روز عروسیش خیلی خسته شده بود😓

روز عروسیش خیلی خسته شده بود😓
مدام درگیر کارها بود و رفت و آمد. #شوخی میکرد و به هرکسی که میرسید میگفت: زن نگیری😄 ببین به چه روزی افتادم ، زن نگیری.
حتی به ما #خواهرها هم میرسید میگفت: آبجی زن نگیری...😅

💓 #سبک_زندگی_شهدا #شهید_محمدتقی_سالخورده #شهید_مدافع_حرم
دیدگاه ها (۲)

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.3&چشم....روز عروسی بود مهمونا تو س...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.5کانگ وو:ای بابا ....

You are mine...⁸یهو زیر دلم تیر کشید..ناخداگاه دستم رو روی ش...

Part:1🕸همه بدبختی ها از یک تصادف کوچک شروع شد موقعی که یک کا...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part⁴: ...

در جست و جوی رستگاریپارت چهارمهعب سعی کردم چیزای رو ک نوشتم ...

طبقه ۱۲پارت ۵۳ روز بعد...ویو نویسنده:توی این سه روز شب ها خو...

پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط