{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان #آموزنده

داستان #آموزنده

پسری دختری را خیلی دوست می داشت.
رفت خواستگاریش دختر به پسر گفت معاش که تو در یک ماه میگیری برابر خرج یک روزه من است
پس چطور انتظار داری همرایت عروسی کنم
پسر گفت آخر من تو را دوست دارم و می خواهمت
دختر گفت برو یکی دیگه پیدا کن
بعد از ده سال دختر و پسر اتفاقی به هم برخوردن دختر به پسر گفت حالا با یکی عروسی کردم که معاشش 10 برار معاش تو است
پسر با این حرفها اشک از چشمایش جاری شد در همین حال شوهر دختر آمد و به پسر گفت رئیس تو اینجا هستی
با زنم معرفی میکنم شما را شوهر به دختر گفت این رئیس کار من است خیلی وقت پیش خودش یکی را بسیار دوست داشته
و حالا به احترام آنوقت هنوز ازدواج نکرده
اگر دختر همرایش عروسی میکرد خیلی خوشبخت میشد
دختر دهنش بند شد و حرفم نزد!!!
پس آگاه باش هوا در حال تغیر است و همان هوای قبلی نمیماند
پسر روزی کاریگر بوده حالا رئیس شرکت شده
هیچ وقت بلند پرواز نباش و به دیگران کوتاه بینی نکن که زمانه گذران است..
چرخ روزگار میگردد و پستی و بلندی ها را ظاهر می سازد.
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت.
دیدگاه ها (۲)

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچدا...

....قصه گو ؛ قصه ی من خانه خرابست ننویس همه شب منتظرم...

شب قراریست که ستاره برای بوسیدن ماه میگذاردوچه زیباست شرم زم...

میشود ترمه بپوشی و دلم را ببری؟کل احساس مرا یکسره یغما ببری؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط