منو نمیدونست/
_اسمم سوءانه
_چند سال تا فارغالتحصیلیت مونده
_2 سال
_اوم خوبه تلاش کن.تو میتونی.
_شما
_من الان 3 ساله که دانشجوئم.میشه ایم امروز خونه ی شما درس بخونم
/میدونستم با پرسیدن اسمم پررو میشه/
مادربزرگم خونشون.مهمون دارنواسه همین
_عیبی نداره فقط...
_باشه بریم
نذاشت حرفمو بگم.رفته بود خونه .نشست روی مبل و دراز کشید و پاهاشو داد بالا.
_هویج دارین
_😮جان
_میگم هویج دارین میخوام با هویج درس بخونم .
_بزارین الان براتون بیارم.
رفتم آشپزخونه و براش آبهویچ گرفتم که دیدم جلو آشپزخونه داره با تعجب نگام میکنه
_چیزی شده☺
_چرا آبشو گرفتی
/با اون حال اومد از دستم گرفت و خورد
_من آبهویچ دوست ندارم.منظورم هویچ بود
_آخه بده هویج و همینطور بزارم جلوتون.
_قرار نبود بزاری قرار بود بدی دستم🐰🐇
_آه باشه
_چرا موز داشتی و بهم نگفتی من عاشق موزم
/از یخچال موزو برداشت و آبشو کشید و بعد تا ته خورد
_آهههه به این میگن نوشیدنی .خب کار تمومه بریم حال
/رفت حال و همونطور دراز کشید رو مبل
_😣این بشر دیگه کیه😮
_بیاین بیرون بیزحمت
_چشم
/نشستم رو اون یکی مبل
_خب من میرم دیگه مرسی
_شما هیچی نخوندین
_آه درسته من بخاطر درس خوندن اینجا نبودم از اونجایی که فضولم یک سوالی داشتم
_برادر دارین
_بله ولی فوت کرده.
_اسمش
_کانگ جون
/با گفتن این حرف انگار چی شد .قیافش تغییر کرد.ناراحتی صورتش مشخص بود.
_برادرمو میشناختین
.....
/جلوش رفتموو دستمو جلوی صورتش تکون دادم.
_آقای جونگ کوک.
_هان آ ببخشید من دیگه باید برم
_برادرم و میشناختی
_آه نه ....نه ...اصلا ولش کنین
_باشه...به مادرجان سلام برسونین
/بدون حرفی از خونه بیرون زد .چی از برادرم میدونیست که انقدر ناراحت شد.هوف امروز چه روز پر مشغله ای داشتم
نشستم و شروع کردم به درس خوندن که یاد فیلمی که آقای کوک درموردش حرف میزد افتادم.اسم فیلمش خدایا چی بود.
نیم ساعت فکر کردم آخر سر خودمو جلوی در خونشون دیدم که داشتم درو میشکوندم
_😮چیزی شده درو کم مونده بود بشکنی
_اسم فیلمی که صبح داشتین راجبش حرف میزدید چی بود
_زیبای حقیقی_کدوم شبکه_تی وی ان مرسی./برگشتم .و حوصله ی تلوزیون و نداشتم دانلود کردم و نگاه کردم اوه این دختره هم چقدر بدبخته.من هیچوقت مدسه اذیت نمیشدم اما ...با از دست دادن مادرم تحقیر و حس میکردم😢من مادرمو دوست داشتم.
بعد دیدن چند قسمت نشستم گریه کردم که زنگ در زده شد
درو باز کردم که 2 تا مرد اومدن تو.....😲😲😲😲😲😲
دیدگاه ها (۳)

وقتی درسش بد بود و..

پارت ۸ رمان. (ازدواج اجباری) داشتم میرفتم سمت خونه که تلفنم...

وقتی دوست صمیمیشی دوست دختر داشت ولی یه روز .. . اون کوک بود...

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

داداشم از آشپزخونه صدام زد:_جینااا!+جان؟_بیا اینجا!رفتم سمتش...

با اینکه شرایت کامل نبود دارم میزارم این دفعه کامل کنید چشما...

وقتی میرین مهمونی ولی ...دیدم میا چشمک زد و حواس ته رو پرت ک...

وقتی نامه ای از گذشته دوست پسرت پیدا کردی🩷پارت ۱روایت از زبا...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part27دیگه نمیکشیدم همونجا جلوش زانو زدمو دست...

☆-هزار یک شب-☆قسمت [۱]ویو ا/تسلام من ا/تم. من پدرم زمانی که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط