ازدواج از روی اجبار p8
داشت اون دختره رو میکشت.
سر جام خشکم زد
وقتی چشم کوک بهم خورد خشمش چند برابر شد با چاقو اومد طرف و چاقو رو گذاشت زیر گلوم
نیمدوستم برا چی
کوک
حالا دیگه به جایی رسیدی که با میا به من خیانت میکنی فکر کردی بری با دشمنم دست به یکی کنی که منو گیر بیارین کور خوندی کوچولو
نویسنده
کوک از موهای ا.ت گرفت کشون کشون اونو برد طرف اتاق شکنجه
ا.ت
هق هق من هق من نمیخواستم هم کاری هق کنم کوک ولم کن تو رو خدا هق کوک تو رو خدا
کوک
چرا باید حرفتو باور کنم هاااااا
ا.ت
کوکککککککککککککککک(با گریه)
بزار توضیح میدم هق کوک هق
نویسنده
کوک ا.ت روگزاشت روی صندلی رو دست و پاشو بست یکی از شلاقا رو برداشت
کوک
هر ضربه رو میشماری اگه نشماری از اول میشه
ا.ت
کوک هق تو رو خدا هق یکککک هق کوکککک هق دو .....چهار.صد.و.ن.ود.ن.ه هق پنصد
کوک
بلاخره بعد پنصدتا ضربه بیهوش شد
خیلی عصابم خورده برآید استایل بلندش کردم و بردمش تو اتاق گزاشمتمش روی تخت
یک روز بعد
کوک
هنوز ا.ت بهوش نیمده زنگ زدم به نامجون چون دکتره
الو سلام نامی بیا ا.ت حالش خوب نیست خداحافظ
نیم ساعت بعد
نامی
سلام
کوک
سلام
نامی
کجاست؟
نویسنده
کوک نامجون و برد پیش ا.ت
نامی اوه اوه پسر چیکارش کردی این خیلی قوی بود که نمرد چطور تونستی تو
نویسنده
نامجون زخمای ا.ت رو پانسمان کرد و به کوک گفت بهش بگه هرشب باید عوضش کنه چندتا دارو هم نوشته
ا.ت
وقتی بهوش اومدم تمام تنم درد میکرد صدای قدم اومد نگاه کرد دیدم کوکه گریم گرفت
کوک هق خیلی هق نامردی هق دوس دخترت و میاری خونه هق منو بیرون میکنی نمیگی هق شاید منو بدزدن هققق همینجوری میزنی بدون اینکه بزاری توضیح بدم هق
کوک لطفاً برو هق
کوک
متاسفم
نویسنده کوک کلی از ا.ت معذرت خواهی کرد و آخر محکم بغلش کرد تا از دلش در بیاره
که ا.ت تو بغل کوک خوابش برد کوک هم همونجا روی تخت خوابید
صبح که بیدار شد کوک پایین بودو کلی غذا پخته بود بعد از اینکه ا.ت تو دید لبخند زد تا اومد حرف بزنه ا.ت گفت
ا.ت
همین امروز درخواست طلاق و بفرست نمیتونم با کسی باشم که دوسم نداره هیچ اعتماد هم نداره بهم
کوک
متاسفم ا.ت منو ببخش
عصابم خورد بود
درضمن طلاق نمیگیرم به هیچ وجه
ا.ت
مهم نیست من میرم خداحافظ
کوک
حق نداری بری تو مال منی
ا.ت
خداحافظ
نویسنده
و ا.ت رفت
یک هفته بعد
ا.ت
خواستم برم بار پدرم یه باندو سپرده بود دستم امروز
قراره یه قرارداد با یکی از تاجران اصلحه ببندم
بعد قرار داد همینجور که سرم تو گوشی بودو راه میرفتم یکی خورد به من و نوشیدنی که داشتم میخوردم ریخت رو لباسم
خیلی عصابانی شدم سرمو که بالا گرفتم فهمیدم اون
کوک وقتی بهش نگاه کردم از ترس داشتم میمردم
کوک
رفتم بار داشتم تو گوشیم میگشتم که خوردم به یکی وقتی نگا کردم دیدم ا.ت هستش
دستش و گرفتم و بردمش تو ماشین
نویسنده
کوک، ا.ت رو برد خونه و برد تو اتاقشون بعد ا.ت رفت حموم و لباس پوشید و اومد که بخوابن
ا.ت
کوک
کوکی
کوک
بله
ا.ت
متاسفم که رفتم
الان پشیمونم دیگه میمونمو خدمتکار خونت میشم
منو ببخش
کوک
منم متاسفم که زدمت باید به حرفات گوش میکردم
متاسفم ا.ت
نویسنده
کوک ا.ت بغل گرفت و باهم خوابیدن صبح شد
ا.ت
با احساس عجیبی بیدار شدم احساس کردم لبم خیسه یکم که دقت کردم دیدم کوک داره منو میبوسه تو شک بودم
کوک
صبح که بیدار شدم قیافه شیطون اما در این حال مظلوم ا.ت بود جلوی چشام دیگه تحمل نکردم و لبامو گذاشتم رو لباش که بعد دو دقیقه بیدار شد و ازش جدا شدم
ببخشید
ا.ت
ولش کن حرف نزن
رفتم پایین صبحانه درست کنم که دیدم یکی از پشت دستشو دور کمرم حلقه کرده برگشتم دیدم کوکه
هی کوک تو امروز حالت خوبه ؟
کوک
آره چون ندیدمت دلم برات تنگ شد
هر بلایی سرت بیارم تخصیر خودته از من دور شدی
ا.ت
ببخشید کوک ولی دیگه زیاده روی نکن
دیگه نتونستم تحمل کنم و محکم بغلش گرفتم
کوک
اووووو خر عزیزم دلش برا ددیش تنگ شده
ا.ت
چی ددی تو که منو دوست نداری چرا بهت بگم ددی
نویسنده
کوک ا.ت چسبوند به خودشو در گوشش آروم گفت
از طرف خودت حرف بزن نه من
ا.ت
یعنی تو منو دوست داری؟
کوک
معلومه بیبی
نویسنده
که ا.ت رو بوسید و ا.ت هم همکاری کرد بلاخره بعد ۱۰ مین از هم جدا شدن و بعد کوک و ا.ت ...
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁😁
احساس میکنم یکم داره بد میشه ببینم میتونم چیکار کنم
خداحافظ 😘 😘😘 😘
سر جام خشکم زد
وقتی چشم کوک بهم خورد خشمش چند برابر شد با چاقو اومد طرف و چاقو رو گذاشت زیر گلوم
نیمدوستم برا چی
کوک
حالا دیگه به جایی رسیدی که با میا به من خیانت میکنی فکر کردی بری با دشمنم دست به یکی کنی که منو گیر بیارین کور خوندی کوچولو
نویسنده
کوک از موهای ا.ت گرفت کشون کشون اونو برد طرف اتاق شکنجه
ا.ت
هق هق من هق من نمیخواستم هم کاری هق کنم کوک ولم کن تو رو خدا هق کوک تو رو خدا
کوک
چرا باید حرفتو باور کنم هاااااا
ا.ت
کوکککککککککککککککک(با گریه)
بزار توضیح میدم هق کوک هق
نویسنده
کوک ا.ت روگزاشت روی صندلی رو دست و پاشو بست یکی از شلاقا رو برداشت
کوک
هر ضربه رو میشماری اگه نشماری از اول میشه
ا.ت
کوک هق تو رو خدا هق یکککک هق کوکککک هق دو .....چهار.صد.و.ن.ود.ن.ه هق پنصد
کوک
بلاخره بعد پنصدتا ضربه بیهوش شد
خیلی عصابم خورده برآید استایل بلندش کردم و بردمش تو اتاق گزاشمتمش روی تخت
یک روز بعد
کوک
هنوز ا.ت بهوش نیمده زنگ زدم به نامجون چون دکتره
الو سلام نامی بیا ا.ت حالش خوب نیست خداحافظ
نیم ساعت بعد
نامی
سلام
کوک
سلام
نامی
کجاست؟
نویسنده
کوک نامجون و برد پیش ا.ت
نامی اوه اوه پسر چیکارش کردی این خیلی قوی بود که نمرد چطور تونستی تو
نویسنده
نامجون زخمای ا.ت رو پانسمان کرد و به کوک گفت بهش بگه هرشب باید عوضش کنه چندتا دارو هم نوشته
ا.ت
وقتی بهوش اومدم تمام تنم درد میکرد صدای قدم اومد نگاه کرد دیدم کوکه گریم گرفت
کوک هق خیلی هق نامردی هق دوس دخترت و میاری خونه هق منو بیرون میکنی نمیگی هق شاید منو بدزدن هققق همینجوری میزنی بدون اینکه بزاری توضیح بدم هق
کوک لطفاً برو هق
کوک
متاسفم
نویسنده کوک کلی از ا.ت معذرت خواهی کرد و آخر محکم بغلش کرد تا از دلش در بیاره
که ا.ت تو بغل کوک خوابش برد کوک هم همونجا روی تخت خوابید
صبح که بیدار شد کوک پایین بودو کلی غذا پخته بود بعد از اینکه ا.ت تو دید لبخند زد تا اومد حرف بزنه ا.ت گفت
ا.ت
همین امروز درخواست طلاق و بفرست نمیتونم با کسی باشم که دوسم نداره هیچ اعتماد هم نداره بهم
کوک
متاسفم ا.ت منو ببخش
عصابم خورد بود
درضمن طلاق نمیگیرم به هیچ وجه
ا.ت
مهم نیست من میرم خداحافظ
کوک
حق نداری بری تو مال منی
ا.ت
خداحافظ
نویسنده
و ا.ت رفت
یک هفته بعد
ا.ت
خواستم برم بار پدرم یه باندو سپرده بود دستم امروز
قراره یه قرارداد با یکی از تاجران اصلحه ببندم
بعد قرار داد همینجور که سرم تو گوشی بودو راه میرفتم یکی خورد به من و نوشیدنی که داشتم میخوردم ریخت رو لباسم
خیلی عصابانی شدم سرمو که بالا گرفتم فهمیدم اون
کوک وقتی بهش نگاه کردم از ترس داشتم میمردم
کوک
رفتم بار داشتم تو گوشیم میگشتم که خوردم به یکی وقتی نگا کردم دیدم ا.ت هستش
دستش و گرفتم و بردمش تو ماشین
نویسنده
کوک، ا.ت رو برد خونه و برد تو اتاقشون بعد ا.ت رفت حموم و لباس پوشید و اومد که بخوابن
ا.ت
کوک
کوکی
کوک
بله
ا.ت
متاسفم که رفتم
الان پشیمونم دیگه میمونمو خدمتکار خونت میشم
منو ببخش
کوک
منم متاسفم که زدمت باید به حرفات گوش میکردم
متاسفم ا.ت
نویسنده
کوک ا.ت بغل گرفت و باهم خوابیدن صبح شد
ا.ت
با احساس عجیبی بیدار شدم احساس کردم لبم خیسه یکم که دقت کردم دیدم کوک داره منو میبوسه تو شک بودم
کوک
صبح که بیدار شدم قیافه شیطون اما در این حال مظلوم ا.ت بود جلوی چشام دیگه تحمل نکردم و لبامو گذاشتم رو لباش که بعد دو دقیقه بیدار شد و ازش جدا شدم
ببخشید
ا.ت
ولش کن حرف نزن
رفتم پایین صبحانه درست کنم که دیدم یکی از پشت دستشو دور کمرم حلقه کرده برگشتم دیدم کوکه
هی کوک تو امروز حالت خوبه ؟
کوک
آره چون ندیدمت دلم برات تنگ شد
هر بلایی سرت بیارم تخصیر خودته از من دور شدی
ا.ت
ببخشید کوک ولی دیگه زیاده روی نکن
دیگه نتونستم تحمل کنم و محکم بغلش گرفتم
کوک
اووووو خر عزیزم دلش برا ددیش تنگ شده
ا.ت
چی ددی تو که منو دوست نداری چرا بهت بگم ددی
نویسنده
کوک ا.ت چسبوند به خودشو در گوشش آروم گفت
از طرف خودت حرف بزن نه من
ا.ت
یعنی تو منو دوست داری؟
کوک
معلومه بیبی
نویسنده
که ا.ت رو بوسید و ا.ت هم همکاری کرد بلاخره بعد ۱۰ مین از هم جدا شدن و بعد کوک و ا.ت ...
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁😁
احساس میکنم یکم داره بد میشه ببینم میتونم چیکار کنم
خداحافظ 😘 😘😘 😘
- ۱۳.۲k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط