قسمت یازده
از آن روز به بعد، جونهو و مینجی بیشتر از قبل کنار هم بودند.
با این حال، هیچکدام جرئت نمیکردند درباره احساسشان حرفی بزنند.
یک روز بعد از کلاس، مینجی مشغول جمع کردن کتابهایش بود که متوجه شد یکی از کتابهایش روی زمین افتاده.
جونهو قبل از او خم شد و کتاب را برداشت.
«بازم افتاد.»
مینجی کتاب را از دستش گرفت.
«من حواسم به وسایلم هست.»
جونهو لبخند زد.
«آره، معلومه.»
مینجی اخم مصنوعی کرد.
«مسخره میکنی؟»
«نه.»
«مطمئنی؟»
«خیلی.»
مینجی لبخند زد.
در همین لحظه تههیون از کنارشان رد شد.
«من یه سؤال دارم.»
جونهو برگشت.
«چی؟»
تههیون با جدیت گفت:
«شما دوتا کی قراره اعتراف کنین؟»
مینجی و جونهو همزمان گفتند:
«به چی؟»
تههیون چند ثانیه به هر دو نگاه کرد.
«هیچی. ولش کن.»
دویون که پشت سرش بود، بی خبر از ماجرا آرام گفت:
«تو واقعاً زیادی فضولی.»
تههیون شانه بالا انداخت.
«من فقط حقیقت رو زودتر از بقیه میبینم.»
مینجی خندید و جونهو هم سرش را تکان داد.
اما هر دو میدانستند تههیون آنقدرها هم اشتباه نمیکرد.
ادامه دارد...
با این حال، هیچکدام جرئت نمیکردند درباره احساسشان حرفی بزنند.
یک روز بعد از کلاس، مینجی مشغول جمع کردن کتابهایش بود که متوجه شد یکی از کتابهایش روی زمین افتاده.
جونهو قبل از او خم شد و کتاب را برداشت.
«بازم افتاد.»
مینجی کتاب را از دستش گرفت.
«من حواسم به وسایلم هست.»
جونهو لبخند زد.
«آره، معلومه.»
مینجی اخم مصنوعی کرد.
«مسخره میکنی؟»
«نه.»
«مطمئنی؟»
«خیلی.»
مینجی لبخند زد.
در همین لحظه تههیون از کنارشان رد شد.
«من یه سؤال دارم.»
جونهو برگشت.
«چی؟»
تههیون با جدیت گفت:
«شما دوتا کی قراره اعتراف کنین؟»
مینجی و جونهو همزمان گفتند:
«به چی؟»
تههیون چند ثانیه به هر دو نگاه کرد.
«هیچی. ولش کن.»
دویون که پشت سرش بود، بی خبر از ماجرا آرام گفت:
«تو واقعاً زیادی فضولی.»
تههیون شانه بالا انداخت.
«من فقط حقیقت رو زودتر از بقیه میبینم.»
مینجی خندید و جونهو هم سرش را تکان داد.
اما هر دو میدانستند تههیون آنقدرها هم اشتباه نمیکرد.
ادامه دارد...
- ۵.۰k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط